آسانسور خراب است.با عجله پله ها را دو تا يکی پايين می آيم.ديرم شده.ناگهان پايم  می لغزد. نزديک است با سر زمين بخودم که دستانی نيرومند وسط زمين و آسمون مرا می گيرند.کيفم از دستم افتاده است وپايين پله ها ولو شده است.نفس زنان سرم را بلند می کنم و مرد ناجی! را می بينم. از ميان  نفس های منقطعم از مرد تشکر می کنم. مرد ناجی خم می شود و کيفم را از زمين بر می دارد و می گويد: خواهش می کنم خانم. ماشاالله با چه عجله ای از پله ها پايين می آييد. توضيح می دهم که ديرم شده است و باز از مرد تشکر می کنم. مرد لبخند پت و پهنی می زند و می گويد: خواهش می کنم. بالاخره کار ما مرد هاست که مواطب شما موجودات لطيف يا به قول قديمی ها همون ضعيفه ها باشيم !!!!!!!! خنده چندش آوری که کثافت از ان می بارد سر می دهد.خيلی سخت بود. خيلی سخت بود که جلو خودم را گرفتم و در گوش مردک نزدم و تنها ريشخندی کرده و جواب اين بابای پسر شجاع را لفظی دادم.

به موسسه می رسم. کلاس که تمام می شود وارد دفتر میشوم تا چايی بنوشم. يکی از همکاران که در ميان اين جمع تعطيل اندک فهمی و دغدغه ای دارد رو به من می پرسد: جريان تحصن دانشجويان برای حمايت از کارتن خواب ها چيه؟ شروع به توضيح دادن می کنم. از حرکت علی نازنين هم می گويم و حمايت بلاگرها. توجه بقيه نيز جلب شده است. سرها را به افسوس تکان می دهند و مدام می گويند آخی! نازی! طفليا! از ترحم نفرت انگيزشان احساس چندش می کنم اما از طرفی با خود می گويم همين که موفق شوی توجه جماعت بی خيالی که دغدغه ای جز شوهر پولدار تور کردن ندارند را جلب کنی جای شکر دارد. وسط توضيحات من و آخی گفتن های آنهاست که يکی از معلم ها می گويد: راستی! بچه ها ديديد گوگوش و عليرضا امير قاسمی افتادند به جون هم؟! همهمه در می گيرد. آره....گوگوش چه گريه ای می کرد...شنيدی با مهرداد ريخته روهم؟...آره مهرداد زنش رو هم طلاق داده...نه؟جون من؟راست ميگی؟..اره بابا....امير قاسمی بابا کلی مدرک آورد نشون داد...ديدی گفت تا حالا پنج ميليون دلار به گوگوش پول داده؟... حالی کنه گوگوش!...موهاش چه باحال شده بود....

سا کت نشسته ام و نگاهشان می کنم. خاله زنک بازی های لس آنجلسی خيلی با اهميت دار از مردن هم نوع در سرمای  سهمگين زمستان است. مدل موی گوگوش دغدغه جدی تری است از  آدم هايی که آسمان سقفشان است و زمين تشک آنها.

تمام حس خوبی که امروز داشتم دود شد و به هوا رفت. در سرمای عجيب امشب پياده به سمت خانه راه می افتم. بغض کرده ام. من نا اميدم از مردم اين روزگار. من ((جنس دوم)) هم نيستم حتی. جنس چندمی هستم که همنوعم کمک به مرا حمايت از ضغيفه ها می داند. در ساختمان را که باز می کنم زير لب با حرص می گويم: ضعيفه! دعوای گوگوش و امير قاسمی! هه!

/ 0 نظر / 8 بازدید