خواننده عزيز! لطفا به آدرس جديد  www.farnaaz.com  مراجعه کنيد و شما دوستان نازنينی که به اين پايگاه لينک داده ايد لطفا آدرس لينک را  تغيير دهيد. ممنونم.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳

 

امروز جمعه چهارم دی ماه است. همين سال گذشته بود. جمعه پنجم دی ماه. همين سال گذشته...شهری فرو ريخت. شهری ويران شد.زمين غريد. روزنامه ها تيتر زدند: بم فرو ريخت! مسئولان آمدند و باز از بی رحمی طبيعت و از خشم زمين سخن ها گفتند. هيچ کس هم نپرسيد مگر اين همان زمينی نيست که از دل ان نفت می جوشد؟ چطور صحبت نفت که وسط است زمين مهربان و نازنين و گوگولی است؟! اما سخن از زلزله که می شود همين زمين بی رحم و سنگدل و خشمگين و... می شود؟! البته برای توجيه نا لايقی و بی کفايتی  هميشه دستاويز لازم است و چه دستاويزی بهتر از خود زمين؟!

کی می رسد ان روز که مردم بم دوباره سقفی بر سر داشته باشند؟ اصلن آيا ديگر بار سقف را تاب می آورند؟ می رسد آن روز که بم آرامش را دوباره تجربه کند؟کی دوباره دختران و پسران بمی عاشق می شوند؟کودکان بی پدر و مادر بمی.....سرنوشتشان چيست؟ آينده انها....آينده انها چگونه خواهد بود؟

چند روز پيش اخبار راديو می گفت از زلزله به بعد آمار ازدواج دختران جوان با مردان بالای پنجاه و پنج سال چندين برابر شده است.قابل پيش بينی بود. اينطور نيست؟

يک سال گذشته است.بم را فراموش خواهيم کرد. حافظه ها بيش از آنچه که گمان می کنيم فراموش کارند.بم را فراموش می کنيم و بمی ها می مانند و شهری ويران و دل هايی پاره پاره.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳

 

آسانسور خراب است.با عجله پله ها را دو تا يکی پايين می آيم.ديرم شده.ناگهان پايم  می لغزد. نزديک است با سر زمين بخودم که دستانی نيرومند وسط زمين و آسمون مرا می گيرند.کيفم از دستم افتاده است وپايين پله ها ولو شده است.نفس زنان سرم را بلند می کنم و مرد ناجی! را می بينم. از ميان  نفس های منقطعم از مرد تشکر می کنم. مرد ناجی خم می شود و کيفم را از زمين بر می دارد و می گويد: خواهش می کنم خانم. ماشاالله با چه عجله ای از پله ها پايين می آييد. توضيح می دهم که ديرم شده است و باز از مرد تشکر می کنم. مرد لبخند پت و پهنی می زند و می گويد: خواهش می کنم. بالاخره کار ما مرد هاست که مواطب شما موجودات لطيف يا به قول قديمی ها همون ضعيفه ها باشيم !!!!!!!! خنده چندش آوری که کثافت از ان می بارد سر می دهد.خيلی سخت بود. خيلی سخت بود که جلو خودم را گرفتم و در گوش مردک نزدم و تنها ريشخندی کرده و جواب اين بابای پسر شجاع را لفظی دادم.

به موسسه می رسم. کلاس که تمام می شود وارد دفتر میشوم تا چايی بنوشم. يکی از همکاران که در ميان اين جمع تعطيل اندک فهمی و دغدغه ای دارد رو به من می پرسد: جريان تحصن دانشجويان برای حمايت از کارتن خواب ها چيه؟ شروع به توضيح دادن می کنم. از حرکت علی نازنين هم می گويم و حمايت بلاگرها. توجه بقيه نيز جلب شده است. سرها را به افسوس تکان می دهند و مدام می گويند آخی! نازی! طفليا! از ترحم نفرت انگيزشان احساس چندش می کنم اما از طرفی با خود می گويم همين که موفق شوی توجه جماعت بی خيالی که دغدغه ای جز شوهر پولدار تور کردن ندارند را جلب کنی جای شکر دارد. وسط توضيحات من و آخی گفتن های آنهاست که يکی از معلم ها می گويد: راستی! بچه ها ديديد گوگوش و عليرضا امير قاسمی افتادند به جون هم؟! همهمه در می گيرد. آره....گوگوش چه گريه ای می کرد...شنيدی با مهرداد ريخته روهم؟...آره مهرداد زنش رو هم طلاق داده...نه؟جون من؟راست ميگی؟..اره بابا....امير قاسمی بابا کلی مدرک آورد نشون داد...ديدی گفت تا حالا پنج ميليون دلار به گوگوش پول داده؟... حالی کنه گوگوش!...موهاش چه باحال شده بود....

سا کت نشسته ام و نگاهشان می کنم. خاله زنک بازی های لس آنجلسی خيلی با اهميت دار از مردن هم نوع در سرمای  سهمگين زمستان است. مدل موی گوگوش دغدغه جدی تری است از  آدم هايی که آسمان سقفشان است و زمين تشک آنها.

تمام حس خوبی که امروز داشتم دود شد و به هوا رفت. در سرمای عجيب امشب پياده به سمت خانه راه می افتم. بغض کرده ام. من نا اميدم از مردم اين روزگار. من ((جنس دوم)) هم نيستم حتی. جنس چندمی هستم که همنوعم کمک به مرا حمايت از ضغيفه ها می داند. در ساختمان را که باز می کنم زير لب با حرص می گويم: ضعيفه! دعوای گوگوش و امير قاسمی! هه!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳

 

خوب! يک سال ديگه هم گذشت و من بر همان منوال سابق هنوز هيچ گهی نشدم!! هنوز هم نفهميدم تو چرخه مزخرف زندگی جای من کجاست. هنوز هم نفهميدم اصلا واسه چی من بايد می آمدم و اين آمدن و رفتن بهر چيست! ( اوه اوه...کلی خيام شدم!). من هنوز زود می رنجم و به قول دوستی دلم  زود کوچولو ميشود. هنوز هم ياد نگرفتم که من مسئول مشکلات عالم و آدم نيستم. هنوز هم وقتی می شنوم دختر پسر خاله نوه عمه همسايه پايينی ده سال پيشمون مشکلی دارد می شينم ماتم اون را می گيرم و از کار و زندگيم می زنم! هنوز ياد نگرفتم که کاسه داغتر از آش نباشم.هنوز هم زبان تندی دارم. گاه بسيار تند. هنوز هم خيلی گريه می کنم. خيلی. هنوز هم در لحظه فرو می ريزم و می شکنم...تکه تکه می شوم.هنوز هم کلی آرزوی بلند پروازانه در سر دارم. هنوز هم کلی اراجيف می نويسم. رک بودنم  هنوز ديگرا ن را آزار می دهد. هنوز نتوانستم به خود حالی کنم که بابا جان!اجازه نده آدم های بی ارزش اعصابت را بهم ريزند. جواب جماعت بی مغز را نده. واسه کسی که شعور نداره دو ساعت توضيح و استدلال نيار!من...من هنوز گاهی به اين فکر می افتم که خودم را بکشم و خلاص شم! هنوز  هم کم حوصله ام.هنوز هم زود از کوره در می روم. هنوز هم ياد نگرفتم که بابا جان تو توی يک خراب شده زندگی می کنی که همه چيزش وارونه است. چرا انتظار بيخود داری آخه؟!

يک سال ديگه از عمر من گذشت و من هنوز.....هنوز....

ممنونم از تمام دوستان گلی که از چند روز پيش چه در ارکات و چه با ارسال ايميل و آفلاين و تماس تلفنی تولدم را نبريک گفتند. اعتراف می کنم که از اين همه تحويل ذوق زده و حتی ذوق مرگ شدم.  من سعی کردم جواب تک تک دوستان را بدهم. اگر احيانا دوستی را فراموش کردم جدا عذر می خواهم. همين جا ازشون تشکر می کنم.

اين آقای لات هم که حسابی مارا شرمنده کرد. اينجا را نگاه کنيد. نمرديم ملکه هم شديم!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳

 

بله! دانشگاه های امروز ديگر کاملا امن است. بله! می توانيد آسوده خاطر دخترانتان را به شهری که هزار کيلومتر بلکه بيشتر از اينجا دور است بفرستيد. فقط اجازه هست چيزکی گويم؟

رئيس دانشکده ما مرد طاس عنق انتری است که هفتاد و اندی سن دارد. رئيس دانشکده محترم ما به خودش زحمت  نمی دهد که جواب سلام دانشجو را بدهد و به اساتيد سفارش نموده است که شما هم جواب سلام دانشجو را ندهيد. دانشجو بايد استاد را که می بينيد لرزه بر اندامش افتد! جناب رئيس دانشکده که زن دارد و بچه هايی چند ويلايی در تاکستان دارد. آخر هفته ها چند تايی از استادانی را که يار غارش هستند بر می دارد و با چند دختر دانشجو تر گل ورگل راهی تاکستان می شوند. بساط عيش و نوشی بر پاست و.... رئيس دانشکده محترم ما وقتی کارت گير باشد دعوتت می کند تاکستان! همين چند وقت پيش بود که يکی از دانشجويان فوق ليسانس را دعوت کرده بود و دخترک هم که تازه از شهرستانی دور به تهران آمده بود و اصلا تو باغ نبود که چه خبر است به تاکستان رفته و وقتی فهميده است که مشکل چطوری قرار است حل شود فلنگ را بسته و برگشته است. دختر در سلف می نشست و ماجرا را تعريف می کرد. روزسوم دخترک را خواستند. دخترک از آن روز ديگر لام تا کام درباره اين موضوع حرف نمی زند.

بله خوب! بچه ات اگر در همان شهری که هستيد دانشگاه قبول شود عالی است. پيش خودتان است. خيالتان هم راحت! فقط در دانشگاه اسلامی! شايد دخترتان استادی مثل استاد زبان شناسی ما داشته باشد. از همان استاد هايی که بر اساس چشم و ابرو و لوندی نمره می دهد.پسرها هم که اصلا هيچ! از همان استاد هايی که نگاهش تنها روی پاهای دختر ها غور می کند و هر از چند گاهی آب از دهان کريه اش راه می افتد و می گويد: زن بايد تو پر باشد. اساس بدن زن بر پيه و چربی استوار است. زنی که باسن ندارد اصلا جذابيت ندارد.

البته حق با شماست! کاملا درست می فرماييد! دانشگاه به عقل و شعور آدمی می افزايد چه جور! فقط من سوالی برايم پيش آمده است.سر کلاس وصايای آقا( قدس السره و الشريف) خانم  استاد! می فرمودند: از من به شما نصيحت. خواهر شوهر و مادر شوهر هر چقدر هم گل باشند باز نيش می زنند. نيشی که از نيش افعی خطرناک تره. هميشه حساب کار دستتون باشه. از همين الان  ياد بگيريد که جواب نيش و کنايه ها را بديد! حال سوال من اين است که والا کلثوم ننه های فاميل هم همين ها را می گويند چه نياز است که اين دانشگاه پر بار خانوادگی ! را رها کرده و به دانشگاه متبرک اسلامی رويم؟

آن يکی بزرگوار! اصلا دختران را حفره ای برای خالی کردن خود می بينيد. بله! همان را می گويم که تنها چند دقيقه ای از خدا کوچک تر است. همان که روزی کتاب مرا گرفت و اخر زنگ که پس داد شماره تلفنش را در صفحه اول نوشته بود با چنين پيغامی: زنگ بزنيا کوچولو!!!!!

همين است! حقيقت اين مکان که ان را ساحت مقدس می نامند اين است.حالا هنوز هم می توانی بگويی قبل از انقلاب خيلی از خانواده ها به دخترانشان اجازه نمی دادند به دانشگاه حتی در شهر خودشان روند اما حالا به راحتی دخترشان را به شهری ديگر می فرستند.  باز هم می توانی بگويی از دستاورد های انقلاب که نور را ترکاند و اين حرف ها يکی هم همين است که سر هر کوره دهی هم دانشگاه هست و آمار ۶۸ درصدی قبولی دختران را آنقدر در بوق و کرنا کنيد که صدايش تا دهات های بور کينا فاسو هم برود. اين وسط اصلا ديگر مهم نيست که  آمار  مشارکت اجتماعی زنان از سال ۱۳۵۵ تا به امروز تغييری نکرده است و هنوز روی همان ۱۱ درصد کذايی ايستاده است. ابدا هم اهميتی ندارد که... ول کن بابا! باز من سر درد دلم باز شد.

*****************

کتابخانه کوچک ما نيازمند ياری شماست. اين کتابخانه نخستين کتابخانه تخصصی غير دولتی زنان است که با همت زنان فعال و علاقه مند پا گرفته است. اقلام مورد نياز را اينجا می توانيد مشاهده کنيد. اگر قصد ياری  داريد می توانيد با شماره تلفن های زير تماس بگيريد:

۲۲۲۰۰۸۷

۲۲۰۱۵۸۶

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳

 

من هم يکی از ان بسيارانی هستم که به  خاتمی رای دادم. من هم يکی از همين هايی هستم که روزی شوق در سينه ام می تپيد و نگاه های مثل امروز بی حالت و نا اميد نبود. يکی از ان سيل عظيمی که اميدوار چشم به آينده ای زيبا دوخته بوديم. به آرمان شهری  که امروز خوب می دانم وجودش  نا ممکن است. ۱۶ آذر ديگری فرا رسيد. آخرين ۱۶ آذری که خاتمی به دانشگاه ميان جوانان- همان هايی که اميد و چشم چراغ هميشه ملتتند!- آمد. از اولين ۱۶ آذری که خاتمی به دانشگاه آمد تا به امروز راهی طولانی را پيموديم. بارها بر خويشتن لرزيديم. فاجعه ۱۸ تير را تجربه کرديم. آن همه پلشتي, دد منشی و سبعيت را ديديم. باور کرديم که هنوز انسان ها را سلاخی می کنند به اسم آقا امام زمانشان ! هنوز داشتيم طعم شيرين مطبوعات جسور و وجود روزنامه های که ارزش خواندن داشتند را  مزه می کرديم که توقيف فله ای و کيلو کيلو  مطبوعات را نظاره گر شديم. قتل های زنجيزه ای را دوباره و چند باره مشاهده کرديم. دستگيری اصحاب قلم و روزنامه نگاران را ديديم. بازها لرزيديم, شکستيم, دوباره ايستاديم, مشت هايمان را گره کرديم, فرياد زديم, گريستيم, خنديديم و...

بی گمان فصلی  تازه- از جنسی ديگر- در انتظار ماست. هشت سال صدرات خاتمی با تمام دستاورد ها و نقايصش  در نزديکی خط پايان است. ۱۶ آذر امسال از جنسی ديگر بود. از جنس نفرت. از جنسی زهر آگين. برای هزارمين بار از ملت نا اميد شدم.با خود فکر کردم تا کی بگوييم اين ها تمرين دمو کراسی است؟ تا کی ضعيف کشی ؟ تا کی يک بعدی قضاوت کردن و تنها اشتباهات را ديدن و ار انها سندانی برای کوبيدن ساختن؟ امسال , روز ۱۶ آذر من عجيب از دانشجو بودن خود شرمنده شدم. ما مگر همان هايی نيستيم که آزادی را پرستش می کنيم و فرشته آزادی را پاس می داريم؟ مگر همان هايی نيستيم که می گوييم به تفاوت آرا و ديدگاه ها بايد احترام گذاشت؟ چرا اينگونه برخورد می کنيم؟ چرا  به تنها کسی که می دانيم می توانيم زل بزنيم به چشمانش و بی انکه دلواپس تبعات بعديش باشم انتقاد کنيم , اين چنين به دور از انسانيت توهين می کنيم؟ اين چنين به لجنش می کشيم؟ مگر ما همان ها نيستيم که خشونت را تقبيح می کنيم و می خواهيم منطق گفت و گو را ترويج دهيم؟ منطق گفت و گو اين است؟ باران توهين ها و کلمات سخيف را سرازير کردن؟ انسان ها را به لجن کشيدن؟ داد و فرياد راه انداختن؟ اين است منطق گفت و گويی که من و تو دانشجو خواسته ايم و می خواهيم؟!

می دانی ايراد اصلی از ماست. ما که عادت به بت ساختن داريم.ما ملتی که بی اسطوره توان زيستن نداريم. ما که آدم ها را بی دليل در جابگاهي اهورايی قرار می دهين و ظرفيت ها و اختيارات و محدوديت های او را نمی بينيم. پشت شيشه ماشين هايمان عکسش را می چسبانيم, پوسترش را به ديوار اتاق هايمان می کوبيم, او را خدای زمينيمان می کنيم و ذره ای نمی انديشيم که او هم آدمی است مثل من و تو. با اختيارات و محدوده عمل محدود. او هم مثل تمام سياست مداران  ديگر و تمام آدم ها مرتکب اشتباهاتی می شود.چرا غير عقلانی می انديشيم و انتظار داريم  خاتمی همچون زورو از آسمان فرود امده و  دردها و نا بسامانی های سرزمينی را که داغ هزاران ساله دارد را يک شبه درمان می کرد؟

خاتمی  محافظه کار است. لا اقل من ديگر در اين باره شک ندارم. اما مگر او گفت که تند رو است ؟ کی و کجا سخن از اين گفت که جواب بنيادگرايان را  خواهد داد و عين رفتار را به انها باز خواهد گرداند؟ غير اين است که هميشه گفت  به نظام جمهوری اسلامی معتقد است و در چارچوب قوانين ان حرکت خواهد کرد؟ از روز اول همين را گفت اما من و تو چون هميشه ايده آل های ذهنيمان را مرجع قرار داديم و چون او مطابق ايده آل من و تو نبود به او صفت خائن داديم.  کی ادعا کرد که امير کبير و مصدق ديگری است؟ غير از اين است که من و تو او را در ان جايگاه نشانديم و شعار امير کبير ايران, خاتمی قهرمان  را ساختيم؟ کجا وعده داد که ايران را بهشت و مدينه فاضله من و تو می کند؟ از همان روز نخست گفت به قانون اساسی جمهوری اسلامی  عمل خواهد کرد.

دوست دانشجو که هزار و يک دغدغه مشترک داریم! دوست دانشجو که اين راه طولانی را دست در دست هم و با هزاران دلهره طی کرديم ايم! باور کن که ايراد اصلی از خود ماست.من هم مثل تو بی شمار انتقاد از عملکرد خاتمی دارم اما منصف باشم. آن روی ديگر سکه را هم بنگريم. خدمات او را هم ببينيم. دستاوردهای اين هشت سال را هم ببينيم.

و بيا  قهر مان سازی و قهرمان پرستی را همين امروز, همين لحظه ببوسيم و برای هميشه کنار بگذاريم. بيا آدم ها را آنگونه که هستند ببينيم نه انگونه که باب ميل خود ماست. بيا من و تويی که می خواهيم محصول راستين آزاد انديشی باشیم اينطور مشمئز کننده زبان به تحقير و ناسزا نگشاييم و پير مردی را که می تواند جای پدر هايمان باشد اينطور به هيچ نکشيم و له نکنيم. امسال ۱۶ آذر من به دانشجو بودنم نباليدم, امسال تنها ايستادم و انديشيدم برای رسيدن به دموکراسی هنوز راه بسیار در پيش داريم. امسال بار ديگر مطمئن شدم که  دموکراسی يک فرهنگ است نه يک واژه که بخواهی به زوز به خورد ملتی دهی. و امسال  دلم عجيب گرفت از نگاه های مردی که روزی او را انتخاب کرديم. حرف خوبی زد. انشاالله نفر بعدی می ايد و به همه وعده های خويش عمل می کند! آه های حسرتمان ان زمان ديدن دارد!

**********

۲۱ آذر ماه سالروز تولد شاعر بزرگ همه زمان ها احمد شاملو است. يادش را گرامی می داريم. ياد انسان بزرگی که دغدغه انسان را داشت. شنبه, ۲۱ آذر ماه خانواده و دوستداران شاملو بزرگ بر مزار او در امامزاده طاهر کرج گرد هم می آيند تا بار ديگر ياد شاعر آيينه ها را پاس دارند.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

 

ميايی و پشت کامپيوتر می نشينی. خبر آزادی اميد معماريان و شهرام رفيع زاده را می خوانی. عجيب سرخوش می شوی. می روی و مادرت را می بوسی. مادر حيران نگاهت می کند که چه شده است که دوست داشتنت اين همه قلنبه شده است؟! خبر را به مريم صورتک که آنلاين است می دهی و مريم آنقدر شاد می شود که تنها می گويند خوش خبر باشی فرناز جونم . می رود. می رود که با اميد معماریان تماس گيرد. وبگردی را ادامه می دهی.  صفحه پتيشنی را که برای نجات ليلا  تهيه شده است باز می کنی تا ببينی چه تعداد امضا جمع شده است. حال خوش به همان سرعت که امد دود می شود و به هوا می رود! باز بغض راه نفس را می گيرد. نکند ليلا هم اعدام شود؟ نکند روزی رسد که جنازه او هم بر فراز چوبه دار تکان خورد؟

زندگی ما ملغمه عجيبی از تضادهاست. ارکان زندگی من و تو هميشه دو رو دارد. همواره  غمگينيم و همواره شاد. من و تو دلخوشنک ها را می قاپيم. من و تو هر روز ماتم می گيريم. هر روز با مخ تو ديوار می رويم. هر روز دوباره می ايستيم و ادامه می دهيم. زندگی من و تو ايرانی همواره ترکيب تضاد هاست.

مريم می گويد دلم تنگ شده است. قراری بذاريم تا همديگر را ببينيم. دل تو هم عجيب برای دوستان تنگ شده است. می گويی: اره! حتما يک قرار بداريم. بشينيم بگيم بخنديم دلمون باز بشه. فوری حس عذاب وجدان می گيری! فکر می کنی بگو و بخند راه بندازی وقتی فرشته قاضی هنوز در بند است و ليلا...آخ ليلا! مريم می پرسد: آمادگی داری؟ ناگهان حس می کی عحيب دلت حلقه دوستا ن را می خواهد. می گوبيی: شما ها را که ببينم خوب ميشوم.

 

زندگی می کنيم. مردگی می کنيم! روی ريسمان باريکی گام بر می داريم. لحظه ای شاديم و لحظه ای ديگر غمگين...دمی می خنديم و دمی ديگر گريه سر می دهیم. گاه سرخورده ايم و مايوس و به اندک فاصله ای سرشار از اميد و تحرک. زندگی بايد کرد.زندگی می کنيم. به هر قيمتی!

********

سوالی از خانم ها دارم:)

می دانيد که واژه غيرت را به ندرت برای زنان به کار می برند و اين واژه تقريبا مردانه شده است. شما زنان  غيرت را برای زن چگونه معنا می کنيد؟ از ديدگاه شما زنان هم غيرت دارند يا انطور که آقايان می نامند حس انها حساسيت است نه غيرت؟ اگر عيرت است تا چه حيطه هايی را شامل می شود؟ بسيار ممنون می شوم اگر به اين سوالات پاسخ دهيد.

ايميل من:

iranianfeminist@gmail.com

farnaz_s@iftribune.com

ای دی ياهو مسنجرم هم که گوشه وبلاگ هست:)

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳

 

برای پروين اردلان

 

مغزم انباشته از سوال است. سنين بدی را می گذرانم. سنين بلوغ. نه دختر بچه ام و نه آدم بزرگ! همان سنينی که آدمی می خواهد سر از همه چيز در اورد. سری پر شور دارد و ذهنی پرسشگر. مهم ترين دغدغه های دخترک ان سال ها دغدغه های جنسيتی بود. ذهنش پر بود از سوالاتی چون چرا پسر ها می توانند تا هر وقت دلشون می خواهد بيرون باشند اما دختر ها نه؟ چرا هميشه زن ها بايد آشپزی کنند و بچه داری؟ چرا نظر بابا ها مهم تر است؟ چرا اصلا ما با مانتو مغنعه بايد به مدرسه بريم؟و... به طور کاملا اتفاقی به ماهنامه زنان آشنا شدم. در ان روزهای حيرانی زنان دريچه ای استثنايی برای من بود. صفحه های جامعه مجله را که می گشودی نام زنی را می ديدی که با ديدی عميق و کاوشگرانه به مشکلات انسان می نگريست. زنی که ان پژو هش های موشکافانه در باب نشريات زنان را انجام می داد و صفحه ((زنان نشريات زنان را معرفی می کند)) را می نوشت.زنی که آن گزارش خواندنی و موشکافانه درباره زنان فالگير را نوشته بود. و ان گزارش دردناک از وضعيت زنان گدا را. همان سال ها بود که نام (( پروين اردلان)) در ذهن من حک شد. چند سال بعد ديگر به ندرت نوشته ای از پروين اردلان در زنان  ديده می شد. هر ماه که مجله را می خريدم فهرست را با عجله از نظر می گذراندم اما پروين اردلان ديگر پر کار نيست. روزي, در خانه دوستی نسخه ای از مجله (( آدينه)) را می بينی.وصف نشريه را بسيار شنيده ای. می دانی که اين نشريه روزگاری حلقه روشنفکران و دگر انديشان بوده است. دوست آرشيو تقريبا کاملی از اين مجله را دارد. در حال تورق نشريه هستی که يک مرتبه دگر بار نام (( پروين اردلان)) را می بينی. نمی دانستی که پروين اردلان از اعضای تحريريه ((آدينه)) نيز بوده است. شروع به خواندن مقاله می کنی و مقاله های ديگر پروين اردلان.

 سال ۱۳۷۸ است و بازار روزنامه و روزنامه خوانی داغ. اميد در دل ها موج می زند و به نظر بسيارانی مشتاق مطلع بودن از اوضاع ايران و جهان هستند. طبيعی است. هميشه پس از دورانی سرشار از خفقان , انگاه که روزنه ای پديد می آيد شور و اشتياق جامعه را فرا می گيرد و می توانی احساس کنی که مردمان زنده اند. جشنواره مطبوعات است و مطبوعات پر رونق. ديگر بار نام پروين اردلان را می شنوی. به عنوان بهترين گزارشگر تحقيقی برگزيده شده است و تو با خود فکر می کنی که انتخاب بسيار شايسته ای بوده است.

مشغول وبگردی هستی. سرکی به وبلاگ خورشيد خانوم می زنی. از سايت تازه تاسيسی نوشته است به نام تريبون فمينيستی ايران. صفحه را باز می کنی.نام های آشنا بسيار می بينی. از تمام ان زنانی که نوشته هايشان را خوانده ای و از آنها بسيار آموخته ای. نوشين احمدی خراسانی- که بی اندازه به او مديونی و از وی آموخته ای- منصوره شجاعي,دکتر فيروزه مهاجرو ... و اينجا دوباره نام پروين اردلان را می بينی.

دخترک ان سال ها هرگز گمان نمی کرد که روزی همکار ان زن شود که نشريات زنان را معرفی می کرد و از سازمان های دانشجويی زنان می نوشت. اولين بار که تو را ديد جا خورد! شايد در اعماق ذهنش او هم پيرو همان تفکر سنتی و کليشه ای بود که زن فمينيست و مستقل تنومند است و صدايی زمخت دارد!! اما پروين اردلان زنی ريز نقش بود با صدايی ملايم که مهربانی در ان موج می زند. دخترک همکار ان زن شد و  از وی بسيار آموخت. بيش از هر چيز درس انسانيت , صبوری, پشتکار و آرامش. آرامش , وقار و دموکرات بودن زن از همان ابتدا  دخترک ان سال ها و دختر اين سال ها! را عجيب تحت تاثير قرار داد. دختر همکار خوبی نبوده است. بد قولی بسيار کرده است, گاه بد قلق بوده است و گاه زود رنج. اما پروين اردلان صبور است و آرام. پروين اردلان با ملاحظه است و بی اندازه مهربان. دخترک سال ها بود که از تو می آموخت. دخترک عجيب دوست دارد زن ريز نقشی را که کوله پشتی قهوه ايش را به دوش می گيرد و انرژی چندين نفر را يکجا دارد.

پ.ن : امشب بعد از انکه خسته از کار باز می گشتم عجيب دلم برايت تنگ شد.چند باری به تلفن همراهت زنگ زدم . همچون هميشه تلفن نا همراه بود. به خانه که آمدم ناگهان ميل شديدی  پيدا کردم که اينجا برايت بنويسم.من سنت نامه نويسی را هنوز دوست دارم و اينجا نوشتن همان حس زيبا را به من القا می کند. عذرخواهم که بی آنکه بگويم اينجا درباره تو می نويسم. اما دلم می خواست اينجا, در گوشه ای که متعلق به من است بگويم که چه اندازه دوستت دارم و چه اندازه از تو آموخته ام. همين!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳

 

روزی که وبلاگ نويسی را آغاز کردم از دشواری های احتمالی اين راه چندان مطلع نبودم. ديری نگذشت که آماج اظهار لطف مغز کلم پيچ ها قرار گرفتم. روزی نبود که با ايميل ها و نظرات گوهر بارشان! ما را به فيض نرسانند. ابلهان را خوب تحمل کردم. در واقع بيش از آنچه که از خود انتظار داشتم. به مرور دريافتم که اصولا نظرخواهی برای ما هنوز چندان معنايی ندارد. اصولا  درصد متاسفانه چشمگيری از جماعت وبلاگ خوان اصلا نظری ندارند يا بهتر بگويم هنوز  از شر پايین تنه خلاص نشده اند که بخواهند فکر هم کنند! اينجا, در فضای وبلاگستان تنها دنبال دوست دختری و پسری, شوهری و زنی هستند.  بی انصافی نکنم.  دوستان بزرگوار و نازنينی هم بودند که از نظرات انها بهره ها بردم و بسيار آموختم. همفکرانی را يافتم و نازنين دوستانی. اما تحمل آدمی نيز اندازه ای دارد. به فکر فرو رفتم که اصلا فلسفه نظر خواهی برای ما چيست؟ جز اين است که در هشتاد درصد مواقع  تنها پی اين هستيم که به تو سر زدم حالا بدو بيا به من سر بزن يا نظرت راجع به تبادل لينک چيست؟ يا اينکه نظر خواهی را محلی برای بد و بيراه گفتن و بيرون ريختن انواع و اقسام عقده های درون يافته ايم؟ بماند که در اين ميان از صدقه سر نظر خواهی واقعيت عده ای از دوستان را هم دريافتيم و خوشبختانه پرده از ماهیت واقعی انها  افتاد. لب کلام اينکه نظر خواهی اين وبلاگ بسته شد, نمی دانم تا چه زمان. اگر بگويم تا آن وقت که فرهنگ نظر خواهی و صحبت کردن را آموختيم که بسيار آرمانگرايانه سخن گفته ام  و همه می دانيم که  اگر چنين روزی هم باشد لا اقل به عمر ما قد نمی دهد چرا که نادانان دنيای حقيقی حماقت و لمپنی را با خود به دنيای مجازی هم می اورند و بنا به خصلت مالوف هر انگاه که از درک لحظه ای و نوشته ای و انديشه ای عاجز می شوند, ان را مطرود شمرده و  به بدترين شکل دست به تخطئه می زنند يا در بهترين حالت (( من اصلا دوست ندارم)) را دستاويز قرار می دهند. پس بهتر ان است که بگويم تا زمانی که  باز حوصله مزخرف شنيدن را باز يابم! من عذر خواهم از تمام ان عزيزانی که با دقت و خوصله برای مطالب اين وبلاگ  نظر می گذاشتند و من از انها می اموختم. چه کنيم که جماعت تهی مغز بسيارند.

**********

جالب است! واقعا جالب است! اصلا شاهکار است!  برای شرکت در مراسم فروهر ها بدهکار هم شديم. نظرات اين نوشته گلناز را بخوانيد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳

 

خيابان سعدی- خيابان هدايت-کوچه شهيد مراد پور- پلاک ۲۲ منزل شادروانان پروانه و داريوش فروهر. امروز ششمین سالگرد شهادت اين زن و شوهر مبارز و آزاديخواه بود.  قرار بر اين بود که مراسم در حسينيه ارشاد برگزار گردد اما طبق رويه ای که باب شده است ابتدا مجوز برنامه را صادر و پس از آنکه تبليغات صورت گرفت درست يک روز قبل مجوز برنامه را لغو می کنند! امسال در پی لغو مجوز, مراسم در منزل شادروانان پروانه و داريوش فروهر برگزار گرديد. در منزلی که قتلگاه انها بود. سر کوچه چند ماشين نيروی انتظامی  و تعدادی مامور ايستاده اند. نگاه هايشان  هر شخصی را که وارد کوچه می شود تعقيب می کنند. ازدحام جمعيت در ساعت شروع مراسم قابل توجه است. امسال اجازه سخنرانی هم نداده اند. جمعيت به پرستو تسليت می گويند, با يکديگر سخن می گويند,از پروانه و داريوش سخن می گويند,  دنبال چهره های آشنا می گردند. پروانه و داريوش هم هستند. در دو تابلو نقاشی ... پروانه فروهر با پرچم سه رنگ ايران که بر دوش او ست در تابلويی که اثر (( فرح نوتاش)) است جمعيت را نظاره گر است و داريوش فروهر که چهره اش صلابت و اصالتی عجيب دارد در تابلويی ديگر دوستدارانشان را نظاره گر است. ساعتی بعد جمعيت شروع به خواندن سرود ای ايران می کند, صداها هماهنگ تر می شود, اوج می گيرد... و خاموش می گردد. عده ای شعار می دهند:(( زندانی سياسی آزاد بايد گردد.)) يک نفر فرياد می زند: شعار ندهيد. بابا اجازه سخنرانی هم نداده اند! صداها خاموش می شود و جمعيت دوباره آرام با يکديگر سخن می گويند. فاجعه را چند باره تکرار می کنند و سرها را به نشان افسوس و حسرت تکان می دهند.

امسال جمعيت در مقايسه با سال های قبل ( برای مثال در مقايسه با دو سال پيش که مراسم در صفی عليشاه برگزار شد) اندک بود. شايد عدم تبليغات چشمگير يا جابجايی محل مراسم و يا دوری راه دليل اين امر بود. شايد هم خيلی ساده حافظه مردم همچون هميشه تاريخ  و وقايع آن را فراموش می کند. حضور بلاگر ها هم باز اسباب شرمندگی بود و بس! باز هم تنها من , گلناز, جاويد ,ياسر و جلال حضور داشتيم. ( لا اقل از آن  عده ای که ما می شناسيم). عده ای بام تا شام دم از آزادی خواهی و عدالت می زنند اما در هيچ يک از آن مراسمی که يک آزادی خواه بايد حضور يابد شرکت نمی کنند. آدم ها را وقت عمل بايد شناخت!

شش سال از فاجعه دردناک مرگ فروهر ها گذشت. نام اين دو انسان آزاده بر تارک مبارزات آزادی خواهانه ايرانيان می درخشد...تا هميشه. خاطره شان را نيز گرامی می داريم...تا هميشه.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳

 

به تو تجاوز می کنم

آری من

خودم

بدون ان آلت مهم

بدون آن وسيله ی معروف

آری من

خود خودم

همان کسی که ((فرويد)) عزيزتان

به عقده اختگی دچارش, تشخيص داد.

منم

زنم

زن

و به تو تجاوز می کنم

بدون آن آلت مهم

بدون آن وسيله ی معروف

و تو

در رويای شيرين برتری مردانه ات

در اعتماد به نفس کاذبت,

که از ان آلت معروف می گيری,

حتی نمی فهمی که دارم,

به تو تجاوز می کنم.

حتی نمی فهمی که دارد,

به تو تجاوز می شود.

من از خودت می پرسم

بين دو قربانی,

کسی که قربانی ست

و کسی که حتی نمی داند قربانی ست

کداميک مفلوک تر است؟

( دزديده شده توسط اينجانب از آرشيو رها جونم)

************

از تمام دوستان گلی که به سوالات پست قبلی پاسخ دادند و همين طور دوستان نازنينی که نظرات خود را با ايميل ارسال کردند تشکر می کنم.

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۳

 

می خواهم مطلبی درياره خواستگاری و ازدواج برای تريبون فمينيستی ايران بنويسم. برای نوشتن اين مطلب بايد ديدگاه ها و آرای مختلفی را جمع آوری کنم. ممنون می شوم  که  به سوالات زير پاسخ دهيد.

۱- لطفا وضعيت تاهل و سن خويش را ذکر کنيد.

۲ -ازدواج  چندمين اولويت زندگی شماست؟

۳- سن خاصی را مناسب ازدواج می دانيد؟ در صورت مثبت بودن پاسخ لطفا سن مورد نظر خود را ذکر کنيد.

۴- تر جيح می دهيد با خواستگار ازدواج کنيد يا با فردی که از قبل با او آشنايی داشته ايد؟( منظور  دوستی است نه صرفا آشنايی ساده.) لطفا دليل خود را نيز توضيح دهيد.

۵-  لطفا دلايل خويش برای ازدواج را ذکر کنيد.

۶-  ارتباط  قبل از ازدواج را تا چه حدی قبول داريد و می پسنديد؟

۷- آيا با  رابطه جنسی قبل از ازدواج موافقيد؟لطفا ذکر کنيد که تا چه حدی اين رابطه را  قبول داريد.

۸-  آيا خواستگاری را امری مربوط به آقايان می دانيد؟ آيا می پذيريد که دختر به خواستگاری فرد مورد علاقه خويش رود؟ لطفا دلايل خويش را نيز ذکر کنيد.

۹- مهم ترين معيار های خود برای انتخاب شريک زندگی را ذکر کنيد.

۱۰-در ازدواج تا چه اندازه پايبند رسم و رسومات هستيد؟ لطفا با ذکر مثال  پاسخ خويش را مطرح کنيد.

اگر مايل به ذکر نام خود در گزارش نيستيد حتما اين موضوع را ذکر کنيد و يا همين جا با نامی ديگر به سوالات پاسخ دهيد. پيشاپيش از همکاری همگی شما صميمانه تشکر می کنم.

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳

 

 برای  او که مادر است...مادر دردمند اين گوشه دنيا

اولين بار کی وبلاگت را ديدم؟ درست یادم نيست. اما خوب به ياد دارم که همان روز تمام آرشيوت را خواندم. خوب به خاطر دارم که تصوير مادر بزرگم پيش روی چشمانم امد. مادر بزرگی که تمام عمر را صرف دوختن رخت های خوشبختی* فرزندانش کرد. مشتری پر و پا قرص خانه ات شدم...پشت خطوط  وبلاگی که هميشه قلب بر ان می باريد و برای من تکه تکه های قلب دردمند زنی  بود که نماد زنان رنج کشيده اين گوشه دنيا بود مادری نشسته بود. مادری که قانون متناقض اين گوشه دنيا مادری او را تاريخ مصرف دار می داند. مادری که تنها هفت سال حق مادری دارد. مادری که گريه های بی صدا و با صدای او را از پشت باران قلب ها بارها ديده ام. در سرزمين عجايبی که من و تو هستيم زن بودن هميشه دو روی سکه دارد.مادری نيز. از يک سو کلمه مادر را انقدر تقدیس کرده و بالا می بردند و در وصف ان شعر ها می سرايند که گاه دلم برای پدران می سوزد. اما از سوی ديگر  همين مادر تقديس شده را هيچ می انگارند.مادری که بام تا شام از بهشت زير پای او می گويند حق حضانت پاره تن خويش را ندارد. مادر اين گوشه دنيا کودکش را بايد به دستان پدری معتاد و بيکار و فاسد بسپارد و سهم مادريش  شود هفته ای يک بار کودک را در اغوش کشيدن. در همين سرزمينی که بام تا شام سخن از اين است که هيچ کس مادر نمی شود  اين پدر است که ولی و قيم است و برای دختر مجوز صادر کننده ازدواج! تو هم خوب می دانی قانون های متناقض سرزمين  اهورايی را!! خوب می دانی ماجرای پيچيده زن بودن در اين ديار را!

 وبلاگت دو ساله شد. و دردهايت در اين دو سال افزون تر. تو زن مقاومی هستی. اين را از نوشته هايت و بعد ها از صحبت هايمان دريافتم. مادری... به معنای واقعی کلمه. روزهايی که زير بار غصه و ناراحتی ها می خواهی داغون شوی  می دانی هستند نازنين انسان هايی که تو راحت سفره  دل برايشان بگشايی ....و تو يکی از انها هستی.اختلاف سنی ما انقدر نيست که جای مادر من باشی اما برايم مثل مادری. همان اندازه بردبار و مهربان. آخرين نوشته ات  قلبم را لرزانده است. من کودکانه آرزو می کنم که جوجه هايت بزرگ نشوند. هميشه جوجه باقی بمانند. من هم می خواهم اخرين سطر های نوشته ات را تکرار کنم.نمی شود کاری کرد؟نمی شود کاری کرد که جوجه ها پيش نوشی بمانند؟نمی شود کاری کرد که نوشی ديگر از به دنيا اوردن اين جوجه ها احساس عذاب وجدان نداشته باشد؟نمی شود؟

* اصطلاح را از عليرضا ميبدی وام گرفته ام.

***********

 این نوشته گلناز را بخوانيد. دل ادم می گيرد از اين همه بی توجهی و بی خيالی.به خصوص بی خيالی ميزبانان محترم!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳

 

هنوز چيزی از شروع ترم نگذشته تمام غيبت هايم را کرده ام و  اگر باز برای درسی غيبت کنم بايد قيد ان درس را بزنم!! کلی کلی کلی تحقيق و پروژه تا اخر ترم بايد تحويل بدم...کلی مقاله نميه تمام روی ميز تحرير بهم دهن کجی می کند...شب ها از هراس اين همه کار نيمه تمام ناگهان از خواب می پرم...ديشب بعد از اينکه از فکر اين همه کار از خواب پريدم  های های گريه کردم!! هر چه می دوم باز عقبم انگار.مثل ابله ها فکر می کنم کاش صبح که از خواب بيدار شدم تمام مقاله ها و ترجمه ها و تحقيق ها و کوفت و زهر مار های ديگه انجام شده باشد....کاش ديگه بهش فکر نکنم....کاش اين سر درد لعنتی يک روز دست از سر من برداره...کاش کتاب ((خانه ادريسی ها)) را تمام کرده باشم و  لا کتابی روی صفحه ۲۲۳  جلوتر برود. کاش برای تولد امير رضا سری به او زده بودم. از کی تا حالا به بچه مژده قول دادم که پارک و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ببرمش.پريروز که به مژده زنگ زدم نی نی عسلش گوشی را برداشت و با بغض بهم ميگه تو يک خاله بدی که دل منو شيکوندی:((....خدا ميدونه چقدر نارحت شدم:((...امروز هم جاويد بهم گفت که شهرام اسدی منتقد خوب سينما به خاطر مشکل مالی می خواهد تمام کتاب خانه اش را بفروشد:(...اين از دردناک ترين اتفاقاتی هست که ميشودبرای يک اهل قلم پيش بياد:(...يک لحظه خودم را جای شهرام اسدی گذاشتم و از تصور چنين کاری مو بر تنم سيخ شد. کتاب هايی را که با عشق خريدی...با لذت خواندی...سال ها از انها محافطت کردی....عجب پلشت روزگاری است!عجب! راست می گفتی! فکر کردن عادتم شد! مدام فکر می کنم...مدام. اه...!!کسل هستم و بد خلق. همين!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳

 

در گفت و گويی که با مريم خراسانی* داشتم , وی به نکته جالبی اشاره کرد. مريم خراسانی گفت: مهم ترين وابستگی زن به مرد وابستگی روحی است نه وابستگی اقتصادی و نه حتی وجود بچه. به اين مسئله خيلی فکر کردم و به رفتار اطرافيان دقيق شدم.همين جمله معروف (( بدون تو نمی تونم زندگی کنم)) ناشی از همين وابستگی روحی عميق است. در واقع وجود مرد رکن اساسی يا به عبارت بهتر مهم ترين رکن زندگی می گردد و غم از دست دادن و نبود مرد انقدر در ذهن بزرگ می شود که زن می ماند و شرايط خفت بار را تحمل می کند. فکر کنم تنها زندگی کردن به ایجاد نشدن چنين وابستگی های عميق روحی کمک زيادی کند. همکاری داشتم که قبل از ازدواج چند سالی با شوهرش دوست بود. با عشق و عاشقی بسيار ازدواج کردند. اما شوهرش بد بين بود و دست بزن هم داشت.خانواده همکارم به او می گفتند که طلاق بگيرد و بر گردد. همکارم راحت می توانست طلاق بگيرد, چون هم خانواده اش حمايتش می کردند, هم استقلال مالی داشت و هم حق طلاق. اما طلاق نمی گرقت و مدام همين جمله (( من دوستش دارم و بدون او می ميرم)) را تکرار می کرد. واضح ست که وابستگی اين همکار من به همسرش هم  يک وابستگی روحی بود. اين نوع از وابستگی  احتمالا شديد ترين و پيچيده ترين نوع وابستگی است و رهايی از ان دشوار. مريم خراسانی می گقت که فمينيست های غرب ( به غير از فمينيست های خانواده گرا) معتقدند برای قطع اين وابستگی زن بايد آپارتمان, سوئيت يا اتاق خود را داشته باشد.  تنها هفته ای چند باز با مردی که دوست اوست رفت و امد داشته باشد, تفريحاتش منحصر به گردش با مرد نشود و حتما گاهی با دوستان زنش به مسافرت يا گردش يرود و در يک کلام مرد تنها قسمتی از زندگی باشد نه همه آن. خراسانی می گفت مترقی ترين شيوه زندگی نيز همين است. من کاملا با اين ديدگاه موافقم و از ان روز وقتی با دقت به زندگی اطرافيان می نگرم متوجه صحت اين گفته می شوم. وابستگی های اقتصادی, اجتماعی يا وجود بچه ها و عدم حمايت  جامعه هيچ يک به مخربی  و پيچيدگی وابستگی روحی نيست. اين نوع وابستگی در ايران بسيار به چشم می خورد. اکثر افراد در ايران بعد ازدواج عده زيادی از دوستان خود را کنار می گذارند, به ندرت با دوستانشان به مسافرت و سينما و رستوران و ... می روند, رفت و امد های خانوادگيشان محدود به فاميل و عده ای دوست متاهل می شود و.... به همين دليل است که وابستگی عميق عاطفی به وجود می آيد که دل کندن از ان اصلا ساده نيست.

* مريم خراسانی از زنان فمينيست فعال ايرانی, عضو کانون نويسندگان ايران و از  زنانی است که عليه جهانی شدن مبارزه می کند.

***************

 بهش گقتم: دلم يک دوست خوب می خواهد...... کسی که پس فردا ازدواج کرد دوستی را قطع نکند.....کسی که صبح تا شب از دوست پسر يا دوست دخترش حرف نزند....وقتی بيرون می ريم هی کلاس بيخود نذاره و نگه فلان رستوران نريم جواده!تو چمن نشينيم کار عمله هاست! وای اتو شلوارم خراب شد يا وای مانتوم خاکی شد!  رک و راست باشه....تظاهر به چيزی نکند که نيست. تو مغزش به جز سکس و دختر يا پسر تور کردن چيز ديگه ای هم وجود داشته باشد. مدام حرف از رژيم دکتر کرمانی و ساکشن و پروتز سينه و نگين دندان و اينکه چرا ايکس و ايگرگ خواستگاريم نمی ايند نزنه. يک دوستی که....

(حرفم را قطع می کند) و می گويد: دخمر خوبی باشی ميگم يک دونه برات بسازند!

:((...همش می زنند تو ذوق بچه ها!:((

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳

 

شوهرش هم بد دهن است...هم عصبی.دست بزن هم دارد... دهن بين هم هست.اما زن با گريه می گويد من دوستش دارم...شما بهش بگيد که من  می خواهم باهاش زندگی کنم. می گويد: خوب بالاخره مرد هست. مغروره.. من نبايد دلخوری هام را بهش می گفتم.شما باهاش صحبت می کنيد؟درسته رو خانواده هايمان  در اين سيزده ماهی که از عقد گbشته است به هم باز شده است اما من حاضرم باز هم به خانواده اش احترام بذارم. گذشته ها را فراموش کنم و....خود کشی کرده است و نمی خواهد شوهرش به هيچ وجه از قضيه خود کشی با خبر شود.

چی اين مرد را دوست دارد؟نمی دانم...چطور می خواهد زير يک سقف با اين مرد که در همين دوران عقد دو بار کتکش زده است و تا دلش خواسته بد و بيراه به او گفته است زندگی کند؟خانواده های اين دو که تا اين اندازه رويشان به هم باز شده است چی؟می گويد: من بدون شوهرم می ميرم.منظورم دلبستگی عاطفی نيست ها!ولی بدون اون می ميرم! و من با خود می گويم يعنی  در بيست و هفت سالگی هنوز ندانستی که نبود هيچ کس سبب مردن نمی شود؟که زندگی جريان دارد؟ که انسان خاصيتی دارد به نام فراموشی؟ که عادت می کنيم که زندگی را ادامه دهيم؟ مصرانه می خواهد که با شوهرش حرف بزنم. می ترسم در مواجهه با مرد  کنترل خودم را از دست بدهم...بهتر است سراغ مشاور رود. کسی مشاور خوب سراغ دارد؟(ترجيحا رايگان)

**************

 خوب هندوانه زير بغلتان می گذارند و شما هم غافليد! مدام به به چه چه کنان بهتان می گويند: زن گل است.زن لطيف است.زن مثل عروسک می ماند. زيبايی با زن معنا پيدا می کند. زيبايی خدا در زن تجلی می يابد زن احساسات پاک دارد  و چه چه. منظورشون را نمی گيريد؟نه؟ زن گل است و گل هم نياز به مراقبت دارد و ما مردان هم باغبانيم!ای جان! زن گل است و بايد از ان حفاظت کرد.چطوری؟ معلومه ديگه! بايد همه جا برد و آوردش....هميشه رستم وار پشت سرش سينه ستبر کرد و صيج تا شب رگ غيرت برايش جنباند. زن زيبا است ....نبايد گذاشت  زيبايی در معرض ديد ديگران قرار گيرد...پس لای چادر چافچور قايمش کن! زن لطيف است ..پس قدرت و توانايی کمی دارد.بايد ازش محافظت کرد. زن احساساتی است....پس ناقص العقل است!!بايد به جاش فکر کرد و تصميم گرفت...بايد برای مسائل مهم ازش مشورت نخواست. شازده های گوگولی! چطور پس وقت مشکلات بدو می رويد پشت سر مامان جان يا زنتان قايم می شويد؟چطور بدو پشت اين موجود احساساتی و لطيف و ناقص العقل  و عروسکی سنگر می گيريد؟هان؟

ما نخواهيم گل باشيم و عروسک و لطيف و تجلی زيبايی خدا کی را بايد ببينيم؟

***************

يکی از خواننده های اين وبلاگ که پسری است آگاه و روشن و شيفته ادبيات وبلاگی را راه اندازی کرده است. می خواهد در اين وبلاگ از مشکلات و مسائل زنان و اجتماع بنويسد.از من خواسته است که وبلاگ او را معرفی کنم. آدرس وبلاگش را در پايين می نويسم.به او سری بزنيد.

http://dooshize.persianblog.ir


 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳

 

 

اثری از پرستو فروهر

سپاسگزارم از خانم پرستو فروهر که اين طرح زيبا را به من داده و با بزرگواری اجاره استفاده  از اين طرح را  نيز به من دادند.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳

 

علی شايگان: دخترم فاحشه خانه را تعريف کن.

مهر انگيز منوچهريان: فاحشه خانه مکانی است که در ان جا مردان فاحشه زنان را به فحشا وا می دارند.

علی شايگان: اين بهترين تعريفی است که تا به حال از ان مکان منحوس ارائه شده است. بايد اين تعريف را همه جا انتشار داد اما اشکال تعريف شما ان است که کلمه فاحشه مونث است و شما ان را برای مذکر اورديد.

مهر انگيز منوچهريان: صفت در فارسی مذکر و مونث ندارد.علاوه بر اين به همان صورت که من اورده ام بهتر و قوی تر مقصود را می رساند.

برگرفته ار کتاب ((سناتور))  فعاليت های دکتر مهر انگيز منوچهريان بر بستر مبارزات حقوقی زنان در ايران تاليف نوشين احمدی خراسانی/ پروين اردلان

---------------

نوشته زير مخاطب خاص دارد.

اهای اقا! يا به مناسبت تولدت به ما شام ميدی يا من و اين اقا  تو دنيای وبلاگستان ابرو برايت نمی ذاريم! خلاصه گفته باشيم بعد نگی نگفتيم:))

--------------

امروز بيخودی حالم خوبه! نمی دانم چرا ولی خوبم:)....راستی گاه صحبت ها و اندرزهای عده ای عجيب انسان را ارام می کند...به فکر فرو می برد و دريچه ای تازه را می گشايد.ممنونم نوشی نازنين.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

 

ايستادم.لحظه ای فرا رسيد که بايستم و از خود بپرسم که کيستم؟کجا ميروم؟با خود و زندگيم چه می کنم؟جلو ايينه ايستادم ...تصويری را در ايينه ديدم که ديگر نمی شناختم.حتی  طنين صدايم هم ديگر اشنا نبود.زندگيم پر از کابوس است.پر از درد.دردهای شخصی و اجتماعی.می دويدم...چاره را در اين ديده بودم که انقدر مشغله داشته باشم که مجالی برای فکر کردن باقی نماند.لحظه های بی مشغله که می رسيد من...اره من...منی که هميشه ستون و تکيه گاه ديگران بوده ام ...گريه سر می دادم.ان هم چه گريه ای!در دانشگاه, سر کار, در تاکسی, جلسه گروه گزارش تريبون فمينيستی و...برای تکميل حال مزخرفت از در و ديوار هم برايت می بارد.انقدر که ديگر می نشينی روی تخت ...با دو دست سرت را می گيری  و ملغمه ای از گريه و خنده راه می اندازی!حسرت يک شب...فقط يک شب خواب راحت به دلت مانده است!هر شب کابوس....انگار دور گردنت چنبره زده اند ...حلفه را تنگ تر می کنند, می خواهند نابودت کنند....محو شوی از روزگار.در اين اشفته بازار روحی بايد پوسته خندانت را هم حفظ کنی.بايد مثل هميشه همه کائنات و ابنا بشر را هم درک کنی! بايد توقعات جماعت هميشه دو قورت و نيم باقی را هم بر اورده سازی.عجب دستاويزی شده است اين (( تو سطح شعورت خيلی بالاتر از بقيه است.از تو انتظار ديگری می رود.تو بايد درک کنی)) با همين عبارت با تو مثل اشغال , مثل چيزی زايد, مثل مترسک برخورد می کنند.ان هم انانی که ادعای دوستی دارند, ادعای دوست داشتن. به تنها چيزی که فکر نمی کنند تو و احساساتت است....به موجوديت توست و به کليتی که ان را انسان می ناميم.تنهايی....تنهای تنها.حتی در جمع بهترين دوستانت.می گويی و می خندي...اما عجيب تنهايی. جنس اين تنهايی عجيب است...نمی توان توصيفش کرد...شايد فقط تو بفهمی. تويی که تنهايی هايمان شبيه است. تويی که چشمانت می گويند که می فهمی. سرمايی که در وجودت رخنه کرده است از دورن می پوساندت. بالاخره رسيد لحظه ای که بايستی...با گردبادی از ....بماند. سکوت و انزوا را  انتخاب کردی.انزوا کامل.تک و تنها روی تختت بشينی...تک و تنها راهی کوه شوی...تک و تنها  در خيابان ها راه بروی...و فکر کنی, بازبينی کنی همه ماه های اخير را, رفتارهای نزديکان را, کابوس ها را.می خواهی بروی....بی خبر. اما محو شدن همان چيزی است که جماعت بخيل را خوش می ايد.همان جماعتی که لبخند های ماسيده برلب دارند و از دهانشان قربان صدقه و جانم و عمرم و نفسم می بارد, همان جماعتی را می گويم که در باطن ثانيه شماری می کنند برسد روز فرو ريختن تو.

اين انزوا ضروری بود.می خواهم معاشرت های اجباری و ادم های اجباری را از زندگيم حذف کنم. از شماره تلفن ها شروع کردم. حذف پشت حذف...بعد ياهو مسنجرم...بعد بی هيچ تعارف و رو در بايستی به چند تايی که تماس هايشان فقط اعصابم را خط خطی می کنند زنگ زدم...حذف. ديگر نمی خواهم صدای مشاور باشم و ستون ديگران. نمی خواهم  مدام خودم را در شرايط ديگران گذارم و درکشان کنم....بی انکه انها سر سوزنی مرا و احساسات و روحيات مرا درک کنند. هيچ احد الناسی هم اجاره نخواهد داشت به اندازه سر سوزنی به جای من فکر کند و تصميم گيرد...بهانه اش هم هرچه که می خواهد باشد.قانونی را که کنار گداشته بودم را باز سر لوحه قرار داده ام.سابق اصولا روی حرف ها و قول ها و همکاری و همراهی کسی حساب باز نمی کردم و عجيب اسوده تر بودم. نمی دانم چه شد که رويه ام تغيير کرد و کم ضربه نخوردم از مردمان. رويه سابق را باز گردانيده ام. از مسئوليت هايم خواهم کاست.از همچون فرفره دور خود گشتن.

دردها هست و من  نمی توانم و نمی خواهم که پيرو اين ديدگاه باشم که(( به من و تو چه که ديگری درد دارد.ما که اسوده ايم!!)) زندگی از سر می گيرم... دوباره می خندم( واقعی)...گريه می کنم...می دوم....ناله می کنم...اعتراض می کنم...شادی می کنم...فکر می کنم...زندگی از سر خواهم گرفت.من زنم, که از زنانگی گفته ام ,می گويم و خواهم گفت.

---------------

*امروز پشت درهايی بسته سرنوشت پرونده کبری رحمانپور روشن خواهد شد. کاش مينا , خواهر شوهر کبری, که رضايت نمی دهد و فقط قصاص می خواهد....کاش ....دعا کنيم.همين.

-------------

افلاين ها را تا جايی که می شد جواب داده ام.اما ايميل ها...از امروز شروع به خواندن و جواب دادن خواهم کرد.پيشاپيش بابت تاخير عذر خواهم.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۳

 

خيلی ببخشيدا....جدا عذر می خواهم از حضور انورتان....روم به دیفال...شرمنده...بی زحمت اگه سختتون نيست...اگه برايتون مقدوره لطف کنيد از مطالب اين وبلاگ را دزدی نکنيد يا اگر هم دزدی می کنيد لا اقل اين همه تابلو دزدی نکنيد. يک تغييراتی...بالا پايينی...چيزی.خوبيت نداره والا....کپی رايتی...کوفتی...مرضی...خيلی روم به دبفال ها...ولی لطفا  مطلب دزدی نکنيد.ممنون

افتضاح؟ افتضاح مال يک دقيقه ام هست.خرد و خاکشير و داغون و خسته و .....چه ميدونم همه اين ها.راستش از فيلم بازی کردن هم خسته شدم.از اينکه مدام بيخودی خودم را شاد نشون بدم....هی بيخود بخندم تا حفظ ظاهر کنم....هی بگم چيزی نشده...خوب ميشم....کمک نمی خواهم.ممنون و اين چيزا. گور پدر همه چيز.پس تا اطلاع ثانوی:

وبلاگ تعطيل

کامپيوتر بازی تعطيل

معاشرت و ديد و بازديد تعطيل

دانشگاه تعطيل

کار تعطيل (اين يک مقدار پیچوندنش سخته)

تريبون تعطيل

ترجمه تعطيل

تلفن تعطيل( خاموش ...اگر هم خاموش نباشد جواب نمی دهم.خونه هم همينطور)

ايميل تعطیل( جواب نمی دهم يعنی)

مغز تعطيل

تفکر تعطيل

کتاب خوندن تعطيل

.

.

.

همه چيز تعطيل تا برم گورم رو گم کنم و يک فکری برای خودم و احوال مزخرفم را بکنم.بهتر که شدم....تکليفم را با زندگی که روشن کردم ...همه چی از تعطيلی در مياد.احتمالا  با انرژی مضاعف همه چيز را اغاز خواهم کرد.خواهش می کنم درک کنيد و سراغم نياييد....خواهش می کنم.خيلی خيلی ممنونم.


 

 

 

 

من در خراب شده ای زندگی می کنم که نکبت از سر و رويش می بارد.در اين خراب شده کودکان را اعدام می کنند.افسانه و افسانه ها را به جرم دفاع مشروع حبس می کنند و حکم اعدام انها را صادر.در اين گل و بلبلستان راضيه ها امنيت ندارند.بزرگترين خبرگزاری کشور هم که صفحه حوادث روزنامه شان را  تقريبا همگان می خوانند نه تنها موضوع را پوشش نمی دهند که می گويند ما به اين نتيجه رسيديم که اصلا معنی ندارد دختری ساعت دوازده شب تو خيابان باشد! و لابد اين هم اصلا مهم نيست که دخترک با مادر و خواهرش از مهمانی بر می گشته است و سر کوچه ار تاکسی پياده شده است!و مطمئنا چيزی به نام ((حقوق شهروندی)) هم سر سوزنی اهميت ندارد.در خراب شده ای که من و تو هستيم زنی که پاسی از شب رفته در خيابان باشد حتما فاحشه خوانده خواهد شد و اينجا در مملکتی که کثافت ان را احاطه کرده است فاحشه هيچ حقوقی ندارد....فاحشه اصلا ادم نيست....فاحشه حق تفکر هم ندارد....قاحشه حتی اگر کشته هم شود مهم نيست زياد! در اين نکبت سرا  کرکس ها -که به عادت مالوف همگی اعدام شدند- به زهرا ارزنی می گويند:شبی دو دختر را سوار کرديم و وقتی انها را به بيابانی کشانديم يکی از انها گفت که باکره است و ما به او دست نزديم.اما ان يکی که باکره نبود را....در اين گلستان تو گر دختر مجرد باشی  و باکره نباشی فاحشه خطاب می شوی و ديگران همه حق دارند که نصيبی برند از تن تو....چرا که  تو ازدواج نکرده زن شده ای....پس  مذکر های می توانند سنگينی تن هايشان را روی تو اندازند.....در سرزمين اهورايی!! که من زندگی می کنم زن حق تصميم گيری برای تن خويش را هم ندارد.در اين زباله دانی شهلا جاهد ها کنج زندان نعره سر می اورند که بی گناهند....وکيل ها تکرار می کنند که پروند بی شمار نقص دارد....که شواهد مستدل هست که شهلا قاتل نيست..اما.....در چو ايران مباشد تن من مبادی که من هستم دخترکان را هنوز سنگسار می کنند.می گوييد نه؟ اينجا را نديده ايد پس؟دخترکی سيزده ساله در رابطه ای ناخواسته با برادر ۱۵ ساله خويش باردار می شود....دخترک کنج زندان است و حکم سنگسار او تاييد شده است.در اين خراب شده ما هر روز بايد نفس ها را در سينه حبس کنيم و  با نگرانی روزنامه ها و سايت ها را بخوانيم تا ببينيم کدامين زن  را می خواهند اعدام کنند...کدامين کودک و کدامين مرد. در سرزمين شهيد پرور من و تو  فاطمه ها را اعدام می کنند....چرا؟ چون شوهرشان قصد تجاوز به دخترکشان را داشته است! من در ماتم سرايی زندگی می کنم که مدام بايد مجيز اين و ان را گوييم تا اعدام به تعويق افتد.در خراب شده من و تو اعدام رابطه ای جدايی نا پذیر با پايين تنه دارد.می گويی نه؟ببين:

حدود: ۱-زنای محصنه( که زنای زن شوهر دار است) ۲-زنای معمولی( که همان ارتباط جنسی بين زن و مردی است که عربی بلغور نکرده با يکديگر اميزش دارند) ۳-زنای مرد غير مسلمان با زن مسلمان( که مرد اعدام می شود) ۴-زنای به عنف (که همان تجاوز است) ۵-لواط يا همان همجنس بازی مردان (که همان بار اول حکم اعدام داده خواهد شد) ۵-مساحقه يا همان هم جنس بازی زنان( که بار چهارم اعدام خواهند شد)  و....

و ميدانی نکته جالب ماجرا کجاست؟اينجا که تنها رهبر مسلمين است که می تواند  انانی را که جرمشان در اين حيطه است را عفو کند.

در کثافت دانی که من هستم علی مهين ترابی هفده ساله منتطر اعدام است....علی مهين ترابی که به قدری مودب و معقول است و به قدری مسئولين زندان به او اعتماد دارند در زندان را می گشايند تا او به خيابان بغلی رود و برای کانون خريدی کند.علی مهين ترابی که تمام کارهای کامپيوتری کانون پسران را انجام می دهد.در خراب شده کبره بسته ای که من هستم کبری ها کنج زندان می پوسند...چشم هايشان ديگر سو ندارد...لثه هايشان عفونی شده است....گيسوانشان دسته دسته ريحته است و انوقت مردکی که شوهر او بوده است( و در واقع نبوده است چرا که عقد را ثبت نکرده است) سه ماه مدام به اين دخترک تجاوز می کند...مادر مردک ار دخترک بيگاری می کشددخترک را کتک می زنند...وبعد سه ماه به او بيست هزار تومان می دهند و او را بيرون می کنند.ابرو و شرف و تن دخترک تنها بيست هزار تومان می ارزيده است لابد!

من دلم می خواهد با ناخن هايم کثافت مردمان را بخراشم ...پوسته های ظاهری انها را دور اندازم....دلم می خواهد دور شوم از سرزمين اهورايی!! پر مدعا....من تلخم...تلخ...من افسانه هستم ....و فاطمه...و کبری و راضيه و شهلا...و ژيلای سيزده ساله.من می خواهم بشينم و کثافت بالا بيارم...کثافتي که اين سرزمين در رگهای همه ما تزريق کرده است.من تلخم...تلخ.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳

 

دلت ميخواهد از اين همه پستی بنويسی...می ترسی که موقعيت ان دوست دربند به خطر افتد.

ميشينی و نمی دانی چرا از دهنت در می رود که اميد معماريان هم بازداشت شد.پدرت نگاهی عميق به تو می اندازد و می گويد:باش تا نوبت تو هم برسد.بس که يکدنده هستی....حرف هيچ کس را هم گوش نکن! مادرت از اشپزخانه می ايد و می گويد: ادم عاقل تو اين اوضاع و احوال اسه ميره اسه مياد.تنت ميخاره تو؟خوشت مياد دردسر واسه خودت درست کنی؟پدر می گويد....پشت سرش مادر....باز پدر....دوباره مادر...مغزت می ترکد.....پا ميشوی و به خلوت اتاقت می خزی.

چند شب است که بد می خوابی....کابوس پشت کابوس....درد  و باز هم درد.....

چيزی را پشب سر جا گذاشته ای....مطمئنی....اما نمی دانی ان گمشده چيست حتی....

هميشه از کادر بيرون زده ای....همه عمر جنگيده ای...با سنت ها...با اداب و رسوم ابلهانه...با باورهای خانواده و مردم .....با جامعه....و حال جنگيدن با خود را هم اغاز کرده ای....لجت گرفته است...از دست خودت و احساسی که قاعدتا ديگر بايد نباشد....اما هست....چرا؟چرا هست؟....نمی دانی...

گاه چيزی نگفتن و بزرگوارانه!رفتار کردن عجیب تلخ است و مايه ازار...بعد ها فکر می کنی کاش به جای سکوت سيلی نواخته بودی بر صورتش....کاش حرف زده بودی...کاش ....

ميشنوی که مردک زنش را طلاق داده است.می پرسی چرا؟هنوز ۳ ماهه نشده بود؟...چون که زن تيک عصبی داشته است....چشمک ميزده است.....هاج و واج می پرسی فقط به همين دليل؟....می گويند اری.....می گويی خوب بايد روانپزشک می رفتند تا درمان شود..می گويند:ادمی که بيست و اندی سن دارد ديگر درست نمی شود!شوهرش حق داشته است.ابرو ادم ميره.....اين ها همه به کنار....ميدانی چی تا مغز  استخوان می سوزانتت؟...اينکه مادر مدرن!تو هم دليل اين طلاق را کاملا تاييد می کند!!!!!!!!!

می خواهی داد بزنی...می خواهی بالا بياری اين همه درد و بدبختی و دنائت را.....نمی شود....مصلحت نيست!.....پس...پس...پس لال می مانی با چشمانی که تنها نظاره گرند و بس.همين!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳

 

باز هم اعدام....باز هم زنی کنج زندان واپسين روزهای عمرش را طی می کند.فاطمه حقيقت پژوه زنی است که شوهرش را به علت تجاوز به دخترش به قتل رساند.فاطمه مزده حتی وکيل هم نداشته است.او بيست و دوم مهر ماه اعدام خواهد شد... يعنی فقط دو روز ديگر زنده خواهد بود.قوانين مملکت ما شاهکاری است....سرشار از تناقض است...سرشار از عجايب است.يکی از اين شاهکارها هم اين است که اگر مردی تجاوز به عنف کند اعدام خواهد شد اما اگر زنی مرد زناکار را به قتل رساند اعدام خواهد شد!! شوهر بزرگوار!به دختر فاطمه( دختر نا تنی خود) تجاوز می کند ....ياد افسانه نوروزی می افتم که او هم دفاع مشروع کرد....افسانه هم اگر می گذاشت مردک اطلاعاتی به او تجاوز کند به جرم زنا اعدام می شد.....و حال که از خود دفاع کرده است باز هم بنا بر قانون شاهکار ما حکمش اعدام است!!

ما هنوز هم فرصت اصلاح نمی دهيم...هنوز ساده ترين راه را بر می گزينيم....هنوز مجرم را حذف می کنيم...هنوز هيچ اهميتی به طبقه اجتماعی و شرايط فرهنگی و پيشينه خانوادگی فرد نمی دهيم...هنوز نمی خواهيم باور کنيم که قوانين مجازات بازمانده از ۱۴۰۰ سال پيش راهگشا نيست....نمی خواهيم درصدد بازپروری مجرم بر اييم...نمی خواهيم به جای حذف معلول ها علت را بجوييم...

راستی!ديروز دومين کنگره بين المللی مخالفت با مجازات اعدام برگزار شد.تقارن عجيبی است.نه؟

سازمان عفو بين الملل خواهان توقف حکم اعدام فاطمه حقيقت پژوه شده است.برای اعتراض به اين حکم اينجا را امضا کنيد.


بالاخره نتايج طرح ملی ((بررسی خشونت خانگی عليه زنان در ۲۸ استان کشور)) اعلام شد.برای خواندن متن کامل اين تحقيق اينجا را ببينيد.چند نمونه از اين امارها را که توجه مرا به شدت جلب کرد اينجا می نويسم.

بهانه گيری های پی در پی مردان رايج ترين خشونت عليه زنان است.بهانه گيری های پی در پي, داد و فرياد و بداخلاقی با زن(۴/۳۸ درصد), به کاربردن کلمات رکيک و دشنام(۸/۳۰ درصد),محکم کوبيدن در,بهم زدن سفره, انداختن ميز ناهارخوری(۲۵درصد), ايجاد فشارهای روحی و روانی با رفتار تحکم اميز(۷/۲۰ درصد), ايجاد محدوديت در ارتباط فاميلی(۶/۱۶ درصد) ,تحقير و خجالت زده کردن نظير بی احترامی, بی ابرو کردن و بی ارزش تلقی کردن نزد ديگران(۵/۱۷ درصد) برخی از انواع اين نوع خشونت در اين تحقيق است.

۶۸ درصد خانواده های مورد مطالعه از ابتدای زندگی حداقل تجربه يک بار خشونت خانگی را دارند و حداقل يک بار در طول زندگی مشترک ۳۰ درصد خانواده ها تجربه خشونت فيزيکی حاد را داشته اند.

از ديگر انواع رايج خشونت ها ايجاد محدوديت در تماس های تلفنی و رفت و امد روزانه,تهديد به ازار و اذيت فرزندان, جلوگيری از استقلال مالی,بيگاری کشيدن در انجام امور, مجبور کردن به ديدن عکس های مبتذل,اجبار در روابط زناشويی نا خواسته و غير متعارف, لگد زدن, گاز گرفتن,جلوگيری از مصرف داروهای ضد بارداری, زدن تا حد کبودی زير چشم و لق شدن دندان ها, زدن تا حد شکستن دست و پا و پاره شدن پرده گوش و .......

متن کامل را حتما بخوانيد.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳

 

(( زن اگر شيراست/ چرا ميلش به زيراست؟))

علی محمد افغانی در سال ۱۳۳۸ کتابی نوشت ((شوهر اهو خانم)) نام. اين کتاب در ان  سال ها موجی تازه را در بازار راکد کتاب سبب شد. در جايی سيد ميران سرابی که نانوا و کاسب است....و سواد هم ندارد...و مردی مذهبی و سنتی است...و در سال های قبل از ۱۳۲۰ زندگی می کند می گويد: زن اگر شيراست/چرا ميلش به زير است؟

امروز,يک شنبه ۱۹ مهر ماه سال ۱۳۸۳ ساعت ده دقيقه به دو بعد از ظهر من اين جمله را دوباره از مردی شنيدم که استاد دانشگاه است... که فراوان سواد دارد!....ابدا هم سنتی نيست( حداقل اينگونه ادعا می کند)...و در قرن بيست و يکم و عصر ارتباطات هم زندگی می کند و قرار است در کسوت استادی جوانان مملکت گل و بلبل را تربيت کند....و اين چهره فرهنگی!! کلملا جدی و با يقينی عجيب می گويد:زن اگر شير است/چرا ميلش به زير است؟

---------------

چه خواب عجيبی بود....سراسيمه از خواب می پرم.... موبايلم را از روی دراور بر ميدارم...ساعت ۳:۴۰ دقيقه است...به اشپزخانه می روم....کتری برقی را پر از اب می کنم....به کابينت تکيه می دهم تا اب جوش ايد....عرق کرده ام...می لرزم...اب جوش امده است....از يکی از کابينت ها يک بسته نسکافه اماده در می اورم و در ليوان خالی می کنم....کتری را بر ميدارم و اب جوش در ليوان می ريزم....به اتاف خوابم بر ميگردم....نسکافه داغ را سر می کشم و بعد می خزم زير پتو....از بچگی پتو حس امنيتی دلنشين را به من القا می کرد....هميشه وقتی می ترسم زير پتو می خزم...پتو را تا زير چانه بالا می کشم....عجب خوابی بود! تو استخری که زلالی ای ان حيرت انگيز بود شنا می کردم...تنها بودم....و به هيچ چيز فکر نمی کردم...سکوت بود...و چقدر اين سکوت را دوست داشتم....بالاخره پيداش کرده بودم...همون ارامشی را که حسرتی شده بود برايم....داشتم شنا می کردم...و عجيب ارام بودم...همه کابوس ها, دردها, نگرانی ها و فکر و خيال ها دور شده بودند....يهو دستی از زير اب پايم را کشيد...وحشت زده برگشتم....بچه ای از زير اب بالا اومد...بچه دستم را چسبيد....وحشت زده نگاهش می کردم....بچه زل زد به چشمانم و گفت:چرا من را ول کردي؟!.....با وحشت پرسيدم:تو کی هستي؟...گفت:بچه تو!.....با وحشت پرسيدم:بچه من؟!!!!من که بچه ندارم!....چرا داری!من بچه توام.چرا ولم کردي؟....دستم را عقب کشيدم و با التماس گفتم:برو!من بچه ندارم.تو بچه من نيستی....بچه زور عجيبی داشت.دستم را پيچاند...از درد بسيار ناله کردم...بچه می گفت:جواب بده!چرا منو ول کردي؟چرا منو گذاشتی رفتی پی کارت؟..از درد ناله می کردم....می گفتم:من مادر تو نيستم....من اصلا بچه ندارم.داد می زد:به همين زودی بچه ات را فراموش کردي؟جواب بده..چرا ولم کردي؟....بعد سرم را زير اب کرد....تقلا می کردم....دست و پا می زدم...اما پسرک عجيب پر زور بود....صدايش از دور ها ميومد که مدام می گفت:جواب بده!چرا بچه ات را ول کردي؟ با وحشت از خواب پريدم......نمی دنم معنای اين خواب عجيب چی بود...نمی دونم....

-------------

وانگاری ماسائی اهل کنيا جايزه صلح نوبل و الفريده يلينک نوبل ادبيات را از ان خود کردند.اين دو نوبل نوش جان همه ما زنان باد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳

 

دور تا دور سالن پذيرايی خانه نيکو نشسته ايم. دکتر قطب الدين صادقی تاريخ تئاتر را (از يونان باستان) تا امروز طی چندين جلسه برای ما توضيح داده است. امشب به تاريخ تئاتر دهه های پايانی قرن بيستم رسيده ايم.در قسمت دوم جلسه که پرسش و پاسخ است بحث به خلق و خوی ايرانيان می رسد.دکتر صادقی می گويد: به معماری خانه های قديمی ايرانی دقت کرده ايد؟در خانه که باز می شود راهرويی تاريک می بينيد و بعد هشتی و بعد تازه وارد حياط می شويد.ايرانيان به دليل هجوم پی در پی اقوام بدوی که کشور را نا ارام می کرد به مردمانی تبديل شدند که همه چيز خود را از چشم سايرين پنهان می کنند.نزد سايرين تظاهر به فقر می کنند.از همين جاست که شخصيت انها چند لايه می گردد.حتی معماری خانه به شکلی است که وقتی کسی در می زند و در را بروی او می گشايند نتواند داخل خانه را ببيند.حتی همين بحث های ناموس هم از همين ديدگاه نشات می گيرد که همه چيز خود را از چشم سايرين پنهان کن.در کتاب تاريخ النواسخ سه صفحه در توضيح واقعه ای نوشته شده است که قزل باشی از نزديکی حمامی می گذشته است, زنی خوش بر و رو از حمام بيرون می ايد.قزل باش زن را به زور به خانه خويش در همان نزديکی می برد و به او تجاوز می کند و اعتنايی به صدای همسايه هايی که پشت در خانه جمع شده اند نمی کند.اين قضيه به وضوح نشان می دهد که حتی در دوره پادشاهی قدرتمند همچون شاه عباس هم امنيت وجود ندارد.پس مردم هرچه بيشتر اموال و دارايی و زن و دختر خود را نهان می کنند.متعاقب اين  قضيه مردم دست از کار جمعی و گروهی هم می کشند و به شدت فرد گرا می شوند.اين امنيت که هنوز هم ايجاد نشده است سلسله پياپی از رخدادها را سبب شده است که می بينيم چگونه در تار و پود فرهنگمان ريشه دوانده است و اصلا خصلت ايرانی شده است.....

---------------

از دوران اسطوره ها مظاهری که نماد زايش بودند همواره مقدس شمرده شده و جايگاهی والا  يافته اند, مثل ابر یا ايزد بانو اناهيتا...اما زن که شايد برجسته ترين مظهر زايش است نه تنها مقدس شمرده نشده و جايگاهی در خور نيافته است که بالعکس زايندگی به مثابه ضعيف شدن, جنس دوم بودن و حتی ابزار تحقير تلقی گرديده است.دليلش چيست؟ايا به اين دليل است که با پيدايش دوران کشاورزی و مرد سالاری مردان نيروی کار اصلی را تشکيل دادند و زنان در خانه ها باقی ماندند و به پرورش کودکان پرداختند؟دوست دارم ديدگاه های شما را بدانم تا شايد پاسخی در خور برای اين سوال که همواره در ذهنم است بيايم.مطمئنا شرکت دوست بزرگوار و نازنين اهورا اشون در اين بحث بسيار مفيد  و راهگشا خواهد بود.

---------------

برای مشاهده آمار های ذکر شده در پست قبلی که صحت انها را برخی قبول نداشتند رجوع کنيد به:ماهنامه زنان, شماره ۱۰۹, (خرداد ۸۳), ص ۲۱, گزارش سال ۲۰۰۴ سازمان ملل.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳

 

گفت و گو با دکتر مهديس کامکار گپی صميمانه بود.از صراحت و رک بودن او خوشم مياد.

اگر مايل به خواندن گفت و گوی من با ايشان -در باب مسئله اعدام- هستيد روی پيوست زير کليک کنيد.

مهديس کامکار: وقتی شرايط بازپروری فراهم نيست با حذف کودک مجرم قربانی جامعه را قربانی تر می کنند.

http://www.iftribune.com/news.asp?id=5&pass=95

---------------

می گويد: رهبر جنبش زنان در ايران کيست؟

می گويم: رهبری ندارد و قرار هم نيست داشته باشد.گروه ها و زنان فعال در راستای هم حرکت می کنند.

می گويد: اينجوری هيچ وقت به نتيجه نمی رسيد. بايد متمرکز باشيد و اهداف يکسان داشته باشيد.

می گويم: تکثر از مهم ترين مولفه های دموکراسی است.گروه های متکثر راحت می توانند با همبستگی به شکل جنبش عمل کنند.نشست های NGO  های زنان گام موثری در نزديک شدن به يکديگر است.

می گويد: نه!جنبش بايد رهبر داشته باشد, اهداف مشخص داشته باشد و در يک کلام نظام يافته باشد.

می گويم: اين همه جنبش با رهبر داشتيم که تنها در کوتاه مدت موفق عمل کرد و با مرگ رهبر تمام گروه دچار انشعاب و دشمنی با يکديگر شدند.به نظرم بزرگترين حسن جنبش زنان همين موضوع است که شبکه ای عمل می کند و تمرکز گرا نيست.همه در تعامل با يکريگر هستند و در صدد حذف و کوبيدن ديگری نيستند.

---------------.

-در آمريکا هر ۱۵ ثانيه يک زن مورد ضرب و جرح قرار می گيرد.*

-در بنگلادش, ۵۰ درصد زنان به دست اقوام خود به قتل می رسند.

-در اسپانيا در پنج روز يک زن به دست همسرش به قتل می رسد.

-در روسيه هر سال ۳۶ هزار زن مورد ازار واقع می شوند.

-در افريقای جنوبی روزانه به ۱۴۷ زن تجاوز می شود.

-در فرانسه سالانه ۲۵ هزار زن مورد سوء استفاده جنسی قرار می گيرند.

-در ترکيه ۳۵ درصد زنان تجربه خشونت جنسی دارند.

-سالانه ۲/۸ ميليون دختر ۱۰ تا ۱۷ ساله ازدواج اجباری می کنند.

- در ايران, ۴۵ هزار زن خوزستانی در سال ۸۲ يه دست همسران خود به قتل رسيدهد.

-در نيوزلند, ۲۰ درصد زنان ازار جنسی می بينند.

-در کنیا هر هفته حداقل يک زن به دست اقوام همسر به قتل می رسد.

-در امريکا هر ۹۰ ثانيه يک زن در معرض خشونت جنسی قرار می گيرد.

-در عراق, به ۴۰۰ زن و دختر در طول جنگ تجاوز شد.

-در جنگ بوسنی و هرزگوين,  بين ۲۰ تا ۵۰ هزار زن مورد تجاوز قرار گرفتند.

و

...

...

 جهان هنوز جهانی نا امن برای زنان است....

* امارها برگرفته از گزارش سال  ۲۰۰۴ سازمان ملل در باب خشونت عليه زنان است.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳

 

يادته می گفتی دلت يک ادم می خواهد؟يادته می گفتی حالت ديگه از پسرها بهم ميخوره؟خوب...من يک ادم می شناختم.يکی از ان پسرهايی که انسان بود.واقعا انسان بود.خوب...شماها را بهم معرفی کردم.اول دوست شديد....بعد عاشق شديد...بعد تصميم به ازدواج گرفتيد.من هم کلی ذوق زده بودم که بانی خير شدم. يادته چقدر تشکر می کردی؟يادته شب عروسيتون به همه می گفتی اين همه خوشبختی را از من داری؟امروز که زنگ زدی از حرفهايت شوکه شدم.بار اول نبود که اينطور می شد.خيلی وقت است که فهميدم در ۸۰٪ مواقع ازدواج دختر يا پسر معنايش قطع شدن زلال دوستی هايمان است.معتايش اين است که اگر پسری دوستانت پسر و اگر دختری دوستانت دختر باشند.اما حرفهايت برايم خيلی گران تمام شد.وقتی که گفتی:ببين فرناز جون!يک وقت خدای نکرده به دل نگيری ها!ولی خوب من يک حساسيت هايی دارم.دوست ندارم تو دوستای شوهرم يک دختر جوون و مجرد باشه....يخ کردم.ما ادم ها همه چيز را زود فراموش می کنيم.مگه نه؟....انتظار نداشتم که تو...تويی که چهار سال با هم تو ان کلاس زبان پشت يک ميز نشستيم...تويی که همه اين سال ها دوست بوديم...اصلا ولش کن.ولی واقعا ار گفتن اين حرف حجالت نکشيدی؟يادت رفته که خودت و شوهرت چندين سال است که دوستانی عزيز برای من هستيد؟يادت رفته که برای سر گرفتن ازدواج شما چقدر تلاش کردم؟بار اول نيست...اما بار اولی است که دو دوست را که بانی اشنايی انها هم خودم بودم با ازدواج از دست ميدم.می دانی وقتی که گفتی:ترجيح می دهم ديگه فقط با ادم های متاهل معاشرت کنم راستش را بخواهی به حماقتت خنديدم.از اينکه تو هم مثل همه ان زنان شوهر داری که مسخره شان ميکردی چرا از حضور دختری در همسايگی و محل کار و هر جای ديگه هراس دارند از حضور هر مونث مجردی می ترسی خنده ام گرفت.دختر خوب!ان مردی که الان همسر توست را من بهترو بيشتر از تو می شناسم.مطمئن باش که خيلی بيشتر از مردهای ديگر تنبانش را کنترل می کند و خيلی بيشتر به اصول پايبند است.ممنون که ته مانده دوستان نازنينی را که حالا هر يک گوشه ای از دنيا هستند را هم گرفتی.ممنون که تو هم از وجود من برای رسيدن به خوشبختی استفاده کردی تا بعد به کناری بياندازيم.راستی يک چيز را می دانی؟مردها به جز دو سه مورد خاص هميشه ميانه زندگی من بودندواين زنان بودند که من بزرگترين ضربه ها و بزرگترين محيت ها را از انها دريافت کردم.

سپاسگزارم که اين روزها از زمین و اسمان برايم غم می بارد!

عذرخواهم که به تازگی مدام از مشکلات شخصی که گاه شايد بی اهميت هم باشند می نويسم.اين وبلاگ ايينه احوال من است و اين روزها انقدر داغون هستم که فقط با نوشتن سر سوزنی ارام می شوم. 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳

 

داغون با بغضی که بيخ گلويت را چسبيده بعد از ان همه تنش از موسسه خراب شده در ميايی....پياده را می افتی تا شايد هوای خنک و قدم زدن حالت را کمی بهتر کند.دلت می خواهد انقدر بالا بياری تا شايد  کثافت همه دسيسه ها و پستی هايشان که به خوردت داده شده است بيرون بريزد.زير فشار های اين چند دقت داری له می شوی.داغونی....به معنای واقعی کلمه.دلت برای ان مايه ای که از خودت ميذاری می سوزه...برای عشقی که برای يک فرد يا يک موسسه و سازمان يا هر چيز لعنتی ديگه صرف می کنی و  بعد به هر بهانه ای دم دست ترين شخص که تو باشی حذف می شوی.تو مغزت سيل فحش هايی که مخاطبشان هم خودت هستی رديف شده اند.ذره ذره داری جويده می شوی....ذره ذره داری محو می شوی....بنشينيد و لبخند بر لب  محو يک ادم را تماشا کنيد و حظ بريد...

دستی از پشت پايين تنه ات را  لمس که نه چهار چنگولی می چسبد.با وحشت و عصبانيت بر ميگردی.غول بی شاخ و دم انقدر وقيح است که پايين تنه ات را ول هم نمی کند.دستت بالا می رود و رو صورت  غول پايين می ايد.دهانت باز می شود...مرتيکه کثافت...اشغال عوضی ....بی پدر مادر....سيلی ديگری بر گونه غول می نوازی.دستش  که پايين تنه را بی خيال شده است اينبار سينه هايت را هدف گرفته است.دست مردک را به زور کنار می اندازی ...تف می اندازی به صورت گوشتالو کريه اش...فرياد می زنی و سيلی پشت سيلی.....جماعت که هميشه مشتاق فيلم های اکشن هستند جمع شده اند.دو زن که باد چادرهای مشکی شان را بالا و پايين می برد نزديک می شوند.يکی از انها می گويد:حقتونه!تا شما باشيد مثل جنده ها خودتون را بزک دوزک نکنيد....ان ديگری می گويد:شايدم واقعا جنده است.اينم اداشه.اينا از خداشونه!

....

....

لازم است که از سيل اشک هايی که جاری شد...از حس نفرتی که بيخ گلويم را چسبيد...از خنده های چندش اور مردان مغازه دار....از پتکی که انگار بر سرم کوبيده شد حرف بزنم؟لازم است از مقنعه بلند مشکی و مانتو سرميه ای و  صورتی که تنها ته رژگونه و مداد چشمی از ارايش صبح بر ان باقی مانده بود چيزی  گويم؟لازم است از خنده پيروز مندانه دو زن و ايش گفتن هايشان هم بنويسم؟

وقتی دوباره در خنکای شب راه می افتم تنها اين جمله ويرجينيا وولف  هست که در مغزم تکرار می شود:((زنان يکديگر را دوست نمی دارند))                              

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

 

از فلان فمينيست خوشم نمياد.چرا؟اخه مثل چريک ها لباس می پوشد!

فلانی هم با شما همکاری می کند؟بله!ازش خوشم نمياد.چرا؟اخه ارايش نمی کند!

اه....از ان  خانم فمينيست اصلا خوشم نمياد.به چه دليل؟برای اينکه حتی ابروهايش را هم بر نمی داره!

فلانی چقدر زمخته.خوشم نمياد ازش.چرا؟نمی بينی ناخن هايش را چطوری از ته گرفته؟!!

کاش فقط اندکی انديشه ها را به ياد می اورديم....لا اقل کاش ابتدا تفکرات و فعاليت ها را می ديديم بعد ابرو و ناخن و لباس...اما در دنيايی که پايين تنه و برجستگی ها و فرو رفتگی ها حرف اول را می زنند ناخن های از ته گرفته شده و صورت بی ارايش و ابروهای تميز نشده مسئله ای است بسيار با اهميت تر.

----------

شريفه دختر پانزده ساله ای که نه ماه در دستشويی خانه پدر شوهر حبس بود و تحت  شکنجه قرار داشت را  را که به خاطر داريد؟خانم طلوعی که ان گزارش را نوشته بودند به تهران امده بودند.خانم طلوعی می گفت:وقتی برای ديدنش به بيمارستان رفتم روی تخت خوابيده بود.بيدار که شد بغلش کردم...دخترک با چشمانی که حيرت در انها موج می زد نگاهم می کرد.خودش را پس می کشيد.دخترک محبت را فراموش کرده است...روزنامه اعتماد نوشته بود که شريفه پرخاشگر شده است....و من هنوز حيرانم که دخترک چطور بعد از اين همه قساوت زنده مانده است.

----------

خوشبختی ميتونه همين باشه که بی خیال تعيين کلاس های معلم ها و ترجمه های نا تمام و جلسه معلم ها و پياده کردن نوار مصاحبه و ... بشي, موبايل لعنتی را خاموش کنی تا هی صدای زنگش رو اعصابت راه نره و بعد بی هدف راه بيافتی تو خيابان. سر از پارک قيطريه دراری, بی خيال رو نيمکت بشينی و پاهاتو  تاب بدی, متلک های پسر کوچولوهای ۱۶ ۱۷ ساله را بشنوی, بی خيال نگاه های هيز و ((جون بالا و پايين و پشت و جلو بخورم های)) مردان سبيل تاب داده  سيگار بر لب بشی,  لی له بازی بچه ها را تماشا کنی و تشويقشان کنی.ميتونه خوشبختی همين باشه که برای ناهار خودت را مهمان رستوران پلوهای ايرانی کولاک کنی, پشت ميز بنشينی . باز بی خيال نگاه های ديگران بشی که با نگاهشون می گويند واسه چی تنها رستوران مياي؟!, تا خرخره بخوری و بعد مازوخيسمت گل کنه بلند شی بری همان کافی شاپی که هفته ای چند بار ساعت هفت و نيم  می رفتيد, روی صندلی هايی که قبلا چندين بار نشستيد بشينی و شکلات گلاسه بخوری, هی فکر کنی(راست گفتی والا!من بسکه به همه چی فکر کردم فکر کردن عادتم شد), بعد که مازوخيسم قلنبه شدت خوابيد بلند شی راه بيافتی سمت امير اباد, تو تاکسی کلی با اهنگ ((شهرو بهم ريختی ديگه چی ميخواي؟)) راننده حال کنی و راننده هم که می بينه تو عجيب داری حال می کنی با اين اهنگ صدای ضبط را بلند کنه و خودشم با ان صدای اسفناکش با خواننده همراهی کنه و از تو ايينه بغل رخشش واست دلبری کنه.خوشبختی ميتونه اين باشه که خيره بشی به موهای قرمز ان دختره و بعد بری جلو و ازش بپرسی که شماره اين رنگ مو چيه و همون موقع تصميم بگيری که موهاتو همين جوری قرمز جيغ کنی , قيافه مامانت  را وقتی تورو با موهای قرمز جيغ ببينه تجسم کنی و قاه قاه بخندی.بعد راه بيافتی بری سينما و يک فيلم به درد نخور ببيينی, تو سينما از سمت راست سمت چپ در  دختر و پسری محاصره ات کنند که نیم دقيقه هم فيلم را تماشا نکنند و مدام همديگر را بمالونند و بخورند و تو هم هی سعی کنی نگاه نکنی که راحت باشند.بعد در تکمیل الواطی  بری يک کيلو پای سيب بخری و تا برسی خونه نصف جعبه را بخوری, روی صندلی لم بدی و يک ليوان چای داغ  بريزی و اصلا يک ثانيه هم به انبوه مقاله های نيمه تمام و ترجمه های نصفه و نيمه فکر نکنی,شب موقع خواب يهو به اين فکر کنی که چقدر دلت ميخواهد صبح با ناز و نوازش و قربون صدقه از خواب بيدار شی. بدبختی اينحاست که من با خروس ها از خواب بيدار می شوم و همه اهالی خانه دو سه ساعت بعد  از من:(...خوب پس اين که نميشه.....به اين فکر کنی که دلت مسافرت می خواهد....مسافرت دو نفره ...اينم که نميشه!نفر دوم از کجا بيارم؟اونم نفر دومی که رو اعصاب من قاطی راه نره و تازه دوستش داشته باشم!!پس  بی خيال....بخوابم!

* نتيجه گيری اينکه الواطی يک نفره خيلی عاليه.

---------

از افاضات ويکتور هوگو اين است:

ای زنان داستان ها, شاعران و شيطان!

بطری هايی که قلبتان چوب پنبه ی شماست!-هياهو

اتش,باد,رعد,اذرخش,سيل!-لعنتی ها من

مشتی خاکستر نيم گرم را به تمام اين گدازه ها ترجيح می دهم.

نه برده,که خدمتکاری می خواهم,

نه زنی جفاکار که همسری مهربان می خواهم.

مارگوت ملايم, زشت و کمی احمق را

به لئا که سالی چهارصد بار حشری می شود ترجيح می دهم...

گور پدر زيبايی ها!مارگوت به خلوتگاهم بيا

کافی است کمی گرم شود تا ده بار اتشفشانی کنم.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳

 

پای راست را روی پای چپ انداخته ام و تکيه داده ام به پشتی صندليم.نگاهم سر تا پايت را می کاود.نطقت عجيب باز شده....سکوت کرده ام و دارم به اراجيفت گوش ميدهم.کدوم احمقی گفته که سکوت علامت رضايت است؟يعنی تو انقدر ابلهی که نمی فهمی اين سکوت, سکوتی از برای حقير شمردن توست(که حقيقتا هم هستی)؟....چقدر قار قار می کنی...انگار نمی خواهی خودت زيپ دهنت را بکشی تا کلمات متعفن و تهوع اورت سلسله وار بيرون نريزد؟ژستت را ديدي؟وقتی مثل الان بالای منبر ميری و ترشحات چندش اور مغزت را با غرور و افتخار بيرون ميريزي؟؟....مردک!من جور واجور ادم ديده ام.مدل به مدل پسر ديدم.قابل احترام ترينتان انهايی هستند که حرف اخر را اول می زنند...رک و راست درد اصلی را می گويند.لباس های اراسته می پوشبد, به سر تا پايتان را ادکلن می زنيد که بوی گند کثافت افکارتان بيرون نزند.....اما من اين بو را به راحتی استشمام می کنم...به راحتی.ماهيت حقيقيتان را پشت صحبت درباره دموکراسی, حقوق بشر, کتاب های هگل و ميلان کوندرا و ريموند کارور, تساوی حقوق زن و مرد(که دو زار به ان معتقد نيستيد), اخرين سر مقاله گاردين و اخرين بحران های اقتصادی پنهان می کنيد.همانطور که مثلا! معقول و مرتب نشسته ايد و مثلا از مسائل مهم حرف می زنيد دختر روبرويتان را لخت تصور می کنيد.....به اين فکر می کنيد که دختر در جبهه رخت خواب چگونه عمل خواهد کرد.....هنوز که داری قار قار می کنی!ادم کوچولو!يک چيزی را نمی دانی تو....من نقطه ضعف های شخصيتی ادم ها را زود می يابم.....خوب هم بلدم هر کس را چطور هيچ کنم و به لجن کشم....از اين توانايی تا به حال به تعداد انگشتان يک دست هم استفاده نکرده ام.....اما ديگه داری روی سگم را بالا مياری.شعله های خشم را تو چشمهام نمی بيني؟؟معلومه که نه!ان چنان باد کردی و سر مست از قلنيه گويی هستی که هيچ نمی بينی.به خبالت مرا مقهور گستردگی اطلاعات صد من يک غازت کرده ای....طفيلی!خودت باش....تو هم حرف اخر را اول بزن.اينطوری لا اقل خودت را از چشم نمی اندازی.می توان دلخوش بود که لا اقل صادق است.اها....جابجا شدی و زل زدی يه چشمهام.من تمام اين مراحل را حفظم.الان خواهی گفت:چقدر رنگ طوسی به شما می ايد,خوشگل که هستيد خوشگلتر هم می شويد.بعد می گويی وای!می خنديد لپ هاتون چال ميافتد.چه چال های قشنگی....اها!ديدي؟دقيقا همين حرفها را زدی!...هنوز هم حاليت نشده که من تا ته شماها را از برم؟؟!خوب...حالا وقتشه يک شمه ديگه تو و صدی نود شماها را هم بار ديگر رو دايره بريزم.جابجا می شوم,شروع می کنم نظرات عجيب و غريب دادن.می خواهی بدانی الان چه خواهی گفت؟با کلی محبت کشکی زل خواهی زد به چشمانم و خواهی گفت:من با نظراتت کاری ندارم...بعد دستم را خواهی گرفت وادامه می دهی:خودت برايم مهمی عزيزم.من خودت را دوست دارم... اها!ديدی عينا همين را گفتي؟اخه درازگوش!خود ادمی مگر چيزی غير از مجموعه خصوصيات,باورها,ديدگاه ها و طرز تفکر ادمی است.عزيزم من خودت را دوست دارم يعنی عزيزم من سر و سينه و هيکل و پايين تنه تو را دوست دارم.خفه شو ديگه!داری مجبورم می کنی که به لجن بکشمت.با سردی تمام جواب های کوتاه و کنابه دار تحويلت می دهم اما تو خنگ باز هم نمی فهمی که بايد زيپ دهنت را بکشی.بر ميگردی ميگی:من خيلی وقت است که شما را زير نظر دارم.از بار اولی که شما را ديدم تحت تاثير ظاهر و شخصبت شما قرار گرفتم...چشمهايت برق می زند.مغز پر از کثافت اما راست گويت داره ميگه تحت تاثير هيکلت قرار گرفتم و سريع لختت را اسکن کردم و اب از لب و لوچه ام اويزان شد.بعد يهو مغزت سوتی ميده.ميگويی:الان دخترها همه مثل پسرها شده اند.زمخت و عاری از جذابيت های زنانه!اما شما با اين که فمينيست هستيد در نهايت زنانگی هستيد.لطيف هستيد.....ها ها ها!خوب ادامه بده ببينم مردک.....خوب باز حدسم درست از اب در مياد.همان سوال کليشه ای را می پرسی:راستی!شما تا حالا عاشق شديد؟...اخه به تو چه!فضولی های اضافی به تو نيومده.(تازگی ها ۸۰٪ اقايونی که از وبلاگم بهم پی ام می دهند همين سوال را می پرسند.همين جا بگم که پرسيدن سوال های کليشه ای بی موردی از اين قبيل مطلقا ممنوع است و موجبات ايگنور شدن شما را فراهم می اورد!حتی شما دوست عزيز!).....يک ساعت بيشتر گذشته و تو هنوز داری قار قار می کنی.سر درد گرفتم....با سردی تمام می گويم:خوب!حرف هاتون را شنيدم.من بايد برم.با خوش خدمتی تمام می گويی:من ميرسونمتون.....نه!ممنون.جايی کار دارم.....باز با خوش خدمتی و قاطعيت تمام ميگويی:من در خدمتم.ساعت ۹ شده.من که نميذارم شما اين وقت شب تنها بريد.شما بيجا کردی که واسه من اقا بالا سری می کنی!...بلند می شوم, کيفم را از روی ميز بر ميدارم و تنها با يک جمله به لجن می کشمت....قيافت ديدنی شده:))....از کافی شاپ تاريک بيرون می ايم و در خنکای شب راه می افتم.نمی توانم خنده ام را کنترل کنم.قاه قاه می خندم.مردم با تعجب نگاهم می کنند و من بعد از مدت ها از ته دل می خندم.تلفنم را از کيفم در می اورم و به هاله زنگ می زنم.راهی خانه اش می شوم.سر راه کيک نسکافه می گيرم,هاله هم بساط قهوه را  راه انداخته است.دوتايی روی زمين ولو می شويم و در حين هر هر کردن ها و صحبت های پايان ناپذير مان دخل کيک نسکافه و قهوه را در می اوريم و هر از چند گاهی که ياد قيافه حيرت زده و وا  رفته اقا دکتر تحصيل کرده  کمبريج می افتم قاه قاه ريسه می روم.اين يکی احتمالا ياد گرفت که با ژست ها و سخنان دلنواز نمی توا ن همه را شيفته و مترسک خود کرد.اين ژست ها و سخنان تنها دوستی ساده انسان ها و چارچوب طبيعی روابط را از بين می برد و بس.....

پ.ن:لطفا باز وقت خود را بيهوده صرف فرستادن ايميل های حاوی انواع و اقسام فخش های رکيک نکنيد.من هم خوب می دانم که همه مثل هم نيستند.خوب می دانم که مردانی هم هستند که اينگو نه نيستند.مردانی که شخصا احترام بسياری برای انها قائلم اما متاسفانه حقيقت چيزی جز اين نيست که درصد بسيار قابل توجهی همينگونه هستند که توضيح داده شد.

-----------

در جواب به همه دوستان عزيزی که ايميل زده و يا در قسمت نظرخواهی مطلب پيشين پرسيده بودند که درباره بيجه قاتل ۲۵ کودک چه نظری دارم بايد بگويم که من با اعدام کاملا مخالفم.معتقدم که به مجرم بايد فرصت اصلاح شدن داد و سعی در اصلاح کردن او داشت.اعدام تنها حذف کردن و صورت مساله را پاک کردن است.معتقدم که مجرم تنها معلول است و با حذف معلول هيچ مشکلی حل نمی شود.بايد دنبال علت ها گشت ...همين شخص که اينطور بی رحمانه مرتکب ۲۵ قتل شده است در خانواده ای فقير متولد شده است,خانواده ای ازهم پاشيده, در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته است و به قولدکتر کامکار اگر فردی بهنجار ميشد بايد تعجب می کرديم چرا که با اين شرايط چيز  ديگری انتظار نمی رفته است.الان هم با حذف او دردی دوا نمی شود و در يک کلام من با اعدام افراد سالم هم مخالفم چه رسد به يک فرد بيمار....

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳

 

 موبايل هايمان را تحويل يکی از سربازها می دهيم, وارد اتاقک بازرسی خواهرها می شويم.يکی از زن ها با خوشرويی می گويد:عزيزم خط لبت را پاک کن.ديگری می گويد خوشگليد ماشاالله...می ريد تو می دزدنتون.می خنديم.زن ها کيف هايمان را بازرسی می کنند , پرده را کنار می زنيم و وارد می شويم.طبقه دوم, انتهای سالن دست راست, شعبه ۷۱ ....چند دقيقه ای دير رسيده ايم.دادگاه شروع شده است و حال بايد تا پابان دادگاه منتظر بمانيم.می نشينيم...زنی با پسر ده دوازده ساله اش کنار ما نشسته است.زن می پرسد:شما هم امروز دادگاه داريد؟نکنه از اقوام مقتول هستيد؟می گوييم:نه!برای تحقيق و پرسيدن چند سوال از قاضی کوه کمره ای امده ايم.می پرسيم:شما چطور؟....می گويد:دعوای خانوادگی...شوهر و برادر شوهرم با هم دعوا کرده اند...سخن از قاتلان پاک دشت می شود.زن چادرش را جا بجا می کند و رو به ما می گويد:لقب اين قاتل ((بيجه)) است...ترک ها به بچه هايی که حرامزاده هستند بيج می گويند.روايت است که بچه ای که حاصل زنا است حتما خونريز ميشود.بچه های حرامزاده تا خون نريزند ارام نمی گيرند.اين هم به همين خاطر است که اين همه خونريز شده است.جانی بالفطره بوده است..!!زن می رود و ماموری روی ان صندلی می نشيند.می پرسد:خدای نکرده به اين دادگاه مربوط نيستيد که؟می گويم :برای تحقيق امده ام.می پرسد:رئيس اين دادگاه کيست؟می گويم:قاضی کوه کمره ای.با صدای بلند می گويد:اوه اوه...خيلی سخت گيره....حتی با خانواده مقتول برای رضايت دادن صحبت نمی کند.فوری حکم قصاص را می دهد..چيزی نمی گويم.

در باز ميشود و صدای تکان خوردن زنجير به گوش می رسد...بلند می شويم,به پاهای قاتل پا بند زده اند و دست بندی بر يکی از دستان او و سربازی که با اوست.پسر بالا بلند است و قوی هيکل. با مامور همراهش روی يکی از صندلی ها می نشيند.نزديکش می شويم.سرش را به ديوار تکيه داده است و گريه می کند.مريم اهسته می پرسد که ايا حاضر است گفت و گو کند.پسر ناله می کند و می گويد:برو بابا!وقت گير اورديد؟!...منشی دادگاه بيرون می ايد و می گويد:متهم را ببريد.مامور بلند می شود و پسر نيز.صدای زنجير هايی که به پاهايش بسته شده است بلند می شود...چقدر اين صدا چندش اور و هولناک است.به سختی ار پله ها پايين ميرود....همه زل زده اند به او....دور می شود و صدای رعشه اور زنجير ها هم.....

پدر و مادر مقتول بيرون می ايند....به طرفشان می رويم.....تسليت می گوييم و می پرسيم که حاضر به گفت و گو هستند يا نه؟پدر می گويد:بپرسيد...بپرسيد.پسرش ۲۴ ساله بوده است....اخرين روزهای خدمت سربازيش را می گذرانده است.قاتل ۲۱ ساله است.سر کوچه سر اينکه چرا اينجا وايستادی و برو اونجا واستا دعوا می کنند و قاتل سر رو کم کنی چاقويش را در قلب پسر فرو می کند.زن دستم را می گيرد و می گويد:می خواستيم دو ماه ديگه براش بريم شيرينی خوران.می گويم:خدا بهتون صبر بدهد....مرد سر را رو به اسمان می برد و می گويد:خدا صبر می دهيد.درد را که ميده صبرش را هم ميدهد.مريم از زن می پرسد:حکم را کی می دهند؟زن می گويد:امروز بعد از ظهر.می پرسيم:تقاضای قصاص کرده ايد؟می گويند:بله....مريم می پرسد:فکر می کنيد با کشته شدن اين پسر مشکل حل ميشود؟فايده ای دارد؟زن می گويد:اره!....اگر اين را نکشند فردا هر کسی راحت ميزنه يکی ديگر را می کشه...اين بايد کشته بشه تا عبرت سايرين بشه.

وارد دادگاه می شويم.منشی های دادگاه می گويند و می خندند...قاضی کوه کمره ای با روی باز پذيرايمان می شود.می پرسم:مگر هدف از مجازات اصلاح نيست؟با اعدام فرصت اصلاح را از مجرم می گيريم.می گويد:قصاص عين حيات بخشيدن می ماند.می پرسيم چطور؟می گويد:الان می بينيد که اينجا سر و صدا زياد است.شما روز پنج شنبه تشريف بياريد....روزهای پنج شنيه سرمون خلوته...بياييد تا با هم صحيت کنيم و شما را قانع کنم...

ميدان هفت تير از مترو پياده می شويم...مريم دستم را می گيرد و می گويد:هنوز تو فکر هستی ها...می گوينم:اره......تو فکر چشم های پر از اشک پسرک قاتل...ناله های دردناک قاتل...صدای هولناک ان زنجيرها...و دستان چروکيده مادری هسنم که دستم را گرفت و گفت:می خواستيم دو ماه ديگه براش بريم شيرينی خوران.....

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳

 

من بسيار ديده ام مادرانی را که به دختران در شرف ازدواجشان می گويند:

-زن بايد صبور باشد.بايد ملاحظه داشته باشد.يک زن خوب هميشه شرايط شوهرش را درک می کند.زن خوب بايد گذشت داشته باشد.يادت باشد که با غرغر و بهانه گرفتن زندگی را برای شوهر تلخ نکنی...شوهرت را از خانه فراری نکنی.شوهرت از صبح تا شب بيرون جون می کند.شب که مياد خانه می خواهد ارامش داشته باشد.با لبخند و روی خوش به استقبالش برو...شام خوشمزه ای درست کن...ظاهر تر و تميز و اراسته داشته باش...يادت باشد که زن خوب بايد بساز باشد.با بالا و پايين زندگی بسازد.خونه و زندگيت هميشه مرتب باشد,مردا از زن های شلخته فراری هستند.با شوهرت تندی نکن...زن بايد مايه ارامش شوهر باشداگر هم بد اخلاقی کرد تو کوتاه بيا.زن بايد مشکلات مردش را درک کند.بالاخره هر مردی يک وقت هايی عصبانی ميشود, داد و قال راه می اندازه...اما تو بايد کوتاه بيايی. جلو ديگران هميشه احترام شوهرت را نگهدار...جوری رفتار کن که اقایی و سروری شوهرت هميشه حفظ بشه!!وقت هايی که بی حوصله است سر به سرش نذار...بذار به حال خودش باشه.خرج های الکی برای شوهرت نتراش.زن خوب مردش را به همه چيز می رسونه.زن خوب...زن خوب...زن خوب....

و  بسيار ديده ام مادرانی را که هرگز به پسران در شرف ازدواجشان نمی گويند:

-يادت نره که زندگی مشترک تنها به معنای تخت خواب مشترک نيست.در زندگی زنت هم حقوقی مساوی با تو دارد.يک شوهر خوب يار و همراه زنش ميشود.شرايط زنت را درک کن.سر موضوع های پيش پا افتاده ای همچون غذا سر وصدا راه نينداز.زنت هم اگر شاغل هست مثل تو صبح تا بعد از ظهر کار می کند و يه همون اندازه خسته می شود.نبايد خود خواهانه انتظار داشته باشی که تمام امور منزل و مسئوليت هايش را تنها او بر عهده گيرد.نيايد انتظار داشته باشی که به امور فرزندتان به تنهايی رسيدگی کند.يادت باشه که همه انسان ها گاه نياز به تنهايی دارند.نياز به دور شدن از فضای روزمرگی دارند.يادت نره که هر انسانی هويتی مستقل برای خود دارد...سعی نکن که هويت زنت را تغيير بدی يا زير سايه خودت در بياری.برای تصميم های مشترک تنها تصميم نگير.حق بديهی زنت هم هست که در تصميم گيری ها نقش داشته باشد.خستگی ها و درگيری های بيرون از منزل را به خانه نيار و دلخوری ها و عصبانيت هايت را سر زنت خالی نکن و.....

---------------

 شش دعوت نامه ديگر جی ميل موجود است.

---------------

دو اظهار نظر متفاوت در يک روز!

-(حانمی حدودا چهل ساله در تاکسی)..چه دست های قشنگی داريد.چه ناخن های  لاک زده و مرتبی.خيلی خوبه که به ظاهرتون اهميت می دهيد.من هم جوان که بودم هميشه ناخن هايم را مانيکور می کردم و لاک می زدم.بعد که پشت سر هم صاحب سه تا بچه شدم ديگه فرصتی برای رسيدن به خودم باقی نماند. مسئوليت های سه تا بچه,خانه داری و رسيدگی به مادر شوهر زمين گيرم تمام ۲۴ ساعتم را پر کرد.(لبخندی می زند و می گويد) اما کلی از ديدن دختر هايی که يه ظاهرشون می رسند(به خصوص به ناخن هايشان) لدت می برم.

۳ ساعت بعد...اظهار نظر دوم

-ميدونی از ادم هايی مثل تو بدم می ايد.چون خودت هم ادم خيلی رکی هستی باهات رک صحبت می کنم.از دست های تو بوی گند بورژوازی می ايد.دست هايی که لوس و ننر هستند.دست های يک بچه مايه دار بالا شهری است که بابا جونش کلی پول و پله دارد.دست هايی ارزشمند است که زبر و خشن باشد...پينه بسته باشد, داد بزنه که طرف يک عمر جون کنده, از همه ادم های مرفه که تو بخواهی نماد خوب خوبشون باشی بدم مياد و....

يادم نرود که به تعداد ادم ها ديدگاه و نظر متفادت وجود دارد....يادم نرود.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳

 

مريم تلفن می کند.صحبتمان که تمام می شود بعد از سه چهار دقيقه دوباره تماس می گيرد.می گويد:راستی!يادم رفت بگم.امروز دفتر خانم ستوده بودم.درباره ان پسرک ۱۷ ساله که منتظر اجرای حکم اعدام بود از او سوال کردم.پسرک اعدام نشد و نخواهد شد.نفس راحتی می کشم.هر دو به يک چيز فکر می کنيم.کابوسی تمام شد.اما....

از شيرين عبادی در باب اعدام (به ويژه اعدام افراد زير ۱۸ سال) سوال می کنم.می گويد:اعدام کاملا مغاير با حقوق بشر است.ايران کنوانسيون حقوق کودک را امضا کرده است و بنا بر يکی از مفاد اين کنوانسيون اعدام افراد زير ۱۸ سال ممنوع می باشد.(با خود می گويم راه حلش را يافته اند.می توان دخترکی را که متولد سال ۱۳۶۶ است ۲۲ ساله جا زد و در ميدان شهر او را به دار اويخت.بعد جنازه را بيش از چهل و پنج دقيقه بالای جرثفيل نگاه داشت که ببينيد ما کنوانسيون حقوق کودک حاليمان نيست.عشقمان بکشد کودک چهار ساله را هم اعدام می کنيم چه برسد به دخترک ۱۶ ساله که به سن تکليف هم رسيده است!!)

اسيه چه درست و بجا گفتی.

اين روزها

رد پای مگس که هيچ

رد پروانه ای را هم که بگيری به زباله دانی می رسی

که درش نيلوفر ها را هم به دار کشيده اند.

اينجا ديوانه بودن جرم است

چه برسد به زن بودن

اینجا فقط دار زدن جرم نيست.

شيرين عبادی از مبلاد می گويد.ميلاد هم ۱۷ ساله است.بازی پرسپوليس و استفلال بوده است.چونان هميشه بعد از پايان بازی بين طرفداران دو تيم درگيری به وجود می ايد.در کشاکش دعواها شيشه نوشابه ای شکسته می شود و ميلاد که شيشه نوشابه را در دست داشته است به سويی می چرخاند...شيشه نوشابه قلب پسرکی ديگر را می درد.شيرين عبادی وکيل تسخيری مبلاد است.عده ای از افراد خير پرداخت ديه را تقبل کرده اند اما خانواده پسرک به فتل رسيده رضايت نمی دهند و ميلاد پشت سردی چندش اور ميله های زندان منتظر تولد ۱۸ سالگيش است ....تولد اخر.ميلاد چندی ديگر به دار اويخته خواهد شد.

کابوسی تمام شد اما.....کابوس های ديگر....

شيرين عبادی در جواب سوالم همچنان  سخن می گويد ...من اما دیگر نمی شنوم.

 

 

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

سه شنبه بعد از ظهر جبهه ی مشارکت نشستی با محور((دموکراسی و حقوق بشر)) را برگزار کرده بود.سخنران اين مراسم شيرين عبادی بود.با مريم و جلال در مراسم شرکت کرديم.گزارشش را درتريبون فمينيستی ايران نوشته ام که اگر مايل به خواندنش هستيد می توانيد روی پيوست زير کليک کنيد.

----------

به طبقه سوم ميروم.دخترک پشت در يکی از کلاس ها نيسته است و های های گريه می کند.گوشه چادرش را گاز می گيرد که صدای گريه اش به گوش کسی نرسد.با حيرت به طرفش ميروم.می پرسم چه اتفاقی افتاده است.جواب نمی دهد.دوباره می پرسم.باز جوابی نمی دهد.بلندش می کنم و او را به دفتر می برم.روبرويش می شينم.گريه اش بند نمی ايد.به ابدارچی می گويم برايش اب بياورد.ده دقيقه ای که می گذرد کمی ارامتر ميشود.چند سالشه؟يازده دوازده سال ساله است.می پرسم اروم شدی؟سرش را تکان می دهد و صورتش را پشت چادرش پنهان می کند.می گويم:خوب...حالا بهم ميگی چی شده؟.کمی من من می کند و بعد می گويد:خانوم!من....من...من دختر خوبی نتودم.فکر می کردم دختر مومن خوبی هستم ولی نيستم.باز می زند زير گريه.

با تعجب می پرسم:چرا همچين فکری می کنی؟مگه چه اتفاقی افتاده؟

ـاخه...اخه خانوم الان سر کلاس دستشويی داشتيم.رفتيم دستشويی...همه لباسمون خونی بود.(دوباره به هق هق می افتد)

ـ خوب.اين چه ربطی داره به اينکه فکر می کنی دختر خوبی نيستی؟
-ميدونم!مامانمون بهم گفته که ادم وقتی شوهر می کنه اين اتفاق می افته!يعنی هم مامانمون هم خالمون گقتند که شب اول عروسی اينجوری ميشه.بعد گفتند اگه قبل عروسی کردن اين اتفاق بيافته يعنی اينکه اون دختر,دختر بدی بوده.پس من هم دختر بدی هستم.

-مامانت چيزی راجع به پريود بهت نگفته؟

ـ(با چشم های چهار تا شده) راجع به چي؟

-پريود.

- نه!

-(با خودم می گم خسته نباشی!از الان گوش بچه ات را با حرف های شب عروسی پر کردی و کلی ترسونديش اونوقت راجع به اين موضوع بيولوژيکی باهاش حرف نزدی!ياد يکی از همسايه هايی افتادم که وقتی هفت هشت ساله بودم با دخترش همبازی بودم.هر وقت از در و ديوار بالا می رفتيم يا دوچرخه سواری می کرديم جيغ ميزد دختر که از اين کارا نميکنه!با اين کارو چی ميمونه خونه شوهر ببريد؟!!همش نگران بودمبادا اتفاقی برای اين پرده هايمن  بيفتد و چيزی نمونه ببريم خونه شوهر!بعد ميومد دخترش را کشان کشان به خانه می برد و با عصبانيت به من نگاه می کرد من هم در کمال پررويی زل می زدم تو چشمهايش و لابد او هم  تو دلش می گفت اخر سر اين فاحشه ميشه:))....يک بار هم به مامانم گفته بود اين بازی ها خطرناکه.ممکنه از دختری بيافته!!يادم نيست مامانم چه جوابی داده بود اما هرچی بود اين از ارشاد ما نا اميد شده بود و بی خيال اين شد که بالاخره چيزی ميمونه من خونه شوهر (يا همون شوور) ببرم يانه:)

شروع می کنم برای دخترک نوضيح دادن که پريود چيست.می گويم که اين اتفاق برای همه دختر ها ميوفتد و از اين به بعد ماهی يک بار هم تکرار خواهد شد.می گويم که اين ابدا ربطی به دختر خوب بودن يا بد بودن ندارد.بهش می گويم که حالا بايد چيکار کند.احتمالا دل درد و کمر درد خواهد گرفت و ....دخترک با خوشحالی می پرسدد:راست ميگيد؟يعنی من دختر بدی نيستم؟

-باورت نميشه؟بدار الان از خانم خدامی هم بپرسيم.

خانم خدامی را صدا می کنم.او هم تاييد می کند و يک سری توضيح می دهد.دخترک اسوده شده است اما همچنان با دلهره می گويد:خانم سيفی!ميشه مامانم اومد دنبالم شما بهش بگيد؟ می ترسم!
مادر دخترک که به دنبالش می ايد برايش توضيح می دهم و گله می کنم که چرا درباره اين مسئله با دخترش حرف نزده است.می گويد:گفتم خوبيت نداره!!(چطور درباره شب اول عروسی صحبت کردن خوبيت داره؟!!)بعد سيلی محکمی به گونه دخترک می زند!شوکه می شوم.زن دخترک را می بوسد و بعد رو به من می کند و با خنده می گويد:وا!مگه نمی دونيد؟رسمه دختر اولين بار که پريود ميشه يک سيلی محکم در گوشش می زنند!!!!!!!!!!!!!

----------

تولد دو تا دوست خوب و نازنين بود.پرنيان گلم و جاويد عزيزم.دور هم تو کافه بلاگ جمع شديم و کلی حرف زديم و کيک خورديم و عکس انداختيم.جای همه خالی:)....تولد جفتتون مبارک

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳

 

مثل هر روز صبح مشغول وبگردی هستم.اول وبلاگ خودم را به روز می کنم.بعد طبق معمول ايميلم را چک می کنم.حالا مثل هميشه سری به تريبون فمينيستی ايران می زنم.بخش خانه امن به روز شده است.صفحه را باز می کنم و شروع به خواندن مطلب می کنم.تمام وجودم شروع به لرزيدن می کند.چند بار با صدای بلند می گويم:وای....وای خدايا....واييييييی.يغضم می ترکد.های های گريه سر می دهم.چقدر سبعيت؟چقدر ددمنشی؟چقدر دنائت؟اين کدامين رسم روزگار است؟بايد حرف بزنم..... وگرنه می ترکم.به مريم زنگ می زنم...نيست.به اين يکی مريم....نيست.به پروين اردلان...موبايلش در دسترس نيست.چقدر گدشته است؟نمی دانم!خودتان بخوانيد....از اين شوک که بيرون امدم حتما در اين باره خواهم نوشت.

بخوانيد و نگذريد: سرگذشتي دردناك از يك زن قرباني خشونت در دهگلان

9/7/2004 3:19:18 AM
کردستان: رویا طلوعی, نگين شيخ‌الاسلام وطني(انجمن زنان كرد مدافع صلح و حقوق بشر)

 

 

   تريبون فمينيستي ايران:
شريفه حدودي زني 15 ساله، اهل روستاي كوخان دهگلان است كه 10 ماه از ازدواج وي مي‌گذرد. او به مدت 9 ماه تحت شديدترين شكنجه‌هاي قرون وسطايي و ضدانساني از سوي همسر و خانواده‌ي همسرش قرار گرفته است. شريفه داستان فاجعه‌انگيز خود را چنين بيان مي‌كند

در مدت 10 ماهي كه از ازدواجم مي‌گذرد، تنها يك ماه در كنار همسرم زندگي كرده‌ام و 9 ماه ديگر به سبب طمع خانواده‌ي همسرم جهت تصرف يك قطعه زمين متعلق به پدرم، در دستشويي منزل پدر شوهرم به زنجير كشيده شدم. ابتدا پدرشوهرم پدرم را براي امضاي قولنامه‌ي جعلي فروش زمين به منزل دعوت کرده و پدر بي‌سوادم را به نام امضا و مهر برگه‌ي درخواست وام جهيزيه از بانك، فريب داده و از وي امضا گرفتند.

بعد از فروش زمين توسط پدرم، پدرشوهرم از وي شاكي شد و متأسفانه پدرم به علت عدم توانايي در اثبات كلاهبرداري پدرشوهرم به زندان افتاد. خانواده‌ي همسرم از من خواستند كه عليه پدرم شهادت دروغ بدهم و بعد از امتناع من، به منظور تحت فشار قرار دادنم مرا در دستشويي منزل غل و زنجير كرده و زنجيرها را با ميخ به كف و ديوار دستشويي وصل كردند. شب‌ها در دستشويي زنداني بودم و روزها در جلوي آفتاب سوزان در حالي كه چوبي را از زير بغل و بازوانم رد مي‌كردند، با طناب مرا از ارتفاعي آويزان مي‌كردند. در اثر اين عمل هر دو بازوي من شكست و بدون هيچ درماني به صورت ناقص استخوان‌هاي بازويم جوش خورده‌اند. خوراك من در اين مدت تنها اندكي خرده نان به صورت دو روز يك بار بود. به جاي آب در آفتابه‌ي دستشويي مخلوطي از ادرار و آب به دهانم مي‌ريختند. پايم را با بيل كشاورزي كه داراي ميخ‌هاي درشتي بود شكستند و زخم حاصل از آن عفونت كرد به طوري كه زخم‌هاي آن پر از كرم شد و من كرم‌ها را كه از زخم تنم بر روي پوستم مي‌لغزيدند با چشم خود مي‌ديدم.

يك بار پدرشوهرم مرا محكم نگه‌داشته و مادر شوهرم با شيلنگ آب به من تجاوز كرد، جريان آب را با فشار به داخل رحمم راندند. با وجودي كه دهانم را محكم بسته بودند، اما از شدت درد باز هم فرياد مي‌كشيدم. اكنون تمام بدن من عفونت كرده است. پدر شوهرم بارها مرا تهديد به تجاوز توسط خود و سه پسر ديگرش مي کرد. او با اين کار مي خواست که من سکوت کنم و به شهادت دروغ عليه راضي شوم.

شب‌ها نيز حق خوابيدن نداشتم و يك بار كه خوابم برده بود در اثر درد ناشي از سوختن به وسيله‌ي آب جوش كه توسط برادر شوهر 15 ساله‌ام بر شانه و سينه‌ام ريخته مي‌شد، از خواب پريدم. بارها نيز بعد از مصرف ترياك با سيخ سوزان پشتم را داغ مي‌كردند.

اعضاي خانواده‌ي همسر اين زن مفلوك 10 نفر هستند كه عبارتند از: همسر، پدر و مادر همسر، چهار خواهر و سه برادر وي، كه تمامي اين افراد در شكنجه‌ي وي دست داشته و قابل ذكر است كه همسر نامبرده تنها 17 سال داشته و شغل وي فروش ترياك و مشروبات الكلي است. در طي مدت زنداني شدن اين زن در دستشويي، ديگران از دستشويي استفاده كرده و ادرار خود را بر سر و رويش پاشيده‌اند. در هر ورود و خروج اين افراد از دستشويي، با چكش بر سر دختر ضربه مي‌زدند، به طوري كه بارها سر وي شكسته و اكنون سردردهاي شديدي دارد.

همسايه‌هاي اين خانه متوجه آزار و شكنجه اين زن جوان شده و شاكي مي‌شوند. ساكنان منزل با ورود نيروي انتظامي مبادرت به اختفاي زن جوان در چاهي كرده و به جاي او خواهر شوهرش را راهي دادگاه مي‌كنند و او اظهار مي‌دارد كه در خانواده‌ي همسرش هيچ مشكلي نداشته و همسايگان قصد برهم‌زدن زندگي وي را دارند. در اين فاصله هرگاه خانواده‌ي دختر جوياي احوال وي مي‌شدند، شريفه تحت فشار شكنجه‌ي خانواده‌ي همسرش مجبور به فحاشي به خانواده‌ي پدرش مي‌شد، به طوري كه وادار مي‌شد كه اظهار كند مايل به ديدن آنها نيست.

در نهايت روزي كه تنها خواهران شوهرش در منزل بودند، يكي از همسايه‌ها همراه با مأمورين نيروي انتظامي به نجات وي مي‌شتابد. زن جوان و آزار ديده و نحيف را به پاسگاه برده و بعد از تغذيه‌‌ي مفصٌل و پوشاندن لباس مناسب وي را به بيمارستان و سپس به بهزيستي استان منتقل مي‌نمايند. لازم به ذكر است كه خانواده‌ي شريفه بي‌سواد هستند؛ پدرش به علت بيكاري در قزوين كارگري مي‌كند و مادرش نيز نابينا است؛ داراي يك خواهر و سه برادر است؛ همسرش 17 ساله و تحصيلات وي تا دوم دبيرستان و معتاد است. آنچه ابعاد اين قضيه را فجيع‌تر مي‌كند همدستي زنان خانواده در شكنجه‌ي وحشيانه‌ي اين زن جوان است. در مقالات آينده به تفصيل به اين مورد خواهيم پرداخت.

از زن های منفعت طلب بدم می ايد.همان زنانی که هرچه از دين به نفع انهاست و هرچه از مدرنيته را گلچين کرده اند.همان زنانی که ادعا دارند مدرن هستند پس حقوق زن مدرن را می خواهند...حق طلاق,حق حضانت فرزند,حق تعيين مسکن,حق اشتغال و تقسيم دارايی های مشترک.بعد از ان طرف مهريه هم می خواهند!استدلالشان هم اين است که مهريه پشتوانه زن است(به خصوص با قسط بندی های پانزده بيست ساله از قرار ماهی بيست هزار تومان!) يا استدلال می کنند که مهريه سنت پيامبر است!!بعد از ان طرف معتقدند که دين افيون توده هاست!می گويند زن قرن بيست و يکم هستند اما همچنان نفقه می خواهند!با قيافه های حق به جانب می گويند:وظيفه مرد است که خرج زن و زندگيش را دهد.پولی که من در ميارم قانونا و شرعا و عرقا مال خودمه!من وظيفه ندارم واسه زندگی چيزی خرج کنم!!

زن مدرن حقوق انسانی خويش را طلب می کند.حقوقی همچون حق طلاق,حق حضانت فرزند,حق اشتغال و غيره.زن مدرن پولی را که حاصل کار اوست برای زندگی مشترک و اهداف مشترک خرج می کند.زن مدرن نمی شيند مثل گوسفند روی ااو نرخ گذاری کنند و چک و چونه زنند.زن مدرن صبح تا شب تو اشپزخانه نمی ماند.

زن سنتی است که مهريه(هرچه بيشتر بهتر) را خواهان است.زن سنتی است که می گويد وظيفه مرد است که خرج مرا دهد.صبح تا شب در اشپزخانه است و نه تنها انتظار همراهی از مرد را ندارد که کمک در کار خانه را کسر شان اقا می داند!

تکليف ادم با هر دو نوع مشخص است.اما اين نوع سوم که ادمی را به ياد انگل می اندازند.....نمی دانم اين ها را چه بنامم.يا رومی رومی يا زنگی زنگی.

---------------

دختر که چند سالی است ازدواج کرده به ان يکی دختر که چند ماهه بيش نيست ازدواج کرده می گويد:زن بايد سياست داشته باشه.زن اگه زن باشه ميتونه با زبون خوش مردش را هميشه در چنگ داشته باشه!به هرچی ميخواهد برسه.دختر تازه عروس ميگه:ای بابا!اخه چرا بايد برای چيزی که حقمه سياست بازی درارم؟!دختر کارشناس می گويد:ای بابا!ببين تمام مردها مثل خرس های گنده می مونند!!با ناز و نوازش و قربون صدقه رام ميشوند و به هر سازت می رقصند!تو اگه خواسته ای داری به خودت برس,لباس مرتب بپوش,يک شام عالی درست کن,خودتو واسش لوس کن....همه چيز حله!!

چه تفاوتی داريد با فاحشه؟...فاحشه حداقل ادعايی ندارد....فاحشه از روی نياز و بدبختی است که تن فروشی می کند....فاحشه مدام دم از خانومی و نجابت و هزار کليشه مزخرف ديگر نمی زند.تنها تفاوتتان اين است که فاحشه به چندين نفر سرويس می دهد و شما به يک نفر.فاحشه هايی مادام العمر هستيد که نرخ بالاتری داريد.همين و بس!

*اين مطالب صرقا ديدگاه شخصی من است.

----------

همچنان حالم بده....انگار اين چند وقت خيلی بد خلقی کردم.هر کسی را رنجاندم واقعا و از ته دل عذر می خواهم.بذاريد به حساب اوضاع بد روحيم.

----------

هنوز جی مبل موجود می باشد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

 

 نوزده شاگرد اين کلاس همه بين ۱۴ تا ۱۶ سال  هستند.دخترانی شاد و پر هياهو که طنين خنده هايشان هميشه در کلاس طنين انداز است.دو سه جلسه اول با تعجب می ديدم که بعد از پايان کلاس همه پشت در دستشويی ها صف می کشند.با تعجب به خود می گفتم يعنی همه اين ها دستشويی دارند؟!جلسه چهارم بود که منتظر ايستادم تا ببينم اين ها در دستشويی چيکار دارند.دختر ها وقتی خارج می شدند پشت چشم هايشان سبز و بنفش و ابی و لب هايشان صورتی و قهوه ای و زرشکی می شد.لب ها را چندين بار روی هم می ماليدند و پشت سر هم پلک می زدند.برای اولين بار به پوششان دقيق شدم.همه مانتو های تنگ ابی و صورتی و سفيد و سبز و کفش هايی با همين رنگ ها به پا دارند.عاشق رنگ ها هستم.دلم وا ميشه از اين همه تنوع رنگ.به دفتر می ايم.از پشت پنجره خيابان را تگاه می کنم.چند پسر هفده هيجده ساله ان پايين منتظر چند تايی از دختر ها هستند.بقيه دخنر ها چند تا چند تا با هم در خيابان اصلی منتظر تاکسی می ايستند.گاه ماشينی می ايستد,دنده عقب می ايد, برای دختر ها بوق می زند.دختر ها دسته جمعی زير زيرکی می خندند.چشم هايشان برق می زند و قند تو دلشان اب می شود.لبخندی می زنم و بر می گردم به چهارده  پانزده سالگی خودم.ان روزها که از مدرسه مان تا ميدان شهرک غرب پياده بر می گشتيم.با خيل هم شاگردی هايی که مثل کوالا بهم چسبيده بوديم.گاه گاه با ان روپوش های وحشتناک سرميه ای, با ان مقنعه های بلند سرميه ای و با ان کتانی ها ی هرچه زمحت تر بهتر راهی بازارچه گلستان می شديم که ان روزها بهترين و با کلاس ترين!مرکز خريد شهر بود.تک تک پسر ها را ور انداز می کرديم و اگر کسی لبخندی ميزد و با چيزکی می گفت قند تو دلمان اب می شد و چشم هايمان ان چنان برق ميزد که بيا و ببين! ان روزها بزرگترين ارزويمان شايد اين بود که زودتر هيجده ساله شويم يا ابروهايمان را برداريم.وقتی از شاگردهای اين کلاسمم درباره ارزوهايشان پرسيدم ديدم جواب هايشان همان ارزو های ماست با کمی تغيير.ان روزها روزهای اغاز زنانگی بود.حس ديدن اولين لکه خون در دست شويی مدرسه, يا هر روز بزرگ تر شدن سينه ها, جلوی ايينه ايستادن....کمر را لمس کردن و مطمئن شدن از اينکه گودی کمرت به قاعده است...دور از چشم مدير و ناظم مدرسه ناخن ها را لاک زدن,حس خريدن ان پيراهن حرير که عجيب  روی تن لغزان بود..اولين بار که به ان پيراهن دست کشيدم چيزی در دلم فرو ريخت و دلم غنج ميزد برای اينکه پسری دست دور کمرم  اندازد و مرا سخت در اغوش گيرد.چند ساله بودم ان روز؟چند سال گذشته است؟چقدر گذشت تا اولين پسر دست دور کمرم اندازد و همانطور سخت مرا در اغوش گيرد؟...لذت اولين بار را هنوز خوب به ياد دارم...اولين بوسه...اولين نوازش ها....ان حس شيرين اولين بار که زير گلويم را می بوسيد . ان روزها وقتی ماشينی در خيابان می ايستاد و برايم بوق ميزد دلم غنج می رفت و چشمانم مثل شاگرد های امروزه برق می زد,اگر امروز ماشينی برايم نگه دارد و بوق بزند چنان عصبانی می شوم و چنان وجودم پر از نفرت که تا چند ساعتی بد خلق و عصبی خواهم بود.شايد دوباره روزی وقتی ماشينی برايم بوق زد دلم غنج بزند و چشمانم بدرخشد...ان روز که اولين چروک زير چشمانم بيافتد...ان روز که رگ های ابی دستانم بيرون زند...يا ان روز که يائسگی فرا رسد.

هفته پيش با يکی از دوستان يکرنگ ان روزها تلفنی صحبت ميکردم. چفدر عوض شده ام.با دوست يکرنگ ان روزها حرفی برای گفتن نداشتيم.هنوز پسر ها بزرگترين دغدغه زندگی  اين دوست هستند.هنوز هم در خيابان راحت ار پسر ها شماره می گيرد-کاری که هرگز نتوانستم و نخواهم توانست انجام دهم-هنوز هم بعد از ظهر ها به خيابان ايران زمين ميرود و تا شب بيش از پانصد بار خيابان را بالا پايين می کند,اين يکی را هم هرگز نتوانستم انجام دهم.دوست می گويد:هنوز هم که کلی چارچوب واسه انتخاب يک ادم داری.تو اصلا از اول همه چيز را سخت می گرفتی!....به اصولم معتقدم و چار چوب هايم را ضروری می دانم و به انها پايبندم...اما تلفن را که قطع کردم لحظه ای حسرت خوردم....از اينکه چه راحت با مسائل برخورد می کنند ...چه اسان پسری را وارد زندگی خود می کنند و چه اسان تر بيرون!چه اسان زندگی می کنند و چه اسان .....

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

پشت ميزم نشسته ام و بدتر از هر ابر بهاری گريه می کنم.دستم را گاز ميگيرم که صدای هق هق گريه ام به گوش همکارام نرسد.سرمای عجيبی تمام وجودم را گرفته است.اخرين باری که اينطور بی وقفه اشک ريخته ام کی بوده است؟...نمی دانم....هر چند اين اواخر به اندازه تمام ساليان عمرم اشک ريخته ام.چقدر گذشت؟نمی دانم....اما صدای ياهو بلند شده است.يعنی که يکی پی ام داده .صندليم را ير کی گردونم تا ببينم کيست.يک دوست خوب ...چه به موقع انلاين شده است. می گويد: پست اخر وبلاگم خطاب به توست.خونديش؟ يکی از معدود لحظه های زندگيم است که دلم ميخواهد حرف بزنم.هميشه به قول دوستانم ((صدای مشاور)) هسنم.اما صدای مشاور هم گاه به مشاور نياز دارد.

سرمای لعنتی دست از سر بر نمی دارد.تو اين هوای گرم ژاکت به تن می کنم.هر که می رسد می گويد:سرما خوردی اما پس چرا تب نداری؟چرا سرفه نمی کنی؟چرا فقط می لرزی ؟خودم بهتر از همه می دانم که سرما نخورده ام.خوب می دانم که سرما به دليل شوک عصبی و حس تلخ و ازار دهنده ای است که  گريبانم را گرفته است.تازه معنای شعر فروغ را دريافته ام.من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد.جدا اگر هيچ وقت گرم نشم؟دلم ميخواهد جلوی اشک ها را بگيرم.اما کنترل انها از دستم خارج شده است.

پيش دوست خوب می روم.ان شيرينی يخ زده را که در مطلبش به ان اشاره کرده است نصف می کنيم و با چای می خوريم.کم کم شروع به حرف زدن می کنم.دوست خوب شندنده خوبی است.هرچه می گذرد سبک تر می شوم.دوست به خودش قول داده است که نصيحت نکند.اما نصيحت می کند.نه از ان نصيحت های کليشه ای حال بهم زن.اين دوست چه خوب دردت را می فهمد.چقدر تو نگاهش همدردی است.سکوت می کنی و دوست صحبت می کند.ميگه:يک جوری واسه خودت توجيه اش کن.لحظه اخر را به پاس يک نگاه محبت اميز ببخش و فراموش کن.ميدونه که سخته.بهتر از من ميدونه که اين حس نفرت انگيز چقدر دردناکه.از پيش دوست خوب که بر ميگردم بهترم.لا اقل همين که بالاخره حرف زدم کمی مرا سبک کرده است.شايد بزرگترين حسن اين دنيای مجازی دوستان نازنينی اسن که برای هر کس ارمغان می اورد.بين اين دوستان بدون شک اين دوست نازنين ترين انهاست.بابت همه چيز ممنون.....

--------

همه دور ميز نشسته ايم.بچه های گروه گزارش تريبون فمينيستی ايران را می گويم.بحث اعدام است.می گويم نظر خواهی از اقشار مختلف مردم درباره اعدام و اينکه اين مجازات را برای چه جرم هايی مناسب می دانند انجام دهيم.يکی می گويد من می توانم با سنتی ترين و مذهبی ترين اقشار گفت و گو کنم.ديگری می گويد:من می توانم با نخبگان سخن گويم.دگری می گويد......مريم می گويد می تواند به دادگاه ها رود و با انانی که به جرم قتل محاکمه می شوند گفت و گو کند و احساس انها را در اين باب جويا شود.يکی از بچه ها می گويد:از احساس کسانی که مسئول اعدام کردن هستند هم بنويسيم خوب است.می گويم:بچه ها قرار است کار اکادميک باشد.فکر نمی کنيد تکيه بر احساس گزارش را ملودرام کند؟مريم می گويد:نه.رفته بوديم کانون اصلاح و تربيت.پسری داشت کتابخانه ای را رنگ می کرد.ازش پرسيدم حکمت چيست؟گفت:اعدام....گفنم چرا؟گفت مادر بزرگم را کشته ام.ازش پرسيدم چند سالته؟گفت:هفده سال و هفت ماه.ببين اين ادم الان زنده است و داره کتابخانه را رنگ می کنه و ميدونه پنج ماه ديگه اعدام ميشود.احساس اين ادم مهم نيست؟يخ می کنم.اولين بار نيست که چنين ماجرايی را می شنوم اما اين مورد عجيب مغزم را درگير می کند.يادم نيست به مريم چه پاسخی دادم ..يا اصلا پاسخ دادم يا نه.فکر پسرک هفده ساله که شايد تا حالا اعدام هم شده باشد تمام ذهنم را درگير کرده است.صحنه اين گفت و گو بين مريم و پسرک از ذهنم بيرون نمی رود.پسرک هم به کابوس هايم اضافه شده است.

---------

راستی عاشق سينه چاک من-لات اينترنتی- بالاخره يک وبلاگ راه انداخته است.اين مطلب دزديده شدنش توسط باند امشاسپندان منو کشته:))......لات جان یک خورده مطلب های گل وبلبلی و عاشقانه مثل همون ايميل هايی که برای من می زنی هم تو وبلاگت بنويس روح خواننده هات تازه بشه:))..ببينيم از عشق اين لات نديده نشناخته چی بهمون ميرسه:D

اين هم ادرسش

www.laat.blogspot.com

دعوت نامه جی ميل هنوز موجود است.هرچه دعوت می کنم باز اين جی ميل دعوت نامه های بيشتری  در اختيار می گذارد.خلاصه اگر کسی جی ميل می خواهد ايميلی زند.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳

 

مرد به خانه می ايد.عصبی است و توپش پر.جواب سلام بچه ها و زنش را نمی دهد.می نشيند.زن به بچه ها اشاره می کند که ساکت باشند و شيطنت نکنند.زن در سکوت ميرود و می ايد و بساط شام را در سفره می چيند.در سکوت شروع به شام خوردن می کنند.بعد از چند دقيقه مرد بهانه گيری ها را اغاز می کند.زن سکوت می کند تا بهانه ای دست مرد ندهد.غافل از انکه سکوت نيز خود بهانه است.مرد فرياد بر می اورد:چرا خفه خون گرفتی؟چرا زر نميزنی؟ ترس در چشم های کودکان خردشان لانه کرده است.با خور فکر می کنند باز هم دعوا.باز هم کتک کا....دست های مرد برق اسا بر سر و صورت زن فرود می ايد.زن بار ديگر به جرم هيچ مورد ضرب و شتم قرار می گيرد.مشت و لگد,کوبيده شدن سر به در و ديوار,پرت شدن اشيا,سوزانده شدن بدن و......

دوران ماه عسل فرا می رسد.مرد عصبانيت های خود از دست رئيس و کار فرما و ترافيک و چک های پاس نشده را خالی کرده است.گاه از کتک زدن زن هيچ احساس پشيمانی نمی کند و مثل ان استاد دانشگاه که در دادگاه برای لت و پار کردن زن خود تنها به پرداخت ديه ای جزئی محکوم شد و جلوی چشمان دوست خبرنگار ما زن را به داخل ماشين هل داده و گفته بودزن را خدا افريده است برای کتک زدن او نيز می گويد زن واسه همينه ديگه!هر وقت عصبانی شدی بزنی له و لورده اش کنی!اما گاه مرد احساس پشيمانی می کند.برای جبران  هديه ای برای زن می خرد(غالبا طلا).به دست و پای زن می افتد و عذرخواهی می کند.زن خوشبينانه با خود فکر می کند:عوض ميشود.درست ميشود.عصبانی بود خوب ......و خود بهتر از هر کسی می داند که اين تنها ارامش پس از طوفان است و چندی ديگر دوباره اين چرخه اغاز خواهد شد.اما اين را هم نگويد چه کند؟؟بسياری از زنان ناچارند در چرخه خشونت باقی بمانند.در قانون ايران که بچه متعلق به پدر است ترس ار دست دادن بچه ها معضلی حل ناشدنی است.نکته ديگر بحث عدم حمايت است.در ايران ما حتی يک خانه امن برای حمايت از زنانی که تحت خشونت قرار می گيرند نداريم.فرهنگ جامعه هنوز معتقد به(( با لباس سپيد رفتن و با لباس سپید برگشن)) است.هنوز کليشه زن خوب زنی است که بساز باشد و صبور(در همه موارد)) و جيکش در نيايد.بسياری از خانواده ها حاضر به فبول دخترشان بعد از طلاق و حمايت او نيستند.واژه ((مطلقه)) را همپايه ((زنا)) و امثال ان می دانند و از داشتن دختری مطلقه شرمسار می گردند.قانون زن ستيز ما نيز مثل هميشه حمايت چندانی از زن نمی کند.زنی که به دادگاه مراجعه کرده و از دست کتک های همسر شکايت می کند پروسه ای طاقت فرسا را پيش رو دارد.مهم ترين مسئله اين است که حتما بای جای کتک ها و شکنجه های زن روی اندام او مشخص باشد .در غير اين صورت کسی برای دردهای او تره هم خرد نمی کند.تکليف ان زن که جای کتک های زن روی بدنش نمايان نباشد چيست؟؟هيچ!برود و وقت دادگاه را هم نگيرد!!تازه ان زمان هم که دادگاه به شکايت زن رسيدگی می کند چه مجازاتی در انتظار مرد است؟تنها پرداخت ديه ای جزئی!!!اينگونه است که زنان بسياری در چرخه خشونت باقی می ماند و عوارض جبران ناپذير جسمی و روحی خشونت را تحمل می کنند و خشونت را به عنوان بخشی از زندگی زناشويی و حقيقتی که  هميشه تکرار خواهد شد می پذيرند.چه بجا می گويد موری استراوس انگاه که استدلال می کند:((پدر و مادر بودن جواز کتک زدن کودکان را فراهم می کند و عقد نامه جواز کتک زدن زن را))

------------

مريم زندی را می شناسيد؟؟عکاس است و تخصصش پرتره.در کنار ان به شيشه گری و نجاری و سرودن شعر هم مشغول است.احتمالا تقويم زنان و فرهنگ سال ۱۳۸۳ را که عکس های زيبای مريم زندی از زنان کارا  ا ن را مزين کرده است را ديده ايد.ماهنامه زنان در اخرين شماره گفت و گويی مفصل با وی انجام داده است.مريم زندی در جايی گفته است:((ازاد انديش ترين مردان هم نمی توانند ذهن خود را از منافعشان تهی کنند.زن ها بايد بجنگند و به دست اورند,نجات دهننده ای در راه نيست.)) و من عميقا با اين سخن او موافقم و عملا نيز شاهد بوده ام که مردان ازاد انديش تنها تا جايی با زنان همراه می شوند و به محض اينکه احساس کنندکه معادلات کفه ترازو دارد به هم می خورد پا پس می کشند و به حفظ منافع بی شماری می افتند که دين و قانون زن ستيز ما در اختيارشان نهاده است.به همين دليل  است که معتقدم مردان فمينيست نمی شوند.در ضمن بايد نا برابری ها و تبعيض ها را لمس کنی,با تمامی وجود,تا بتوانی در راه احقاق حقوق ثابت قدم مانی.

-----------

من شش دعوت نامه جی ميل دارم. کسانی که مايل به داشتن جی ميل هستند به من ايميلی زنند تا انها را دعوت کنم.( با عرض پوزش اولويت با خانم هاست)

iranianfeminist@gmail.com 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳

 

((بهم ثابت کن که دوستم داری.))

يکی از کليشه ای ترين و رايج ترين جملات در رابطه دخترها و پسر ها.استفاده از اين جمله تقريبا از هفته دوم دوستی شروع ميشود.فعلا مد روزترين راه ها (تا انجا که من می بينم و می شنوم) به شرح ذيل است:

-اگه راست ميگی و دوستم داری بهم صد هزار تومان قرض بده!

-صد هزار تومان؟!از کجا بيارم؟من ايتقدر پول الان ندارم.

-(لب و لوچه را کج می کند) پس همش حرف بود؟!ديدی دوستم نداری؟

-نه به خدا دوستت دارم ولي...

-خوب ميتونی از بابات بگيری.واسه بابای مايه دار تو که صد تومان پولی نيست.

(بعد از کمی فکر کردن) باشه.تو اونقدر  برايم عزيزی که به خاطرت همه کار می کنم.

-(نيش ها تا بنا گوش باز می شود) قول ميدم جبران کنم کوچولو.

اين روش به شدت محبوب و مورد علاقه کثيری از گل پسر های امروز است و من چنين مکالمه ای را بيش از نه هزار بار ميان  همه جور دختر  و پسر  ديده يا شنيده ام.

---------------

-عزيزم چقدر دوسنم داری؟

-بيشتر از همه دنيا.

-(با چشمانی که برق برق می زند) بهم ثابت کن.

-چيکار کنم ملوسم؟

-(بعد از کلی ناز و ادا و غمزه) خوب!یادته اونروز رفتيم  سرخه بازار؟

ـاره.يادمه.

-اون کقش و کيف نارنجی را يادته؟

ـاره.

ـ(با چشمان خمار کرده) برام می خريش؟

اين روش مورد استفاده شمار قابل توجهی از دختران است و اقا پسر هم برای اثبات عشق چاره ای جز اجابت اين خواسته ندارد.البته نکته ديگر اين است که بعد از خريد کيف و کفش مورد نظر اقا پسر در اکثر مواقع به هدف غايی که همانا تخت خواب و مسئله زير شکم است نايل می ايد.البته استثنا هميشه هست.

----------

(اين مدل مکالمات معمولا در حين رانندگی يا در کافی شاپ رخ می دهد.)

-تو مگه نميگی عاشقمی؟

ـچرا.به خدا عاشقنم.

-عاشقمی؟؟پس چرا حرفم را گوش نميدی؟

-اخه داری زور ميگی.

ـ(وسط اتوبان تر مز می کند با اگه کافی شاپ باشند يهو بلند ميشود) زور ميگم؟اينکه ميگم خوشم نمياد با پسر های دانشگاه حرف بزنی زوری؟ميگم هر جا ميخوای بری قبلش بهم بگو زوره؟می خواهم بدونم کی ميری کی ميای با کی ميری کجا ميری زوره؟!!(نه!کی گفته زوره؟!)

-اوهو ...اوهو.(گريه شروع ميشود )

-اصلا از اين به بعد هر جا بخواهی بری خودمم باهات ميام.

- هر چی تو بگی.اگه اينطوری باورت ميشه که دوستت دارم باشه.

لبخند ژوکوند بر لبان اقا نقش می بندد.از شدت هيجان و اعتماد به نفس کاذب مقاديری باد می کند و احتمالا اين شعر کودکی ها را نيز با خود زمزمه می کند:((پسرا شيرن مثل شمشيرن/دخترا باد کنکند دست بزنی می ترکند.))چنين مکالمه ای را همين دو هفته پيش تو کافی شاپ شاهد بودم.

------------

(اين مدل خيلی جديده.شايدم من تازه شاهدش بوده ام.)

ـمن از کجا بدونم واقعا عاشقمی؟

-چيکار کنم باورت بشه؟

-پسورد ايميل ات را به من بده!!!!

ـپسوردم؟اما اخه پسورد يک موضوع شخصيه.

ـعزيزم مگه قراره ما چيزی را از هم قايم کنيم؟

ـنه!اما...

-اما ديگه نداره.من به تو اطمينان دارم.فقط می خواهم بدونم دوستم داری يا نه.

ـباشه.بيا اينم پسوردم.

اين مدل را من به تازگی در رابطه دختری ۲۵ ساله با پسری ۲۹ ساله شاهد بودم.اقا پسر بعد از اينکه پسورد را گرفت به هر مذکری که به دختر خانم ايميل زده بود ايميلی محتوی مقادير متنابعی فحش ناموسی فرستادند و نهديد کردند که اگر بار ديگر به اين خانم ايميلی بقرستند الت  گرامی را بريده و کف دستشان می گذارند.از قضا یکی از اين مذکرها دايی دختر بوده است.بقيه اش را ديگر خود تصور کنيد.

------------

(تلفن زنگ ميزند)

-سلام عزيزم.

-سلام گلم.

-دلم گرفته.ميای بريم بيرون؟

-عزيزم من ده دقيقه ديگه جلسه دارم.

-من مهمترم يا جلسه؟

-معلومه تو.اما عزيزم اينجا محيط کاره.جلسه مهمی هست.نميتونم نرم.

-(با بغض) معنی دوست داشتن رو فهميديم.اينجوری دوستم داری؟ميگم دلم گرفته ميگی جلسه دارم؟

-عزيزم باور کن...

ـحرف نزن.اصلا با هات فهرم.

(تق)گوشی را قطع می کند.

اقا پسر چاره ای ندارد جز اينکه جلسه را بی خيال شود و برود دنبال يار.دخترک هم کلی شاد است که پسر واقعا او را دوست دارد و می روند گردش و ددر.

هر کدام از ما نمونه های بسيار ديگری از اينگونه جدل ها و تقاضاهای غير معقول را شاهد بوده ايم.فکر می کنم معنای کلمات را گم کرده ايم و واژه ها حرمت خود را از دست داده اند.((دوست داشتن)) را ابزاری حقير کرده ايم.هر وقت دختران و پسرانی را می بينم که با افتخار درباره برخورد های اين چنين خود با دوست پسر يا دوست دخنرشان صحبت می کنند جدای از حس مشمئز کننده ای که وجودم را فرا می گيرد به اين می انديشم که ايا دوست داشتن چيزی جز احترام به علايق و سليقه ها و طرز تفکر ديگری و درک کردن شرايط و دشواری های طرف ديگر رابطه است؟

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

با تعجب می پرسد:جدا نويسنده  وبلاگ امشاسپندان تويی؟می گويم:بله.چرا اين همه تعجب کردی؟می گويد:اخه تو که اين همه خندان و سرحال و شيطونی.نوشته هات سراسر غم و اندوه است و بسيار تلخ.اين نوشته ها هيچ ربطی به روحيات تو ندارند.جدا باورش سخته.سکوت می کنم.اما با خود می گويم چه کسی می داند که در پس ظاهر هميشه اراسته و لب های هميشه خندان من چه می گذرد؟چه کسی روح خسته,دلمرده و هميشه درگير مرا می بيند؟چه کسی از کابوس ها و افکار پريشانی که در سرم می پيچد با خبر است؟پشت اين پوسته هميشه اراسته و خندان, درد و نگرانی و خسنگی حسابی رسوب کرده است.

                                            ****************

نمی دانستم که تا اين اندازه صبورم.از کشف اين قابليت  بی اندازه خوشحالم.

                                           *****************

با عصبانيت فرياد می زنم:نه!نه!نه!ديگه هيچ وقت(روی هیچ وقت تاکيد می کنم) نه زنگ می زنی  نه ايميل و نه هيچ چيز ديگری.يک بچه ۲۹ ساله را تربيت کردم.مثل يک مادر.الفبای زندگی را به او اموختم.خوب و بد را به او نشان دادم.حالا که تربيت شده  اصلا نمی خواهم ببينمش.اصلا نمی خواهم بدونم چيکار می کنه.اصلا نمی خواهم صدايش را بشنوم.تنها دلم می خواست اين بچه ۲۹ ساله تربيت بياموزد که اموخت.تجربه مادری خوبی بود.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۳

 

تپه هايی همچون فيل های سفيد

نويسنده:ارنست همينگوی

مترجم:امشاسپندان

تپه هايی که در امتداد دره (ابرو) قرار داشتند مرتفع و سفيد رنگ بودند.در يک سو نه سايه ای بود و نه درختی  و ايستگاه ميان دو خط ريل قطار در افتاب جای گرفته بود.همان نزديکی ها در سمت مخالف ايستگاه سايه گرم ساختمان بود و پرده ای که مهره های ان از جنس بامبو بود.پرده در چار چوب دری که به بار باز ميشد اويزان بود تا از ورود مگس ها جلوگيری شود.امريکايی و دختر همراهش پشت ميزی در سايه خارج از ساختمان نشستند.هوا بسيار گرم بود و قطار بارسلونا چهل دقيقه ديگر می رسيد.قطار برای دو دقيقه در اين ايستگاه توقف می کرد و سپس عازم مادريد ميشد.

دختر پرسيد:چی بنوشيم؟ کلاهش را برداشت و روی ميز قرار داد.

مرد گفت:خيلی گرمه.

-بيا ابجو بنوشيم.

مرد به طرف پرده برگشت و گفت: دو تا ابجو.

زنی از استانه در پرسيد:بزرگ باشد؟

-بله.دو تا بزرگ.

زن دو ليوان ابجو و دو زير ليوانی اورد.زير ليوانی ها و ليوان های ابجو را روی ميز قرار داد و به مرد و دختر نگاه کرد.دختر به رديف تپه ها نگاه کرد.تپه ها زير نور خورشيد سفيد و شهر قهوه ای و خشک بود.

دختر گفت:تپه ها مثل فيل های سفيد هستند.

-هيچ وقت يکی از انها را نديدم. ابجويش را نوشيد.

-نه.نخواهی ديد.

-شايد ديدم.فقط به اين دلیل که تو ميگی نخواهم ديد چيزی ثابت نميشود.

دختر به پرده نگاه کرد و گفت:روی پرده چيزی کشيده اند.

-چی هست؟

-((انيس دل تورو))يک نوشيدنی است.

-می تونيم امتحانش کنيم؟

مرد رو به پرده گفت:گوش کن!زن از بار بيرون امد.

-دو تا انيس دل تورو می خواهيم.

-با اب؟

-با اب می خواهی؟

دختر گفت:با اب خوب است؟

-بله.

زن پرسيد:با اب می خواهيد؟

-بله.با اب.

دختر گفت: مزه ان مثل شيرين بيان است. و ليوانش را روی ميز گذاشت.

-همه چيز همينطوره.

-اره.همه چيز مزه شيرين بيان را می دهد.به خصوص همه ان چيز هايی که براشون مدت طولانی انتظار کشيدی.درست مثل عرق افسنطين.

-اوه تمامش کن.

دختر گفت:تو شروعش کردی.من سرگرم بودم.اوقات خوبی داشتم.

-خوب بيا سعی کنيم ساعات خوبی داشته باشيم.

-من سعی کردم.گفنم کوه ها مثل فيل های سقيد هسبند.روشن نبود؟

-چرا روشن بود.

-می خواستم اين نوشيدنی تازه را امتحان کنم.اين همه کاری است که ما انجام می دهيم.نه؟نگاه کردن و امتحان نوشيدنی های جديد؟

-فکر می کنم.

دختر به امتداد نپه ها نگاه کرد.

دختر گقت:نپه های دوست داشتنی هستند.واقعا هم مثل فيل های سقيد نيستند.منظورم تنها رنگ پوست انها از ميان درختان بود.

-يک نوشيدنی ديگه بخوريم؟

-باشه.

وزش باد گرم پرده را به سمت ميز اورد.

مرد گفت:ابجو خوب و خنک بود.

-خوب بود.

-جيگ!اين وافعا يک عمل جراحی خيلی ساده است.در واقع اصلا عمل جراحی هم نيست.

دختر به زمين که پايه های ميز روی ان قرار گرفته بودند نگاه کرد.

-ميدونم که تو بهش اهميتی نخواهی داد جيگ.واقعا هيچی نيست.فقط هوا را به داخل راه دادن است.

دختر چيزی نگفت.

-من باهات می ايم و تمام مدت پيشت خواهم ماند.انها فقط هوا را داخل می کنند و بعد همه چيز کاملا طبيعی خواهد بود.

-بعدش بايد چيکار کنيم؟

-بعدش خوب خوب خواهيم بود.همانطور که قبلا بوديم.

-چی باعث شده که اين فکر را بکنی؟

-اين تنها چيزی است که ما را ازار می دهد.تنها چيزی است که ما را ناراحت می کند.

دختر به پرده نگاه کرد.دستش را دراز کرد و دو رشته از مهره ها را در دست گرقت.

-و تو فکر می کنی که ما بعدش خوب و خوشحال خواهيم بود؟

-ميدونم که خواهيم بود.نبايد بترسی.مردم زيادی را می شناسم که اين کار را کرده اند.

دختر گفت:من هم همينطور.و بعدش همه انها خوب و خوشحال بودند.

مرد گقت:باشه.اگر نمی خواهی مجبور نيستی.اگر واقعا نمی خواهی ازت نمی خواهم که اين کار را انجام بدی.اما می دانم که کار کاملا ساده ای است.

-و تو واقعا می خواهی؟

-فکر می کنم بهترين کار است.اما اگر واقعا نمی خواهی ازت نمی خواهم اين کار را انجام بدهی.

-و اگر اين کار را انجام بدهم تو خوشحال خواهی بود و همه چيز مثل سابق خواهد بود و تو دوستم خواهی داشت؟

-من الان هم تو را دوست دارم.ميدونی که دوستت دارم.

-ميدونم.اما اگر انجامش بدهم دوباره زيبا خواهد بود اگر بگويم  اين چيزها مثل فيل های سقيد هستند؟

-دوستش دارم.الانم دوستش دارم اما نميتوانم راجع بهش فکر کنم.ميدونی وقتی که نگرانم چطور ميشوم.

-اگر انجامش بدهم تو هيچ وقت نگران نميشوی؟

-نگرانش نخواهم شد.چرا که يک عمل کاملا ساده است.

-پس انجامش می دهم.به خاطر اينکه من به خودم اهميتی نمی دهم.

-منظورت چيه؟

-من به خودم اهميتی تمی دهم.

-خوب من به تو اهميت می دهم.

-اوه بله.اما من به خودم اهميتی نمی دهم.و انجامش خواهم داد و بعد همه چيز خوب خواهد بود.

-اگر اينجوری فکر می کنی نمی خواهم انجامش بدی.

دختر ايستاد و به انتهای ايستگاه رفت.در سمت ديگرش,زمين های زراعتی غلات و درختانی در امتداد کناره های ((ابرو)) بود.دور دست ها,بالای رودخانه,کوه ها بودند.سايه ابری به طرف زمين زراعتی غلات حرکت کرد و او رودخانه را از پشت درختان ديد.

گفت:و ما می توانيم همه اين ها را داشته باشيم.و می توانيم همه چيز داشته باشيم.و هر روز اين را غير ممکن تر می سازيم.

-چی گفتي؟

-گفتم می توانيم همه چيز داشته باشيم.

-می توانيم همه چيز داشته باشيم.

-نه,نمی توانيم.

-می توانيم همه دنيا را داشته باشيم.

-نه,نمی توانيم.

-می توانيم همه جا برويم.

-نه,نمی توانيم.ديگه مال ما نيست.

-مال ما هست.

-نه,نيست.و يک بار که ان را در اوردند,ديگه نمی توانی برش گردانی.

-اما انها درش نمی اورند.

-منتظر می مانيم و می بينيم.

مرد گفت:برگرد تو سايه.تو نبايد چنين احساسی داشته باشی.

-من ديگه احساس نمی کنم.من فقط همه چيز را می دانم.

-من ازت نمی خواهم کاری را که نمی خواهی انجام بدی.

-برای خودمم خوب نيست.می دانم.می توانيم يک ابجو ديگر بنوشيم؟

-باشه.اما بايد تشخيص بدهی که...

-تشخيص می دهم.می تونيم ديگه حرف نزنيم؟

پشت ميز نشستند و دختر به امتداد تپه ها در سمت خشک دره نگاه کرد و مرد به دختر و ميز.

مرد گفت:

تو بايد بدونی که من از تو نمی خواهم اگر مايل نيستی اين کار را انجام بدی.من کاملا اماده ام اگر اين برای تو معنايی دارد باهاش کنار بيام.

-برای تو هيچ معنايی ندارد؟می توانيم باهاش کنار بياييم.

-معلومه که برای من معنا دارد.اما من هيچ کس را به جز تو نمی خواهم.و ميدانم که کاملا ساده است.

-بله,ميدونی که کاملا ساده است.

-تو ميتونی اين را بگويی.اما من ميدانم.

-ميشود الان برايم يک کاری را بکني؟

-برای تو هر کاری می کنم.

-ميشود لطفا,لطفا,لطفا,لطفا,لطفا ,لطفا ديگه چيزی نگويي؟

مرد چيزی نگفت اما به ساک هايی که روبرو ديوار ايستگاه گذاشته شده بود نگاه کرد.روی انها بر چسب هايی از تمام هتل هايی که شب ها را در انجا گذرانده بودند بود.

مرد گفت:اما من نمی خواهم تو....من هيچ اهميتی به ان نمی دهم.

-جيغ می زنم ها.

زنی که در بار کار می کرد از پشت پرده با دو گيلاس ابجو بيرون امد.ليوان ها را روی زير ليوانی هم گذاشت و گفت:قطار تا پنج دقيقه ديگر خواهد امد.

دختر پرسيد:چی گفت؟

-گفت که قطار تا پنج دقيقه ديگر می ايد.

دختر با خوشحالی يه زن لبخند زد تا از او تشکر کند.

مرد گفت:بهتر است ساک ها را به ان طرف ايستگاه ببرم.دختر به او لبخند زد.

-باشه.بعد برگرد تا ابجوهايمان را تمام کنيم.

مرد دو ساک سنگين را برداشت و به ان سوی ايستگاه برد.به ريل های قطار نگاه کرد اما نتوانست قطار را ببيند.

در بازگشت از داخل بار امد که که مردمی که منتظر قطار بودند در انجا مشغول نوشيدن بودند.يک ((انيس)) در بار نوشيد و به مردم نگاه کرد.همه انها به طور منطقی منتظر قطار بودند.مرد از پشت پرده بيرون امد.دختر پشت ميز نشسته بود و به او لبخند می زد.

مرد پرسيد:حالت بهتر شد؟

دختر گفت:حالم خوبه.هيچ مشکلی ندارم.حالم خوبه.

اين داستان همينگوی را بسيار دوست دارم.اين داستان را امروز صبح در تاکسی ترجمه کردم(بدون فرهنگ لغت!!) اگر ايرادی در ترجمه هست عذر می خواهم.دوست دارم ديدگاه های خود درباره داستان را بنويسيد.و بگوييد متوجه شديد که محور گفت و گوی زن و مرد چيست؟

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

بعد از سه سال در خيابان می بينمش.جلو می ايد و با کلی هيجان سلام و احوالپرسی می کند.با شرمندگی می گويم ببخشيد به جا نمی يارم.می گويد:بابا من رزا هستم.چشمهايم گرد می شود.شبيه رزای سه سال پيش نيست.ان رزا ترکه ای بود و بسيار زيبا.خوش پوش بود و اهل ورزش.پنج شنبه ها حتی اگر امتحان داشت اسکی ترک نمی شد.ماهی سه چهار بار ارايشگاه بود.هميشه اراسته و شاد و خندان بوذ.اين رزا اما حداقل ۱۵ کيلو از ان رزا چاقتر است.نيمی از موهايش مشکی و نيمی ديگر شرابی است!معلوم است جند ماهی هست که ابروهايش را دست نزده است.مانتويی گشاد به تن دارد و ناخن هايش که قبلا هميشه مانيکور شده و لاک زده بود حالا از ته گرفته شده است.

ان رزا دوست پسری داشت خوش هيکل,مبادی اداب,تحصيلکرده و خوش تيپ.پسر از خانواده محترمی بود.معماری خوانده بود.عاشق ميشل فوکو و تاريخ هنر و معماری ايتاليا بود.بی اغراق ماهی سیصد چهارصد هزار تومان صرف لباس و کفش و ادکلن می کرد.پينک فلويد و بی جيز گوش می کرد و تايمز می خواند.پاتوقش سورنتو و هتل شرايتون بود.رزای ان موقع ها هم عاشق چخوف و ناتايلا گينز بورگ و لا فونتن بود.در دانشگاه فرانسه می خواند و فرانسه را با لهجه ای عالی صحبت می کرد.تدريس می کرد و هرچه در می اورد صرف ارايشگاه و لباس و کيف و کفش می کرد.ان رزا هم عاشق پينک فلويد بود و بيتلز.

بعد از مدتی اين دو تصميم به ازدواج گرفتند.از همه نظر به هم می خوردند و خانواده ها هم کاملا از اين وصلت خوشنود بودند.بعد از ازدواج رزا خيلی زود باردار شد.يک بارداری ناخواسته.اما شوهر می خواست که بچه را نگه دارند.مدتی کشمکش داشتند و سرانجان همچون هميشه اين زن است که کوتاه می ايد(ياد داستان Hills like white elephants همينگوی افتادم.شايد روزی ترجمه اش کردم.)بچه دار می شوند.ان هم دوقلو!رزا ديگر نمی تواند سر کار برود.می ماند خانه و از صبح تا شب به يکی شير می دهد,پوشک يکی ديگر را عوض می کند,حمام می سابد,غذا می پزد,يکی را می خواباند,لباس های ان ديگری را می شورد و...

شوهر هنوز ماهی سيصد چهارصد هزار تومان صرف لباس و ادکلن می کند.هنوز هم پينک فلويد گوش می دهد.هنوز هم تايمز می خواند.هنوز هم پاتوقش هتل شرايتون است.هنوز هم چشم ها را خيره می کند و باز هم دلش بچه ميخواهد.بچه هايی که شب ها يکی دو ساعتی انها را ببيند,دستی به سر و گوششان بکشد و تا گريه کردند بگويد:رزا بيا ببر بخوابونشون!.....و رزا هم ديگر نه فرانسه درس می دهد,نه فرانسه صحبت می کند,نه اسکی ميرود,نه وقت چخوف و لا فونتن خواندن دارد,نه ارايشگاه می رود و نه ......فقط بچه به بغل کف اشپزخانه می سابد و بس.

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۳

 

زن را در مراسم عروسی برادر يکی از دوستانم ديدم.سی و يکی دو سال سن داشت.بسيار زيبا بود و خوش اندام.فوق ليسانس گرافيک دارد و استاد دانشگاه است.هشت سال پيش ازدواج کرده است و دخترکی شش ساله دارد.به قدری زيبا و خوش خنده و طناز بود که کسی  به عروس نگاه نمی کرد.يک نفر شوهرش را نشان داد و گفت:می بينی چه شوهر بی ريختی داره!سيب سرخ نصيب دست چلاق شده!مردک با اين يال و کوپال و مدرک ليسانس فکسنی چه زنی گرفته!و من فکر می کنم حالا مگه همه چيز سر و شکل ادمهاست؟علف بايد به دهن بزی شيرين بياد که اومده.زن دوباره می گويد:زنه عاشق شوهرشم هست.نميدونيد چطور دور اين دکل!! ميگرده.

چندی پيش به خانه ان دوست رفتم که عروسی برادرش بود.خانمی نشسته بود.بلند شد و سلام کرد.دوستم گفت:درنا جون را که يادته.عروسی برادرم ديديشون.همچنان حيرانم.دوستم می گويد: ای بابا!رقص خيلی قشنگی داشتند.گفتی چه قدر زيبا هستند.همه چيز يادم بود اما هيچ شباهتی بين اين زن تکيه و بی رنگ و رو و داغان با ان زن طناز و شاداب نمی ديدم.درنا خانم خود می گويد:حق داری منو يادت نياد.من ديگه خودمم خود را نمی شناسم.و بی انکه سوالی کرده باشم شروع به توضيح دادن می کند.شوهرش با  يکی از دوستان صميمی او  روی هم ريخته اند.شوهر در کمال پررويی  جلوی چشم  اين زن شيک و پيک می کند و می گويد ميدونی که دارم کجا ميرم.کاری داشتی زنگ بزن!بعد که می ايد می گويد:درنا نگاه کم ببين اين مهناز چيکارم کرده و جای گاز گرفتن های مهناز خانم را نشان می دهد و می گويد:شيطون بلا يکپارچه اتيشه.نای ادمو در مياره بسکه اکتيو هست!!!و اين درنا خانم ميشيند و گوله گوله اشک می ريزد.خانواده اش گفته اند از اين مردک بی چشم و رو طلاق گيرد و اين بهانه بچه را می اورد.دختری که به گفته خودش جاسوس پدر است و  جونش به جان پدر بسته.مهناز خانم زنگ می زند و می گويد:درنا گورتو گم کن ديگه!چرا خودتو اين وسط ضايع می کنی.بالاخره می رود و دادخواست طلاق می دهد.شوهر دادگاه را با پول به داحتی اب خوردن می خرد و می گويد:خودتو خسته نکن!بشين بچه اتو بزرگ کم.رو اعصاب من هم راه نرو.زن داغون شده است.وقتی ميگم داغون به معنای واقعی کلمه از هم پاشيده است.الان انگار چهل و شش هفت سالی سن دارد.مشت مشت قرص اعصاب ميخورد و ....

نميدانم چرا بيشتر از اينکه از رفتار مردک  عصبانی بشم از رفتار زن عصبانی شدم.از اينکه اينطوری به هم ريخته شده است...از اينکه مانده و رابطه شوهر با دوست صميمی خويش را نظاره گر است...از اينکه می گذارد مردک شرح عمليات تخت خوابی خويش با مهناز خانم را برای او تعريف کند و او های های گريه کند....از اينکه با يک بار شکست در دادگاه عقب کشيده است و بيشتر از همه از اينکه می گويد هنوز اين مرد  را دوست دارد!!!


 

ـتو چرا اينجوری شدی؟!

-چه جوری؟

-عادت کرديم ببينيم که تو همش خندان باشی و پر انرژی.چند روزه همش اخمات تو همه.مثل سگ هار منتظر گاز گرفتنی!!

-خوب ديگه!حالم خوب نيست.

-چرا؟چی شده؟

-نميخواهم بگم.

ـبابا تو رو خدا بخند.تو هميشه بايد شاد باشی.بهت ناراحتی نمياد.

-.....

خوب حالم خوب نيست ديگه!انقدر نپرسيد چی شده.درست ميشم.بگذاريد به حال خودم باشم بعد يک مدت خوب ميشم.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

تلفن زنگ می زند.پروين اردلان است.می گويد خانه ای است در نياوران.اين خانه قرار است چندی ديگر تخريب شود.می خواهيم ديوارهای خانه را نقش اندازيم.مضامين زنانه.می گويد:برويد و خانه را ببينيد و کار را شروع کنيد.اگر دختران و زنان وبلاگ نويس هنرمندی را هم می شناسيد دعوتشان کنيد.با مريم  پس از ده روز تاخير راهی خانه می شويم.دختری می گويد:تا فردا همه بايد کارشان را تمام کنند.ای بابا!تا فردا که نمی شود!خوب!مثل هميشه دير رسيديم.عيب ندارد.از ديدن کارهای سايرين لذت می بريم.بعد می بينم که نه!کار را ميشود چند روزی ديرتر تحويل داد.اما حالا باز دير شده است!!

خانه اماده شده است.تمام ديوارها و درها و کمد های خانه را نقش زده اند.خانه بسيار قديمی و بسيار زيباست.ادمی را سرشار از نوستالژی می کند.ديدار از اين نمايشگاه برای عموم ازاد است.اگر مايليد به بازديد اين خانه قديمی زيبا که با نقوش زنان و دختران و پسران زيباتر نيز شده است اييد.منتظر تان هستيم.

زمان:۱۵ تا ۲۰ مرداد ماه.از ساعت ۱۷ تا ۲۰.

نشانی:تهران-ميدان قدس-نياوران-سه راه مژده-کوچه فرانی-انتهای کوچه-پلاک ۱۰.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

امسال سال ۲۰۰۴ ميلادی است.ده سال از اجلاس پکن گذشته است.همايش ((وضعيت زنان ايران,ده سال پس از اجلاس پکن)) نيز برگزار شده است.پيش نويس گزارشی که قرار است امسال در کنفرانس بانکوک ارائه شود نيز تهيه گرديده است.مهر ماه نيز نشست نهايی برگزار خواهد شد و گزارش نهايی اماده.

در اين ده سال چه تغييراتی برای زنان صورت گرفت؟از پکن تا بانکوک  زن ايرانی چه دستاوردهايی داشته است؟

-هنوز هيچ وزير زنی نداريم.

-هنوز دخترکان خردسال بسياری را شوهر می دهند.

-هنوز بيشمارند زنانی که در خانه دور از چشم ديگران از دست همسر کمک می خورند.

-هنوز ديه زن و مرد در اين سرزمين برابر نيست.

-هنوز شهادت زن با مرد يکسان نيست.

-هنوز بی شمارند زنانی که پله های دادگاه ها را بالا و پايين می روند تا از شر مردانی که انها را ازار می دهند رهايی يابند,تا حضانت فرزندانشان را از پدرانی نا لايق گيرند.

-هنوز زن ايرانی برای خروج از کشور نياز به اجازه همسر دارد.

-هنوز ميزان حضور زنان در عرصه های مديريتی بسيار اندک است.

-هنوز قتل های ناموسی در ايران بيداد می کند.

-هنور تعداد نمايندگان زن در مجلس به تعداد انگشتان دو دست هم نيست.

-هنوز به رغم قبولی ۶۸ درصدی دختران در دانشگاه,کمتر از ۱۱ درصد فرصت های شغلی در اختيار انهاست.(اين درصد از سال ۱۳۳۵ تاکنون تغيير چندانی نکرده است.)

-هنوز زن بايد از شوهر تمکين کند و گرنه ناشزه خطاب می شود.

-هنوز بنا بر قانون شوهر می تواند مانع  تحصيل و اشتغال زن شود.

-هنوز دارايی به دست امده در طول زندگی مشترک بين زن و مرد به طور يکسان تقسيم نمی شود.

-هنوز زنان ايرانی حق انتخاب پوشش ندارند.

-هنوز بيش از ۲۵ درصد زنان ايرانی به افسردگی مبتلايند و اين امار روز به روز افزايش می يابد.

هنوز

هنوز

هنوز

دقيق که اوضاع را بررسی می کنی می بينی از پکن تا ((پکن+۱۰)) بهبود چشمگيری که نداشته ايم هيچ , اوضاع هر ايينه بدتر و بدتر گرديده است.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۳

قالب جديد

سپاسگزارم از مسافر هتل کاليفرنيا نازنين که اين خانه را هنرمندانه اراست.بی انکه از وی خواسته باشم اين فالب زيبا را طراحی کرد و برای من فرستاد و مرا شرمنده مهربانی خود ساخت.

ميشود برايمان دعا کنيد؟بيش از هروقت ديگری در زندگی محتاج دعا هستم.شايد اين خدای گاه گمشده التفاتی کند.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳

 

خسته ام.خيلی خسته.می خواستم اين چند روز تعطيلی را به سفر برم تا کمی استراحت کرده باشم که نشد!!سه شنبه شب تماس گرفتند.ما برای چند روزی به ايران امده ايم. خبرنگار BBC هستيم .خانم ((لوسی ويليامسون)) می خواهند با شما به عنوان وبلاگ نويس فعال در امور زن و فمينيست فعال در جامعه گل و بلبلی مصاحبه کنند.شماره من را از کجا پيدا کرده ايد؟؟!از خانم پروين اردلان.پنج شنيه ۸:۳۰ صبح ...

نرسيده با لوسی خانم دوست می شويم.جوان است و زيرک.ذکاوت از چشمان سبزش می بارد.مردی که همراهش است ايرانی است و خبرنگار BBC .همان ابتدای امر می پرسد:شما در انتخابات مجلس شرکت کرديد؟...نه!...به اقای خاتمی در دومين دوره رای داديد؟...بله!....چرا رای داديد؟اين مردک اخوند مگه چيکار کرده بود؟...می گويم شما تشريف بيار در ايران زندگی کن ببين باز هم اين چنين اظهار نظر می کني؟!می گويم:اقای عزيز من در اين جامعه زندگی ميکنم.تصميمات دولت,قوانين مجلس,نگرش سردمداران بر روی کوچکترين و جزئی ترين اجزای زندگی من تاثير دارد.شما که درگير اين مسائل نيستی.از بيرون داريد به قضيه نگاه می کنيد. می گويد:اوه!پس خاتمی را فبول داريد؟...می گويم:بحث سر اين نيست که خاتمی را قبول دارم يا نه.من هم مثل خيلی های ديگه منتقد خاتمی هستم.اما حسن و عيب او را با هم می بينم.از افراط و تفريط بيزارم.بحثمون به نتيجه نمی رسد.

با خانم ويليامسون به قسمت کاميوتر هتل محل اقامتش می رويم.بسيار زيرک است.سوال ها را طوری می پرسد که جواب سياسی باشد!!من هم مثل خنگ های خرفت هی ميگم من نميدونم!يا من فعال ا جتماعی هستم.در اين زمينه نميتونم اظهار نظر کنم.کلی درباره وبلاگ نويسی و زنان وبلاگ نويس و فضای مجازی در ايران صحبت می کنيم.از خشونت عليه زنان در فضای سايبر برايش می گويم.از تريبون فمينيستی ايران و فعاليت های ان حرف می زنيم.نام سايت حيرت زده اش کرده است.می گويد صراحتتان قابل تحسين است.رک و راست می گوييد که فمينيست هستيد.می گويد دو سال و نيم پيش که به ايران امده است زنان مانتو و روسری های گشاد که همه رنگ های تيره داشتند می پوشيده اند.حيرت زده است از اين همه رنگ ابی,نارنجی,سفيد,صورتی و سبز.می پرسد:چطور اين اتفاق افتاد؟ناگهانی بود يا تدريجي؟می پرسد:اين يک مخالفت سياسی است.اينطور نيست؟می گوييم:نمی دانم!((من دلم نمی خواهد سر از اوين در بيارم.)) بيش از يک ساعت صحبت می کنيم. کلی از انگليسيم تعريف می کند و من هم کلی ذوق زده می شوم.مرد ايرانی می پرسد:اگز ازدواج کنيد و همسرتون مانع فعاليت شما شود چه می کنيد؟ می گويم:من اگر روزی ازدواج کنم با مردی ازدواج خواهم کرد که دغدغه هايی مشابه داشته باشد.زن برای او جنس دوم نباشد.بماند که اصولا اجازه دخالت  را به کسی نمی دهم.باورهای من برايم ارزشمند است.می گويد:خدا به او رحم کند!!می گويم:مرد ايرانی هميشه ايرانی است انگار!منظورم را خوب می فهمد!

 راستی ,هر هفته سه شنبه از ساعت ۸ شب به وقت اروپای مرکزی در اتاق ((ايران فدايی اکثريت))  در پالتاک برنامه بحث و گفتگو پيرامون مسائل زنان برگزار می شود.تا به حال درباره ((مشارکت سياسی زنان)) ((زنان و توسعه)) ((پيرامون برگزاری پانزدهمين کنفرانس بنياد پژوهش های زنان)) و ((جنبش زنان در ايران)) گفتگو و تبادل نظر صورت گرفته است.موضوع برنامه اين هفته(( زنان و ايدز)) است.

از تمام دوستان نازنينی که در نظرخواهی مطاب پيشين درباره ((متلک)) شرکت کردند سپاسگزارم.بحث جالبی بود که اميدوارم زين پس برای ديگر مطالب نيز تکرار شود.

ببخشيد که امروز باب بحث تازه را نگشودم.مطلب بعدی جبران خواهم کرد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

جوووون ...بخورم.

جيگرتو چه سينه هايی داری.

خوشگله شماره عينکتو بده بهت زنگ بزنم.

جون بده بترکونيم...

و بی شمار متلک های ديگری که هر روز در گوشه و کنار شهر می شنويم.يکی از انواع بسيار رايج خشونت,خشونت کلامی است که به جرات ميتوان گفت تمامی زنان و دختران ان را تجربه کرده اند.متلک های رايج بيشتر متلک های جنسی هستند که از دهان پسر ۱۲ ساله گرفته تا پير مردی لب گور شنيده می شود.بارها ديده ايم دخترانی را که اماج متلک های پسران و مردان قرار می گيرند,ديده ايم انزجاری را که در چشمان دختر پديدار می شود اما از ترس ابرو دم نمی زند.اگر اعتراضی هم می کند نگاه های شماتت بار سايرين است که ((لابد خودش کرمی داشته و يک چيزيش می شده!!)).جالب است انگاه که سکوت کرده و درد را بروز نمی دهند هم متهم به اين می شوند که((لابد خودشم دلش ميخواهد.سکوت علامت رضايته!!))

شايد دليل اصلی بروز اين پديده زشت و ناپسند فرهنگ زن ستيز جامعه مرد سالار ما و شيوه تربيتی اکثريت قريب به اتفاق خانواده های ايرانی باشد که دختران و پسران را از طفوليت دور از هم نگاه می دارند و پسران را اننگونه تربيت می کنند که زن را به چشم حفره جنسی بنگرند.هر چند از نقش ((عدو رعايت حقوق شهروندی)) و اصولا نا اشنا بودن عده بسياری از مردم با اين مفهوم نيز نميتوان بی توجه گذشت.

خسته از يک روز کار در راه بازگشت به خانه هستی.در پياده رو هستی و غرق در افکارت.صدای موتوری را از پشت سر می شنوی.موتور وارد پياده رو شده است و به سرعت به تو نزديک می شود.خود را کنار می کشی تا موتور رد شود.در ثانيه ای دست مرد موتور سوار پايين تنه تو را لمس می کند و موتور به سرعت دور می شود.يک بار ديگر به سادگی به حريم شخصی تو تجاوز شد.يک بار ديگر ...

طبق ماده ۶۱۹ قانون مجازات اسلامی,هر کس در معابر عمومی معترض يا مزاحم اطفال يا زنان شود يا با القاظ و حرکات مغاير شوون به انان توهين نمايد به حبس از دو تا شش ماه و تا ۷۴ ضربه شلاق محکوم خواهد شد.اما به ندرت ديده شده است که زنان و دختران به مراجع قضايی مراجعه کنند.شايد دليل ان عدم اشنايی با اين ماده,ترس از بی ابرويی,زمان بر بودن مراحل شکايت و رسيدگی يا عادی شدن اين مسئله باشد.اما من فکر می کنم که دليل اصلی همان ديد ابلهانه جامعه است که می گويند((لابد خودت يک چيزيت می شده.يک کاری کردی که اونم اينجوری کرده!!))

متلک شنيدن ,تمسخر شدن,نگاه های هرزه را تحمل کردن,دستمالی شدن,سکوت کردن و خشم خويش را فرو خوردن,فرياد زدن و عکس العمل نشان دادن....سخت است.سخت است زن بودن در جامعه ای اينگونه گل و بلبلی!!


من زير انداز ان غريبه بودم.

گزارشی از نشست پنجم NGO های زنان:نامه به خاتمی و ايجاد شبکه

برای چند روزی عازم سفرم.پس از بازگشت جواب نامه ها و نظرات شما عزيزان را خواهم داد.

 

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۳

 

تلفن زنگ می زند.نگار است.هم دانشگاهی هستيم. چهار سال از من بزرگتر است.ازدواج کرده است و يک پسر يک ساله و چند ماه دارد.چند باری جزوه هايم را به امانت گرفته است و دو سه باری برای ناهار خوردن با من و هاله امده است.بعد از سلام و احوالپرسی برای ۴ روز بعد مرا به خانه اش دعوت می کند.می گويد:تو و هاله را گفتم .رويا و مريم و مرجان را هم دعوت کرده ام.می شناسيشون که؟ و من تنها يکی دو بار سر کلاس های مشترک اين سه نفر را ديده ام.نگار اصرار می کند که حتما بايد  بيايی.هيچ بهانه ای قبول نيست.می گويم:تسليم!ميام.

نگار در را باز می کند.با خوشرويی می بو ستم.می گويد:خوب!اينم از فرناز.فقط مريم مونده.تا می شينم رويا نگاهی به دستم می اندازد و می گويد:اه!نمی دونستم شما هم ازدواج کرده ايد.لبخندی می زنم و می گويم:ازدواج نکرده ام. با شيطنت می گويد:اهان!دوست پسرت اين حلقه را برات خريده!!!! با سردی جواب ميدهم:نه!

نگار می گويد:بچه ها مريم اومد.همه با بی قراری جا به جا می شوند.رويا می گويد:ببينيم چيکار کرد بالاخره!مريم وارد می شود.سلام نکرده می گويد:رفتم خونه پدر شوهرم شستمشون گذاشتم کنار!!با هيجان جا به جا می شوند و می گويند:زود باش تعريف کن!

می گويد:پا شدم رفتم خونه پدر شوهره.پدر شوهره و مادر شوهره را نشوندم گفتم اين دخترتون را جمع و جور کنيد.بيجا می کنه ما اينجا ميايم شوهر من را بغل می کنه و شالاپ شالاپ ماچ می کنه!!!خواهرشه که باشه.هر بار اينجاييم  پا ميشه تاپ می پوشه  سينه هاشو بيرون می ندازه که چی؟!!!از اين به بعد حق نداره برادرش را ببوسه.يک بار ديگه همچين کاری کنه من ميدونم با اون!!!!

بقيه می گويند:خوب کاری کردی!بذار حساب کار دستشون بياد.دختره بی حيا!!!

دارم از شدت تعجب می ميرم!نمی تونم درک کنم!نمی فهمم .....نمی فهمم.

نيم ساعت بعد:

مرجان:راستی بالاخره اون همسايه مون اسباب کشی کردند گورشونو گم کردند.

رويا:اه!راحت شدی پس.

مرجان:اره!دخترشون خيلی بی حيا بود.چنان گرم با مردای ساختمون احوالپرسی می کرد که بيا و ببين!ما زنها هم جمع شديم رفتيم خونشون.چنان قشقرقی راه انداختيم که بيا و ببين!!خودشون جل و پلاس را جمع کردند رفتند!!!

باز نمی فهمم.باز دارم از تعجب می ميرم!!!!!!!!!!!!!!

ده دقيقه بعد:

نگار:می خواستم موهامو شرابی کنم ولی محمد گفت نه٬ مش استخوانی کن!

مرجان:به تو که مش استخوانی نمياد.ولی بکن...نظر شوهرت مهمه!

نگار:اره شرابی نمی کنم.مش استخوانی می کنم. اين مردا مگه چی می خواهند؟جز يک خورده لوندی و ظاهر سکسی؟؟؟!!!!!!!!!!

مريم: شوهر من هم عاشق اينه که من موهامو زيتونی کنم.تازه عاشق لباس زير قرمز و لباس های چسبون هست.البته واسه خودش.اصلا نميذاره جلوی مردای ديگه لباس تنگ بوشم.

رويا:همه مردا خوب اينا رو دوست دارن!البته واسه خودشون.اصولا همه زن ها  خوششون مياد مردا واسشون غيرتی شوند چون معلوم ميشه  مرد دوسشون داره!!!

من(در حاليکه به مرز انفجار رسيدم):کلماتی مثل همه و هيچ کس را بايد با احتياط به کار برد.حتی اگر يک نفر در اون چارچوب نگنجد کل مسئله نفی ميشه.من ابدا خوشم نمياد و ابدا اجازه نمی دهم مردی برای من اقا بالاسری در بياره يا درباره مسائل شخصی چون رنگ مو و مدل لباس من نظر بده.من ادم بالغی هستم.حيطه شخصيم هم مربوط به خودم هست.ارتباط با يک مرد حالا چه به عنوان ذوست پسر چه به عنوان همسرقرار نيست باعث محدود شدن من بشود که اگر اين چنين باشه بيخوده ترين و ابلهانه ترين رابطه ممکنه است.

رويا(با دهن باز):چه باکلاس!!!!!!!!!!!خوش به حالت.از رفتارات معلومه. ميگم اصلا غيبت نمی کنی!معلومه که خانواده با کلاس و روشنفکری داری!!!!!!!!

(ربط اين دو مسئله با هم را نفهميدم!!!)
در راه بازگشت به خانه به اين دختران تحصيل کرده فکر می کنم.به دخترانی که تنها عروسک هستند....عروسک....عروسک! 


برای خواندن گزارش عذرا طبری از پانزدهمين کنفرانس بنياد پژوهش های زنان روی پيوست زير کليک کنيد.

گزارشی از پانزدهمين کنفرانس بنياد پژوهش های زنان


 


 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳

 

استاد محترم درس ((اصول و مبانی نظری ترجمه)) دارد مبحث تفاوت فرهنگ ها در بحث ترجمه ررا درس می دهد.می گويد:((برای مثال ارزش زن در امريکا و ايران.من در امريکا نحصيل کرده ام .انها هيچ ارزشی براي زن قائل نيستند.همه مردهای امريکايی به جز همسرشان يک معشوقه هم دارند.اما در ايران دختر وقتی ازدواج می کند ارج و قربش بالاتر می رود.اينجا همسر است که بسيار امر مقدسی است!وقتی بچه دار ميشود ارزش و احترامش باز بالاتر می رود.حالا نقش مقدس مادری را بر عهده دارد و پيش شوهر کلی عزيز تر شده است!وقتی بچه های او ازدواج کنند ارج و قربش باز بالاتر می رود.حالا ديگر مادر داماد و يا عروس هم هست.نوه دار که ميشود به مرحله بالايی از احترام می رسد.حالا ديگر همه به او حاج خانوم می گويند و همه کلی عزت و احترام برايش قائلند.اما در امريکا زن تا وقتی بر و رو داره عزيزه.از قيافه و اندام که بيافتد تاريخ مصرفش سر امده است.))

چقدر جدا باعث افتخار است که کالا بودن زن مايه ارج و قرب و احترام است!!اهای! دختر ها!تا وقتی شوهر نکنيد و نامتون در کنار نام يک مرد قرار نگيرد هيچی نيستيد.مگر فراموش کرده ايد که بزرگ مرد اسلام و شيعه حضرت ايت الله کاشانی گفته است:((زن وسيله زندگی مرد شمرده می شود.))شما هم تا وقتی بساط جوجه کشی راه نياندازيد ارزشی نداريد.بايد با چشم گريان راه بيفتيد و برای شوهران خود دنبال همسر بگرديد و اگر خيلی شجاع باشيد طلاق بگيريد.البته بهتر است همان گزينه او ل را انتخاب کنيد چرا که به پاس اين همه فداکاری و گذشت ارزشتون يک درجه بالاتر ميرود و می توانيد رضايت شوهر را به دست اوريد و شوهر هفته ای سه روز دستی به سر و گردن شما بکشد و گاه بچه حاصل ازدواج دوم را نزد شما اورد تا اندکی از احساسات مادری شما هم ارضا شود.اگر هم خود مادر شويد که بسی عالی خواهد بود.بعد از انکه به افتخار مادر شوهری يا مادر زنی نائل امدی ميتوانی تتمام بد رفتار هايی را که با تو شده است سر ديگری خالی کنی و ان ديگری نيز به احترام سن و سال و مقام شامخ مادر شوهری و مادر زنی تو چيزی نگويد.انگاه که نوه دار شدی ديگر امر خطير جوجه کشی را با موفقيت کامل به اتمام رسانده ای.حال ديگر به مقام والای حاج خانومی نائل امده ای.ميتوانی اين چند صباح اخر عمر حاج اقا را هم به اموراتش رسيدگی کرده,داروهايش را سر وقت به او بخورانی,هر روز برايش سوپ جوجه بپزی و هر روز بگويی خدا سايه شما را از سر ما کم نکند و بدانی و اگاه باشی که خدا شما را با ملائکه محشور خواهد گرداند.

می بينيد چطور در فرهنگ گل و بلبلی ما زن تنها کالاست و بس؟هنوز در فرهنگ ما ارزش زن به باکره بودن اوست.زنی که باکره نيست-حتی اگر بر خلاف ميل خويش مورد تجاوز قرار گرفته است-بی ارزش محسوب ميشود. هنوز زن حق اعتراض به مورد استفاده واقع شدن را ندارد و اگر تمکين نکند ناشزه خطاب می شود.زن تنها زمانی عزيز است که کالا بودن را بپذيرد.تکليف ان زنی که احترام را در سايه شوهر کردن نمی جويد چيست؟تکليف زنی که نمی خواهد کالايی در خدمت شکم و زير شکم مرد باشد؟زنی که نخواهد رفتار جنسی اش ملاک ارزش گذاری  بر روی هويت او باشد؟زنی که بخواهد انسان باشد نه حفره جنسی...

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۳

 

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

امروز ۱۸ تير است.سالروز اهانت به ساحت مقدس دانشگاه.سالروز دد منشی مرتجع هايی از ديار کوته فکران.سالروز توهين به دانشجو.روزی است که سبعيت سربازان گمنام امام زمان!وحشيگری های قوم تاتار و مغول را در عصر تمدن تداعی می کرد.امروز ۱۸ تير است...۱۸ تير.


تريبون فمينيستي ايران:

از ورود پديده اي به نام اينترنت به ايران دير زماني نمي گذرد. اين فضاي مجازي، فرصت جديدي براي برقراري ارتباط، توليد محتوا و انتشار ايده ها و افکار ها را در اختيار ما گذاشت. آمار مي گويد که درصد قابل توجهي از کاربران اينترنت را زنان و دختران تشکيل مي دهند. در باب خشونت عليه زنان سخن بسيار گفته شده است، خشونت در محيط خانه، ايجاد مزاحمت و خشونت در محيط کار، متلک ها و آزار هاي لفظي، مزاحمت هاي جنسي زنان و دختران، شکنجه و قتل زنان و.. اما کمتر تامل کرده و به خشونت هايي که در فضاي سايبر عليه زنان صورت مي گيرد دقيق شده ايم. اين نوع خشونت را دختران و زنان بسياري تجربه کرده اند، دختران و زناني که چنبره ساختارهاي غير دموکراتيک فرصت ابراز وجود را از آنها گرفته است و دنياي مجازي را فضايي يافته اند براي شکستن مهر هاي سکوت و ريزش افکارشان:

نيلوفر هيچگاه تصور نمي کرد آن مرد وبلاگ نويس که روزنامه نگار است و همه او را به عنوان يکي از وبلاگ نويسان فرهيخته مي شناسند چنين بي شرمانه با او رفتار کند.

 

اگر مايل به خواندن ادامه اين نوشته من در تريبون فمينيستی ايران هستيد روی پيوست زير کليک کنيد.

زنان وبلاگ نويس رو در رو با خشونت های واقعی در فضای مجازی

 

نوشته مريم عزيزم را نيز از دست ندهيد.قصه هابيل و قابيل و زيبايی ما زنان!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۳

 

بالاخره تريبون فمينيستی ايران به روز شد.به دليل پاره ای مشکلات چند روزی بود که هيچ مطلب جديدی در تريبون قرار داده نشده بود.عده ای از دشمنان فمينيسم هم ذوق زده شده و گمان کرده بودند که وب سايت تعطيل شده است.نخير!

ما همچنان بيداريم

فمينيست فعاليم!

حجاب کامل به اين می گويند!

از کرامات شيخ ما اين است!

اری!حقيقت تريبون فمينيستی اين چنين است!نمی دانستيد؟بزرگواران بسی بهتر ما را می شناسند!

در وبلاگ زيتون نازنين بحث جالبی درباره فمينيسم داشتيم.(مطلب قبلی) پيشنهاد می کنم کامنت ها را مطالعه کنيد.

برادری انتی فمينيسم دو تا از ايميل های مرا هک کرده است و ايميل هايی ويروسی با نام های اغواگر سکسی برای دوستانم می فرستد و دوستان نيز يا اين شکلی  می شوند و يا ذوق زده!بدانيد و اگاه باشيد که ما نيستيم.اين برادر انتی فمينيسم ايميلی برای من فرستاده و اين چنين گفته اند:

((زنيکه نيم وجبی ...(سانسور) اين تنها يک هشداره!اگه ادم شدی که هيچ و گرنه اون وبلاگ مزخرف و حال بهم زنت را هک می کنم تا بفهمی از يک من ماست چقدر کره می گيرند.از کی تا حالا دختر ترشيده های بو گندوی مثل تو هم قاطی ادم ها شدند.تو بدبخت له له اين صد گرم گوشت رو ميزنی و بس!عقده ای شدی بس که هيچکی تو کج و کوله را تحويل نگرفته!داری خودتو می کشی تا يکی پيدا شه ترتيب تو را بده!بار اخرت باشه زر زر  فمينيسم راه می ندازی!))

عذر می خواهم که سخنان زشت اقا را هم ذکر کردم.اما شايد بد نباشد ذهنيت و ديد قشری کوته فکران و نادانانی اين چنين را شاهد باشيم.برادر عزيز!من به کاری که می کنم معتقدم و به تهديد هايی اين چنين نيز خو گرفته ام.به قول رهای ابی عزيز:

تا خون در رگ ماست

فمينيسم مکتب ماست.

 

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۳

 

ديروز پس از اينکه مدير موسسه در اتاق مدرسان اعلام کرد که مديريت موسسه تصميم گرفته است برای خدمات رسانی هرچه بهتر سوپر وايزری را منصوب کند که به کار تمام معلم ها نظارت داشته باشد و طرح سوالات امتحانی و مصاحبه های تعيين سطح را کنترل کند و رو به من کرد و گفت:من و افای دکتر...و خانم...به اتفاق شما را انتخاب کرده ايم و خواهش می کنيم که نه نگوييد و اين مسئوليت را بپذيريد,نگاه ها ناگهان خصم اميز شد و رفتارها سرد و خشک!مردانی که در اين موسسه تدريس می کنند  چشم غره هايی تحويل من دادند که معنايش اين بود:هيچ خوشمان نمياد يک زن ان هم کوچکتر از ما رئيسمان باشد و به کار ما نظارت داشته باشد.هيچ کس نيز با خود فکر نکرد که من از بدو تاسيس اين شعبه به تدريس در ان مشغولم و شاگردان اين موسسه دو بار مرا به عنوان بهترين معلم انتخاب کرده اند.فرهنگ پدر سالاری يا بهتر بگويم بزرگ سالاری در تار و پود ساختارهای زندگی ما رخنه کرده است.ديروز خود شنيدم که يکی از اقايان همکار گفت:از اين بزرگتر اينجا نبود؟شايد از اين ادا و اطواری تر اينجا نبود!!چون هميشه زنی را که پيشرفت می کند می کوبند تا شايد خود را اندکی بالا کشند.جنگی نمام عيار اغاز شده است.مجال مناسبی است برای اثبات تمام توانايی ها و باورهايم به خود.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳

 

سال اول دانشگاه بودم که دو واحد معارف اسلامی (۱) را پاس کردم.استادمان زنی حدودا سی و شش هفت ساله بود.شوهرش هم اخوندی بود که در دانشکده خودمان به پسرها معارف اسلامی و وصايای امام درس ميداد.اين خانم تا دلتان بخواهد خرافات و مسائل مزخرفی که هيچ عقل سليمی انها را نمی پذيرد به خورد دانشجويان ميداد.مدام حود را کنترل می کردم که چيزی نگويم يا سعی کنم که اين خزعبلات را نشنوم.تا اينکه در يکی از جلسات کلاس اين خانم گفت:همانطور که می دانيد چهار روز ديگر عيد سعيد فطر است.اگر در اين روز مبارک به تعداد اعضای خانواده خود هر نفر ۷ نخود خيس کنيد بعد  هر نخودی را برداشته و ۳۳ قل هو الله و ۳۳ صلوات و ۳۳ الله اکبر بفرستيد و نخودها را پخته و بخوريد تا اخر سال مريض نخواهيد شد! اين همه مريضی لا علاج همه از کفره !وقتی دقت می کنيد می بينيد که اين کسايی که همش تو مطب دکتر هستند همه از بی دينان و خائنين  به اسلام هستند.خوب من جدا ديگه طاقت نياوردم و يهو منفجر شدم.

من:ببخشيد شما بچه داريد؟

ايشون:بله!چطور؟

من:برای زايمان دکتر نرفتيد؟

ايشون:معلومه که رفتم.

من:دندان درد می گيريد دکتر نمی ريد؟بچه اتان مريض ميشود دکتر نمی بريدش؟

ايشون:منظور؟

من:شما چطور به خودتان اجازه می دهيد علم پزشکی را اينگونه رد کنيد؟الان عهد شاه وزوزک است که اين حرفها را می زنيد؟چطور به خود اجازه می دهيد بيماران را کافر خطاب کنيد؟پس نيمی از اين جماعت عمامه به سر هم کافرند.کم توشون از سرطان و الزايمر و ايدز و سيفليس(دو تای اخر را مخصوصا گفتم) می ميرند؟

ايشون:اولا که روحانی نه عمامه به سر!درست حرف بزن.

من:من دلم ميخواهم تو بفرما و بشين و بتمرگ اخری را استفاده کنم.

ايشون:شما بيجا می کنيد!!

خلاصه!ما درگير شديم!چه جورهم!ايشون هم اخر ترم هفت يا هشت نمره از من کم کردد و مرا انداختند!!البته از انجايی که شديدا ميانه خوبی با مدير گروه و رئيس دانشکده دارم(اصولا پارتی خوب چيزيه) و از نمره ام مطمئن بودم خانم را بيچاره کردم.ورقه ام را بيرون کشيدند ديدند بله!نمره ۱۷ من را تبديل به ۹ کرده اند!نمره ام که درست شد هيچی از خانم تعهدی هم گرفتند که بار اخر باشه از اين نا جوانمردانه بازی ها در مياری!

ديروز بعد از امتحان به خانه دوستی رفتم تا جزوه اش را به او پس دهم.بعد تصميم گرفتم به شهر کتاب بروم تا هم کتاب بخرم و هم در کافی شاپ شهر کتاب بستنی بخورم.همينطور که غرق بستنی خوردن بودم ديدم اين خانم بزرگوار وارد شهر کتاب شدند و يک راست سر ميزی رفتند که مردی انجا نشسته بود و معلوم بود که منتظر کسی است.قبل از اينکه بنشيند چادرش را در اورد(قابل توجه که ايشون در اواخر ترم دوم که همه از گرما هلاک ميشديم و کولرها هم راه نيفتاده بود اجازه باز کردن در يا پنجره را به ما نمی داد مبادا نا محرم صدای او را بشنود و خودش همونجوری با چادر می نشست!).بعد دست مرد را گرفت کلی عاشقانه شروع به پچ پچ کردند!!!من هم يا دهن باز و کله ای که دود از ان بلند ميشد داشتم قضيه را  هضم ميکردم که يهو دست خانم هم رفت يک جاهايی!!خوب من ديگه جدا  اين شکلی شده بودم.بعد حدودا نيم ساعت دو تايی دست تو دست هم شهر کتاب را ترک کردند .من که خباثتم گل کرده بود داشتم فکر می کردم کاش ابچينوس اينجا بود دو سه تا عکس از اين خانم مومنه می گرفت به مناسبتی به حاج اقا ميداديم!وقتی از شهر کتاب بيرون امدمم زير لب بيت زير را زمزمه کردم

به قمار خانه رفتم,همه پای باز ديدم

چو به صومعه رسيدم,همه زاهد ريايی

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۳

 

در چنبره تضادها!

سن بلوغ در قوانين ما برای دختر ۹ سال تمام قمری (يعنی هشت سال و نيم شمسی) و برای پسر ۱۵ سال تمام قمری(يعنی چهارده و سال و نيم شمسی) است.تا چندی پيش سن رسمی ازدواج سن بلوغ بود که در مجلس ششم اين سن به ۱۳ سال برای دختران و ۱۷ سال برای پسران افزايش يافت.البته با اين تبصره که دختر و پسری که سنی کمتر از اين سنين دارند با اجازه دادگاه می توانند ازدواج کنند.سن مسئوليت کيفری هم ۹ سال تمام قمری برای دختران و ۱۵ سال تمام قمری برای پسران است.يعنی اگر دختری ۹ ساله دزدی کند هيچ تفاوتی بين مجازات او با زنی سی ساله نيست.هنگام محاکمه اين دخترک هيچ گاه پدر او مورد بازخواست قرار نمی گيرد و او را زندانی نمی کنند.اما همين دختر ۹ ساله اگر بخواهد ازدواج کند بی اجازه پدر نمی تواند.خنده دارتر از ان:دختری ۱۷ ساله می خواهد برای ادامه تحصيل به خارج از کشور سفر کند.اين دختر حتما بايد اجازه  کتبی پدر داشته باشد چرا که نوجوان زير ۱۸ سال بی اجازه پدر حق خروج از کشور را ندارد!وقتی می خواهند او را زندانی کنند به پدر ارتباطی ندارد اما خروج او از کشور به پدر مربوط است!!حالا ديديم که دختر با اجازه دادگاه در همان ۹ سالگی هم می تواند ازدواج کند.يعنی اين دخترک انقدر بزرگ شده است که همسرداری کند و احيانا مادر هم بشود.اما اگه اين دخترک شوهردار!بخواهد در خارج از منزل کار کند قانون کار ممانعت می کند.چرا که براساس قانون کار کودکان زير ۱۵ سال اجازه کار ندارند.از همه اينها جالب تر:دختر و پسر تا زمانيکه ۱۵ سالشان تمام نشود حق شرکت در انتخابات را ندارند چرا که اعتقاد بر اين است که  نمی توانند انتخابی درست داشته باشند.حالا من يک سوال دارم:انتخاب همسری برای تمام عمر مهم تر است يا انتخاب نماينده يا رئيس جمهوری برای چهار سال؟!!...سر شما هم درد گرفت؟نه؟!


 

مطلب خواندنی منصوره شجاعی را از دست ندهيد:قاچاق زنان به مثابه پس لرزه های زلزله

نيما قاسمی عزيز که از اعضای کانون هستيا انديش می باشد به سوالات مطرح شده در نظر خواهی پاسخ داده است:رابطه انسانی و احساس جنسی لازم و ملزوم يکديگرند.

شهلا جاهد به اعدام محکوم شد.

ببر جوان مرد کانون هستيا طنزی عميق تگاشته است که حتما  ان را بخوانيد:اعلام حمايت از خانم فاطمه اليا....اقايون و خانم هايی که مايل به حمايت هستند لوگو بسازند و در وبلاگ های خود قرار دهند!

در يک کلام اگر هر روز سری به تريبون فمينيستی ايران نمی زنيد دو سوم عمرتان بر باد فناست!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳

 

* اذر ماه سال ۸۰ صفحه حوادث روزنامه ايران خبر محاکمه مردی را چاپ کرد که زمانيکه متوجه شد برادر زنش از کودکی بارها و بارها به همسرش تجاوز کرده است او را کشته بود.ناهيد در دادگاه گفته بود:((برادرم حميد از بچگی بارها به من تجاوز کردبه طوری که در ۱۲ سالگی پرده بکارتم را از دست دادم.بعد از اين ماجرا حميد مرا مجبور به ازدواج با مردی کرد که دارای دو فرزند بود.همسرم وقتی متوجه شد قبلا از من هتک  حرمت شده مرا طلاق داد و بعد از چند سال با جواد ازدواج کردم.حميد در طول اين مدت بارها مرا مورد ازار و اذيت قرار داد.چهل روز پيش پدرم از دنيا رفت و ما برای مراسم عزاداری به خانه پدريم رفتم.در انجا حميد باز مرا به زور به گوشه ای کشيد و هرچه قدر به او التماس کردم دست از سرم بردارد قبول نکرد و بار ديگر به من تجاوز کرد.ديگر خسته شده بودم و جريان را با همسرم در ميان گذاشتم و اين مسئله باعث شد که شوهرم که بسيار عصبانی شده بود حميد را به قتل برساند.))

**می گويد:((داييم بعد از انکه در دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه تهران قبول شد به تهران امد و در خانه ما اقامت کرد.ان موقع ها من شش ساله بودم.يک روز که مادرم به مراسم ختم يکی از همسايه های قديميمان رفت ومرا به داييم سپرد.داييم گفت می خواهی با هم يک بازی خوب کنيم؟من هم با شادمانی گفتم اره دايی جون.من را بغل کرد و به اتاق خواب پدر و مادرم برد.لباس هايم را در اورد و من با تمام بچگی احساس کردم که دارد کار ممنوعی را انجام ميدهد.با ترس و لرز گفتم:اين بازی را دوست ندارم.داييم گفت:هيس!حرف نزن. انروز اغاز تجاوزهای اين دايی محترم که الان پزشکی مجرب و بسيار مشهور است به من بود.دايی اين تجاوزها را تا زمانيکه من ۱۴ ساله شدم ادامه داد و گفته بود اگر با کسی در اين باره صحبت کنم مرا خواهد کشت.))

***دوستی عزيز که استاد دانشگاه است می گويد:((دانشجوی دختری در کلاسم بود که بسيار درس خوان و با استعداد بود.هيچ وقت غيبت نمی کرد تا اينکه از سه هفته پيش به ناگاه ديگر به کلاس نيامد.وقتی غيبتهايش به سه جلسه رسيد دوست صميمی اش را خواستم و پرسيدم چرا خانم گ چندين جلسه متوالی است که غيبت می کند؟دوستش زد زير گريه و ماجرا را برايم تعريف کرد.دخترک تنها فرزند پدر و مادرش بوده است.عزيز دل هر دو. چندی پيش يک شب که مادر به خانه خواهرش رفته بوده است پدر به دخترش تجاوز می کند.پدر تحصيلکرده با اصل و نسب اتيکت دار!دختر از وحشت رعشه های عصبی می گيرد.پدر  چند شب بعد بار ديگر به دخترش تجاوز می کند و دختر اين بار نامه ای برای مادر می نويسد و تمام ماجرا را تعريف می کند.سپس به پشت بام ساختمانشان رفته و خود را به پايين پرت می کند.خلاص!))

زنای با محارم در خانه و به دور از چشم اجتماع و حتی ساير افراد خانه اتفاق می افتد.دختر اگر موضوع را با خانواده در ميان بگذارد دعوای خونينی از نوع اول اتفاق می افتد که منجر به کشته شدن يا زخمی شدن حداقل يک نفر ميشود.اگر به سراغ قانون و پليس برود با همان قضاوت پوچ و تهوع اور ((لابد خودش هم يک چيزيش ميشده و می شنگيده!)) مواجه می شود.در ضمن فراموش نکنيم که بر اساس قوانين ما , زنا تنها با چهار  بار اقرار متهم يا شهادت چهار مرد عادل يا سه مرد و دو زن عادل ثابت می شود.حالا خود حساب کنيد که چگونه ميتوان يک لشگر را جمع نمود تا بيايند و شهادت دهند!!خوب طبيعی است که در چنين اوضاعی دختر که هيچ  پناهگاهی ندارد يا تحمل می کند و دم نمی زند و يا چاره را در خودکشی می بيند.مثل هميشه بدويد صورت مسئله را پاک کنيد و سينه ها را افراشته و با افتخار بگوييد:در ميهن اسلامی در سايه رهبری خردمندانه مقام معظم رهبری و الطاف اقا امام زمان فساد و نا هنجاری در حداقل ميزان ممکن وجود دارد!!الهی امين!


عده ای از دوستان ايميل زده و يا در قسمت نظر خواهی پرسيده اند که چرا خودم به سوالات نظرخواهی درباره عشق و رابطه جنسی پاسخ نداده ام.قرار بر اين بود که در ان سمينار من به عنوان نماينده نسل جوان تريبون فمينيستی ايران  در اين باره صحبت کرده و از تجربيات شخصی خود گويم که چون هميشه ابر و باد و مه و خورشيد و فلک دست در دست هم دادند تا ميکرو فون من کار نکند!!در نتيجه نظرات من نجوشيده خشک شد!..به همين دليل بود که نظرات خود را در ان مقاله بيان نکردم.


ميخواهم مقاله ای درباره خشونت عليه زنان در فضای سايبر برای تريبون فمينيستی ايران  بنويسم.ممنون ميشوم اگز خانم هستيد و خشونت را در اين فضای مجازی همچون من تجربه کرده ايد به من ايميل زده و يا کامنت گذاريد و از تجربيات خود سخن گوييد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳

 

برای خواندن چکيده نظر خواهی روی پيوست زير کليک کنيد.

عشق و رابطه جنسی از نظر شما؟

 برای خواندن نظرات نی لبک  که جداگانه در سايت قرار داديم روی پيوست زير کليک کنيد.


*خسته و کوفته بعد از هشت ساعت تدريس داری به خانه بر ميگردی.تو فکر هستی...بايد   کلی سوال برای امتحان اخر ترم طرح منی...اح اخ سوال های مدرسه هم مونده هنوز...کی اين همه ورقه را تصحيح کنه؟....ناگهان تو ميدان صنعت نگاهت به زن و مرد سالخورده ای می افتد.مرد با صدای بلند فحش های رکيک به زن ميدهد و بعد دو کشيده ابدار به صورت زن می زند.صدای سيلی ها انقدر بلند است که همه نگاهها به انها جلب ميشود.يک راننده تاکسی جوان که از فرط عصبانيت هی قرمز و بنفش و سرخابی ميشود جلو ميرود تا با مرد گلاويز شود.راننده تاکسی ديگری جلوی او را می گيرد و می گويد دنبال دردسر ميگردی پسر؟به ما چه مربوط؟زنشه...((موضوع خانوادگی)) است!

*مرد کيسه ای را که سر بريده مريم هفت ساله در ان است جلوی چشم خبرنگاران بهت زده می گيرد و می گويد:ناموسم بود...کشتمش تا از ناموسم دفاع کنم.يکی می پرسد:چطور او را کشتی؟محبت و مهربانی او پيش چشمت نيامد؟ومرد می گويد:چرا...اما شرف و ناموسم بالاتر از اينها بود.تيتر کثيری از روزنامه ها ميشود...((يک جنايت خانوادگی ديگر))

*زن که بيست و يک ساله است و کارگر می گويد:ديشب نميدونيد چه کتکی خوردم.شوهرم باز پای منقل بود ....بچه ام افتاد تو حوض.هرچی داد زدم مرد پاشو بيار بچه رو در بيار...الان غرق ميشه...گفت:زر زر نکن!برو به همسايه بگو بياد اين تخم سگ را در بياره.اخر سر خودم با هزار بدبختی بچه را در اوردم.بهش گفتم:تو اصلا ادم نيستی!حاضری بچه ات جلوی چشمات بميره اما از پای بساط ترياکت جم نخوری....يهو بلند شد موهامو چنگ زد...ای کتکم زد...ای کتکم زد...دامن و استين هايش را بالا می زند و کبودی های بدنش را نشان می دهد.مامانم با چشم های گرد شد می گويد:تو هيچ کاری نکردی؟ زن می گويد:چرا..داد و بيداد کردم.همسايه ها را صدا کردم.چند نفری امدند...اما گفتند ((موضوع خانوادگی)) است..هيچ کس کاری نکرد.

دقت کرده ايد که واژه ((موضوع خانوادگی)) را تا چه اندازه ميشنويم؟واقعا همسر و والدين را اختيار تا انجاست که همسر يا کودک را له و لورده کنند و ما گوشه ای بايستيم و با بی قيدی شانه بالا اندازيم و گوييم به ما چه؟موضوع خانوادگی است؟چندی پيش دادستان تهران گفت:ما برای دعواهای خانوادگی کار خاصی نميتوانيم انجام دهيم.بايد سعی شود اين مسائل در چارچوب خانواده حل شود!در چارچوب خانواده هم که با کتک و کشتن  به بهترين وجه حل ميشود!روزی نيست که خبر يک جنايت خانوادگی را در روزنامه ها نشنويم.کودک ازاری اينک به يکی از بزرگترين معضلات اجتماعی ايران تبديل شده است.فقط کافی است يک صبح تا ظهر به دادگاه های خانواده مراجعه کنيد...حداقل شش هفت زن را می بينيد که برای شکايت  از شوهرانی که انها را کتک می زنند به دادگاه مراجعه کرده اند.بماند ان بيشمار زنانی که در پستوهای خانه از دست شوهران کتک می خورند....ان بيشمار زنانی که چندين سال پله های دادگاه را بالا پايين می روند تا حضانت فرزندانشان را بگيرند...تا فرزندانشان را از دست پدرانی معتاد و فاسد نجات دهند.

حال مردمانی که نا اميد از هر جا به سايه قانون پناه اورده اند تا قانون از انها حمايتی کند...تا قانون دردهای انها را بشنود و مسببين را مجازاتی نمايد می شنوند:ما برای ((موضوع خانوادگی)) کار خاصی نميتوانيم انجام دهيم.بهتر است در چار چوب خانوادگی خود موضوع را حل کنيد.بله...بهتر است بمانيد و کتک بخوريد و تحقير شويد . کشته شويد!باشد که رستگار شويد!

به دليل وجود قانونی اينگونه است که ان مرد که دکترای مديريت دولتی دارد و يک استاد برجسته دانشگاه است هنگامی که می بيند زنش از دست کتک هايی که از اين مردک خورده است به دادگاه شکايت کرده است بی دغدغه وارد دادگاه ميشود و دادگاه به  مرد می گويد به خاطر پاره شدن پرده گوش زن ديه مختصری بپردازد و والسلام!برويد خانوم . قدر اين شوهر فرهيخته را که باعث اعتبار ساحت مقدس دانشگاه است را بدانيد!سر راه سبزی قرمه تازه هم بخريد و  شام برای اين بزرگ مرد فرهيخته قورمه سبزی خوشمزه ای بپزيد تا وقت گرانبهايی را که از ايشان به خاطر حضور در دادگاه گرفته شد جبران کرده باشيد!اينگونه است که مرد هنگام خروج از دادگاه حلوی چشمان يکی از دوستان خبرنگار ما زن را به داخل ماشين هول ميدهد و با خنده می گويد:خدا زن را افريده است برای کتک خوردن.


اقای پارسا در ايميل ارساليتان گفته ايد شما زنان در تجمع های خود جايی برای مردان حامی نمی گذاريد.اينگونه نيست دوست عزيز.ما همکاران مذکر بسياری داريم که هميشه ما را ياری می دهند. هر چند من نيز معتقدم خانم ها در اين زمينه از انجايی که خود تمام اين تبعيض ها و نا برابری ها را تجربه کرده اند بسيار فعال تر و تيز بينانه تر عمل می کنند.اما مطمئن باشيد که ما هميشه از اقايان مايل به همکاری با روی باز استقبال می کنيم.گله کرده ايد که چرا در سمينار امروز اولويت با خانم هاست.اقايان سالهاست که در بسياری از موارد اولويت را از ان خود کرده اند.تا اين اندازه نا حق است که در سميناری که به همت زنان برگزار خواهد شد در برابر هر دو خانم يک اقا صحبت کند؟

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

شما هم مايل به شرکت در اين سمينار انلاين هستيد؟؟برای اطلاعات بيشتر به تريبون فمينيستی ايران مراجعه کنيد.من مشغول جمع اوری ديدگاههای مختلف درباره اين دو موضوع برای نوشتن مطلبی که در تريبون چاپ خواهد شد هستم.شما نازنينانی که مايل به طرح ديدگاههای خود هستيد ميتوانيد ديدگاههای خود را در قسمت نظرخواهی مطرح کنيد.اگر مايل به ذکر نام خود و وبلاگتان نيستيد فقط جنسيت خود را ذکر کنيد.ممنون

۱-تعريف شما از عشق چيست؟

۲-به نظر شما عشق و رابطه جنسی لازم و ملزوم يکديگر هستند؟

 ۳-ايا رابطه جنسی قبل از ازدواج را تابو می دانيد؟

۴-اگر اين مسئله برای شما يک تابو است دليل ان  چيست؟فرهنگ جامعه,اعتقادات شخصی,تربيت خانوادگی,اعتقادات مذهبی يا مسائلی ديگر؟ 

۵-ايا با اموزش مسائل جنسی موافقيد و معتقد هستيد که اموزش به بهبود رابطه زن و مرد کمک می کند؟

۶-ايا خود تجربه جنسی داشته ايد؟

۷-اگر زن هستيد تا چه حد روابط مرد سالارانه بر رابطه جنسی شما حکم فرما بوده است؟

۸-ايا معتقد هستيد که زن و مرد هر دو بايد از رابطه جنسی لذت ببرند؟

۹-به نظر شما سرکوب ميل جنسی به معنای پاکدامنی است يا خير؟

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

در يک آرايشگاه زنانه نشسته‎ای. هم‎چون هميشه کتابي را از كيف خود در آورده و مشغول خواندن هستي. زني حدودا پنجاه ساله کنارت مي‏نشيند و پس از آن‎که خوب براندازت مي‏کند مي‎پرسد: ببخشيد! سا عت خدمت‎تون هست؟ پاسخ مي‎دهي: بله. ساعت چهار و بيست دقيقه است. زن شروع به صحبت از آب و هوا و گراني قيمت‎ها مي‏کند و کم کم شروع به پرسيدن سوالاتي درباره سن، شغل و تحصيلات تو مي‎کند و بالاخره مي‎گويد: شما چرا در ايران مانده‎ايد؟ برادر من مقيم دبي است. اتفاقا قصد ازدواج هم دارد. مي‎تواند با شما ازدواج کرده و شرايط اقامت‎تان را در دبي فراهم کند. تا حالا دبي رفته‏ايد؟ بهشت روي زمين است. همه چيز بهترين‎اش در دبي است. چشمکي مي‎زند و با صدايي آرام مي‎گويد: تا دل‎تان هم بخواهد مردهاي پولدار و خوش تيپ داره! دلشون هم غش ميره برای دختر ايراني! مي‎تونم شما را باهاشون آشنا کنم! با خود مي‎گويي چرا اين زن تا اين اندازه ناشي است! مگر شيوه‎اش يافتن همسر براي برادرش نيست؟ پس چرا از مردان پولدار آماده به غش! صحبت مي کند؟ لبخندي مي‎زني و به زن مي‎گويي: من به هيچوجه قصد ازدواج ندارم. در ضمن متاسفانه حواسم هم خيلي جمع است. گول نمي‎خورم! زن به تندي نگاهت مي‎کند و با غيظ بلند مي‎شود و مي‏رود.خبر کوتاه، اما تلخ و دردناک بود.

اگر مايل به خواندن ادامه اين نوشته من در تريبون فمينيستی ايران هستيد روی پيوست زير کليک کنيد.
استادمان گفت:دختران حراج شده در فجيره سودی برای جامعه ندارند!


جناب اقای ابطحی گفته اند:

((. جنبش هايي موفقند که در جامعه بتوانند دستاوردهاي ملموسي داشته باشند. مواردي مثل جلوگيري از زن آزاري، بيمه زنان سرپرست خانواده، جلوگيري از قاچاق زنان و خودفروشي آنان و مواردي ديگر که خود آنها بهتر مي دانند، را اگر پيگيري نمايند و به نتيجه برسانند بهتر از آن نيست که مثلاً از حق طلاق مساوي زنان که با مباني حقوقي و ديني منافات دارد صحبت کنند؟))

شما ميگوييد به اين روحانی روشنفکر نما که اينگونه يکی از اصلی ترين خواسته های جنبش  زنان را تخطئه می کند چه بايد گفت؟!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳

 

 بررسی وضعيت زنان افغان قبل و بعد از طالبان در گفت و گو با دکتر سيما ثمر

راه ارضای تمايلات جنسی بدون ارتکاب گناه!!

گفت و گوی راديو المان با دو صاحب نظر پيرامون خبر حراج زنان در فجيره

صيغه به سبک غربی!!

خدا,سکس و قدرت!

فرهنگ (خاله زنک) در ميان زنان روشنفکر ايرانی در کانادا!

دوستان!اگر شما نيز مايل به دفاع از حقوق انسانی و شهروندی همجنسگرايان هستيد در وبلاگ های خود به سازمان همجنسگرايان ايرانی لينک دهيد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳

 

ياد ان جلسات ايران شناسی بخير!همان جلساتی که دوستانی نازنين برای من به ارمغان اورد که بی شک نازنين ترينشان تو هستی.تو دوست هميشه که برای نفس کشيدن,برای دموکراسی را تجربه کردن,برای اسوده قلم به دست گرفتن,اسوده خنديدن و اسوده دويدن ناچار به ترک اب و خاکی شدی که با تک تک سلول های بدنت ان را می پرستيدی.ناچار به سکنا گزيدن در دياری شدی که بيشتر روزها افتاب ندارد و من هنوز در حيرتم که تويی که انگونه دلبسته افتاب بودی روزهای سرد و ابری را چگونه تاب می اوري؟دلم برای تمام ان روزهای افتابی که ماشينت را ابتدای وليعصر پارک (يا به قول خودت ول) ميکردی و پياده تا اخر دنيا!!راه  می افتاديم و خنده کنان می گفتيم (دنيای ما رو نگاه!سرش وليعصر و انتهاش ونک است!می ترسيم دنيا را وسعت بديم از پس جمع کردنش بر نياييم ) تنگ شده است.ميدونم الان چشم هايت گرد شده است و بلند با خودت ميگی نه!!مگه فرناز دلش برای کسی تنگ ميشه؟!!!ولی باور کن دلم برای تمام شما ياران همدل که هر  يک به سويی کوچيده ايد و بيش از همه برای تو تنگ شده است.ياد عصر های هات چاکلت,عصر های پارک جمشيديه,شب های تئاتر شهر,شب های سوپر استار و سورنتو بخير.ياد تمام صحبت های پايان ناپذير درباره شعر,ايران باستان,داستان کوتاه و رئاليسم جادويی بخير.ياد سياوش و شراره و تانيا و حسام و کاميار بخير.ياد تولد گرفتن های تانيا برای تک تک ما ياران بخير.ياد ايس تی های ال کافه بخير!هر کدام به اجبار به سويی کوچيديد و اينجا فقط من ماندم و ايميل ها و تماس های تلفنی ياران.تماس های تلفنی تو که هنوز هفته ای دو بار نيمه شب يا دم صبح تماس می گيری و قوقولی کنان مرا از خواب بيدار می کنی!پسر جان سی ساله شدنت مبارک!از يادت هم نرود که

هر کجا باشم,باشم

اسمان مال من است.

*ياد تمام نوشته های ناز و گوگوليت هم بخير!مثل اين نوشته که روی ان دفترچه که روزی برای من از شهر کتاب خريدی نگاشته ای:(اين پری دريايی که اينجا لالا کرده فرناز ناز نازه.اون ماهی چاقالو شراره جون جونی است.اوم ماهی ابی هم منم.بعد من دارم به پری دريايی ميگم اخه چلا؟چلا تو دلت گرفته از ادم بدا؟شراره هم به پری دريايی ميگه بخند!بخند ديگه!)

دلم برای تک تکتون تنگ شده است!

از شهلا جون بی نهايت سپاسگزارم که امروز به درد و دلهای دل خسته من صبورانه گوش دادند و با صدای نوازشگرشان دل پر غصه مرا مرهم نهادند.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸۳

 


دوشنبه چهارم خرداد ماه سمينار«آسيب شناسی جوانان خيابانی» در فرهنگسرای قانون برگزار شد. ساعت شروع مراسم پنج و سی دقيقه اعلام شده بود اما مراسم با چهل و پنج دقيقه تاخير آغاز شد! آقای اشرفی، رياست فرهنگسرا اغازگر برنامه بودند. ايشان گفت بنا بر آخرين گزارشات در هر ساعت چهل جرم در شهر تهران رخ مي‏دهد و تهران به تنهايی بيست و شش هزار زندانی دارد.
دکتر نوربها، کارشناس حقوق جزا و مدير گروه حقوق جزا در دانشکده شهيد بهشتی در ابتدای سخنان خود اظهار کرد: اصطلاح «جوان خيابانی» اصطلاح مناسبی نيست چرا که «خيابانی» بار منفی دارد و کلمه ای تحقير کننده است و بهتر است به جای اين لغت از کلماتی همچون «رها شده» استفاده شود. وی متذکر شد که افراد در محيط های مختلف واکنش های متفاوتی دارند، برای مثال مردی که در محيط کار فردی کاملا بهنجار است ممکن است در خانه، فردی نابهنجار باشد که زن و فرزندان خود را لازار می دهد. ايشان در قسمتی ديگر از سخنان خود به ذکر اين موضوع پرداخت که طبق قوانين ايران دختران در نه سال تمام قمری و پسران در پانزده سال تمام قمری بالغ محسوب شده و مسئوليت کامل کيفری دارند و خاطر نشان ساخت که مکانيزم مغز دختر و پسر آنقدر متفاوت نيست که بگوييم دختر در نه سالگی کليه مفاهيم را درک می کند و پسر در چهارده سالگی از درک مفاهيم عاجز است. وي افزود علم چنين ديدگاهی را مطلقا قبول ندارد و متاسفانه قانون ما در اين زمينه کاملا غير علمی و صرفا مبتنی بر شرع است.

اگر مايا به خواندن  ادامه گزارش من در تريبون فمينيستی ايران هستيد روی پيوست زير کليک کنيد.

گزارشی از اسيب شناسی جوانان خيابانی:هرساعت چهل جرم در تهران رخ ميدهد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

پسر که فوق ليسانسيه روان شناسی است,پسر که مدرس دانشگاه است,پسر که تمام کتاب های کافکا و جيمز جويس را خوانده است و درباره انها چندين نقد نوشته است,همان پسر که تمام کتاب هايی را که درباره مدرنيته و پسا مدرن در ايران به چاپ رسيده است را بلعيده است,پسری که  به انگليسی و فرانسه  چونان زبان مادری سخن می گويد و شيفته لورکا و چخوف و سارتر است ,اری همان پسر که خود را محصول مدرنيته و روشنفکری می داند ديروز خطاب به من گفت:شما که هم زيبا و خوش اندام هستيد و هم تحصيلکرده ,با مطالعه و خوش صحبت ديگه چرا رفتيد فمينيست شديد؟!!!!


 

متن سخنرانی شادی صدر پس از گرفتن جايزه ايدا بی ولز برای شجاعت در روزنامه نگاری   
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۳

 

سه‎شنبه بيست و نهم ارديبهشت ماه دومين روز برگزاری کنگره آسيب های خانوادگی بود. با پرس و جوی بسيار از ساعت برنامه اطلاع پيدا کرده ام و خود را به دانشگاه شهيد بهشتی رسانده ام. از خانمی که دانشجوی همين دانشگاه است راهنمايي مي‎خواهم. با خوشرويي می‎گويد: «بهتر است از در بالا برويد. از در بالا تا تالار برگزاری کنگره سه دقيقه بيشتر راه نيست». به در ورودی بالا که مي‎رسم عده ای مامور نيروي انتظامی را می بينم که با رفتاری نا مناسب مردم را می رانند و می‎گويند: «نزديك نشويد! بريد از در پايين بياييد! هيچ‎کس به در بالا نزديك نشود!!» با کنجکاوی نزديك می‎شوم و از يكي از ماموران مي‎پرسم: «ببخشيد! امروز چه خبر است؟ چرا کسی اجازه وارد شدن از اين در را ندارد؟!» با بدخلقی می گويد: «برو خانم! نزديك نشو!» با سماجت سوالم را تکرار می کنم. جواب مي‎دهد:
ـ آقای خاتمی برای مراسم بزرگداشت امام موسی صدر تشريف مي‎آورند.

اگر مايل به خواندن ادامه گزارش من از دومين روز نخستين کنگره اسيب های خانواده در تريبون فمينيستی ايران هستيد روی پيوست زير کليک کنيد.

اقايان در ۸ روز دوران قاعدگی همسرانتان رفتار خود را کنترل کنيد!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

لادن دختر خاله يکی از همکاران من است.شش ماه پيش در يک شرکت تجاری استخدام شد.رئيس شرکت مرد ۴۴ ساله متاهلی است که دو فرزند دارد.روز مصاحبه وقتی لادن به همراه پدرش راهی شرکت شد رئيس چنان برخورد مناسبی با انها داشن که خيال پدر راحت شد.پدر از چند تن از کارمندان هم پرس و جو کرد و انها نيز از چشم پاکی و محيط سالم شرکت سخن ها گفتند.لادن منشی رئيس بود.سه هفته از کار کردن او می گذشت که روزی رئيس با شيفتگی از چشم های درشت و مخمور لادن تعريف کرد.چندی بعد مرد از تناسب اندام لادن تعريف کرد و اندام او را با اندام همسر خود که ۱۲ کيلويی اضافه وزن دارد مقايسه کرد و به به چهچه کنان گفت:((خوش به حال مردی که شوهر تو بشه.هر شب خدا بساط حال و حول برپاست!!!))لادن رفتار بسيار رسمی و خشکی با رئيس داشت.با هزار بدبختی اين کار را پيدا کرده بود و به شدت به دستمزد دريافتی خود نيازمند بود.روزی رئيس شرکت از او ميخواهد که به علت حجم زياد کار با خانواده اش تماس بگيرد و بگويد که بايد چند ساعت بيشتر در شرکت بماند.ان روز جدا حجم کارها بسيار بود پس لادن هم شکی نکرد.پس از پايان ساعت کاری لادن با دلواپسی متوجه ميشود که همه رفته اند و فقط او و رئيس مانده اند.وارد اتاق رئيس ميشود تا عذرخواهی کند که نميتواند بماند و خداحافظی کند و برود.مرد همان جا با خشونت بسيار به لادن تجاوز می کند.لادن را که سعی در مقاومت داشته است کتک ميزند,لباس هايش را پاره می کند و چندين بار سر او را با خشونت به کف سنگی زمين می کوبد.بعد از ان ماجرا حقوق لادن را دوبرابر می کند و به او اخطار می کند که  با هيچ کس از اين ماجرا صحبت نکند و گوشزد می کند لادن خود ديده و می داند که او با اشخاص رده بالای بسياری اشنا است و اگر لادن کوچکترين حرفی بزند تمام دودمان او را بر باد ميدهد.اگر خانواده لادن بويی از اين قضيه ببرند بی هيچ ترديدی لادن را خواهند کشت تا اين لکه ننگ را از دامان خانواده پاک کنند!لادن هيچ چاره ای جز ماندن در همان شرکت را ندارد.مرد چندين بار ديگر نيز به لادن تجاوز کرده است و هر بار مبلغی پول به عنوان پاداش به او ميدهد!لادن بعد از ان شب شوم تا مشتی قرص اعصاب نخورد خوابش نمی برد و همکارم می گفت که می گويد تا اين مرد را نکشم و انتقام نگيرم راحت نميشم.

خشونت در محل کار در همه دنيا وجود دارد و هميشه قربانيان اصلی ان زنان هستند.اين نوع اعمال خشونت از نمايان ترين و شنيع ترين اعمال خشونتی است مردان عليه زنان مرتکب ميشوند.کميته جمع اوری اسناد و گزارشات کمين مبارزه با خشونت عليه زنان در جزوه ای که برای مراسم ۸ مارس  منتشر کرده است به ذکر مواردی از اين نوع خشونت پرداخته است:

((از همه خانواده طرد شده ام.هيچ کس محلم نمی گذارد.حتی همان همکاری که اين بلا را سرم اورد.(مريم)))

((هرجا که می رفتم کار کنم به علت خوشگليم جور ديگری به من نگاه می کردند.من هم شوهر کردم و ديگه سر کار نرفتم.(سميرا)))

((رئيسم هميشه مرا تحقير ميکرد.هميشه از نوع لباس پوشيدنم ايراد می گرفت.می گفت که ابروی شرکت را جلوی مشتری ها برده ام.ولی من که بد لباس نبودم.فقط يکبار پيشنهادی را که بهم داده بود رد کرده بودم.(منيزه)))

به جز خشونت های جنسی و روحی,خشونت کلامی عليه زنان نيز در محيط های کاری بسيار است که احتمالا بسياری از ما زنان حداقل بک بار ان را تجربه کرده ايم.بسياری از ما با جملاتی نظير((ای بابا!شما خانم ها احساساتی با قضيه برخورد می کنيد.)) ((راست گفتند که زن ها نصف مردند.)) و ...يا تحقير کردن و سرکوفت زدن و مسخره کردن مواجه شده ايم.اين ها قسمت کوچکی از خشونت های کلامی است که کارفرمايان و جالب است حتی کارمندانی که سمتشان از شما پايين تر است عليه زن روا ميدارند که نمايانگر سلطه مردسالاری در  بسياری از محيط های کاری است.تبعات اينگونه برخوردها از احساس سرشکستگی,از دست دادن اعتماد به نفس تا گوشه گيری و افسردگی در نوسان است.

راستی وقت ان نشده است که کليشه های بی معنايی چون((دختر بايد خودش سرسنگين باشه!دختر سر سنگين را اگه وسط يک فوج سرباز  هم بندازی سالم بيرون مياد.)) را دور بياندازيم و نا هنجاری های اجتماعی را عميق تر و همه جانبه تر نظاره گر باشيم؟؟


ارث بردن زن از اموال غير منقول شوهر برخلاف فرهنگ اهل بيت است.

ملاحظه کرديد؟!!حدسم داره درست از اب در می ايد!


گفت و گو با دکتر فيروزه مهاجر استاد دانشگاه تهران و فعال در امور زنان   
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

سهم ارث زنان افزايش پيدا کرد.بايد منتظر نظر شورای متحجران باشيم.هرچند ديدگاه انها قابل پيش بينی است.بنا بر دستور صريح قران سهم الارث اناث محترمه مکرمه معظمه نصف ذکور محترم مکرم معظم والا مقام و عظيم شان می باشد و   زنان تنها از اموال منقول شوهر ارث می برند .لذا ماده مصوبه مجلس با نص صريح قران و سيره پيامبر عظيم شان اسلام مغايرت دارد و مغاير با شئونات زن است!!!!والسلام عليکم و رحمت الله!!!

اخ!چگونه توصيف کنم احساس بال دراوردنم را از اينکه در مملکت اسلامی زير سايه اقا امام زمان تحت قيوميت رهبر شيعيان جهان مقام معظم رهبری و با قوانينی اين چنين مترقی و برابر زندگی ميکنم؟!!چرا باور نمی کنيد سخنان روحانيون عظيم شان را که در هيچ کجای دنيا به اندازه ايران به زن احترام نمی گذارند و هيچ کجا قوانين تا اين اندازه منصفانه و حمايت کننده نيست؟!!چرا متوجه نيستيد و رهبر را به زحمت می اندازيد تا بارها برای شما تکرار کند که هيچ کجای دنيا دموکراسی به اندازه ايران وجود ندارد؟اب در کوزه و ما تشنه لبان می گرديم؟؟!!


 اگر مايل به امضا کردن قطعنامه نهايی تجمع اعتراضی عليه صدا و سيما هستيد روی پيوست زير کليک کنيد:

به کمپين اعتراضی عليه صداوسيما بپيونديد.

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

چگونه می انديشيدند پدران ما ان روز که در چايخانه ها قهوه نوشيدن را اغاز کردند؟ان روز که استعمار در پياله ای سفالين و در لفاف شميم خوش قهوه پا به اب و خاک اسفنديارها,رستم ها,سياووش ها و کاوه اهنگرها گذاشت.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

برعليه,بلکه...از ان سو رايانه,بالگرد,کش لقمه و ...و سازمانی با نام ((فرهنگستان ادب پارسی)) که وظيفه اش پاسداری ((بيشتر پاسکاری)) زبان پارسی است.چند نفر از ما به زبان توجهی خاص داريم؟چند نفر از ما به ميراث گذشتگان اهميت می دهيم؟در برابرش تامل می کنيم و به سرنوشت او توجه؟زبان پارسی زبانی است با پيشينه ای در خور تامل,زبانی است که از هزاره های پيشين به دست ما رسيده است.پيشينيان ما در حفظ و پاسداری ان کوشيده اند و به همين دليل است که امروز ما بی هيچ مشکل خاصی شاهنامه حکيم ابوالقاسم فردوسی را که بيش از هزار سال پيش نگاشته شده است  می خوانيم حال انکه در مقام مقايسه مردمان انگليس امروز ديگر نمی توانند راچستر بخوانند,راچستری که هشتصد سال پيش می زيسته است.واضح و مبرهن است که زبان هميشه در حال تحول است,پيوسته لغات و مفاهيم جديد به ان وارد ميشود و پاره ای از کلمات کاربرد خود را از دست داده و منسوخ ميشوند.در اين ميان نقش فرهنگستان ادب پارسی چيست؟ايا اصولا وجود چنين سازمانی لازم است؟بنا به  نظر شخصی خويش معتقدم که وجود چنين سازمانی الزاميست اما امروزه کارکرد انها تنها اسباب شوخی و خنده است و بس.هر چند انتظار ديگری هم نمی رود!سازمانی که رئيس ان فوق ليسانيس فيزيک و دکترای فلسفه دارد و من متحيرم که فيزيک و فلسفه چگونه به ادبيات پارسی مربوط ميشود؟لغات ابداعی انها نيز در بيشتر موارد اسباب شوخی و مزاح را فراهم می اورد.بگذريم از معانی انها که از خود کلمات خنده دار ترند!برای نمونه ((رايانه)) که لغت ابداعی فرهنگستان برای کلمه((کامپيوتر)) است.((رای)) در پارسی به معنای انديشيدن می باشد و ((انه)) پسوند ابزار ساز است.پس رايانه به معنای((ابزار انديشيدن)) می باشد.تنها کاری که کامپيوتر معصوم از انجام ان عاجز است!!از انسو به نظر می رسد که فرهنگستان هنوز از غم اين کلمات خارج نشده است تا به معضلات اصلی همچون ((بلکه)) بپردازد.((بل)) لغتی عربی به معنای ((که)) می باشد پس ((بلکه)) يعنی ((که که))!!اين نمونه ای کوچک از اين دسته از لغات بود که همگی ما هر روزه ان را به کار می بريم و توجهی به معنای ان نداريم.

از سويی ديگر به نظر می رسد که مسئولان محترم اين سازمان به يک اصل مهم زبان شناختی کاملا بی توجهند.اين اصل می گويد در بدو ورود يک مفهوم ,فناوری يا فرهنگ  به زبان بايد برای ان لغت جايگزين ساخت نه بعد از سی چهل سال که ديگر همگان به ان کلمه خو گرفته اند!!زمانيکه در ايران دانشگاه تاسيس شد تا چند ماه همگان ان را ((اونيورسيتی)) می خواندند تا اينکه بعد از چندماه استاد فرزانه دکتر پرويز ناتل خانلری کلمه ((دانشگاه)) را ابداع کرد که کلمه ای بسيار زيبا و با مسما است و خيلی زود در ميان همگان باب شد.استاد کلمه ((هواپيما)) را نيز برای((اروپلين)) پيشنهاد داد که باز ميان همگان باب شد.دو نکته حائز اهميت در اين دو نمونه اين است که ساخت معادل فارسی هنگامی رخ داد که  هر دو مفهوم تازه وارد کشور شده بودند و مردم هنوز به ان خو نگرفته بودند و ديگر اينکه کلمات بسيار زيبا و با معنايی برای اين مفاهيم ابداع شد.دو نکته ای که امروزه فرهنگستان ادب پارسی به ان بی توجه است.به ياد می اورم گزارشی از سانحه سقوط  هلکوپتری در پادگان قلعه مرغی در حين پرواز اموزشی را که در ان گزارشگر از مردی از اهالی ان منطقه پرسيد:شما هنگام سقوط چرخ بال در محل حضور داشتيد؟و مرد با حيرت پرسيد؟چي؟؟؟؟ گزارشگر باز تکرار کرد چرخ بالی که سقوط کرد و مرد گفت:اهان!هلی کوفتر رو ميگيد!!چرا فراموش کرده ايم که مردم فقط مردم تحصيل کرده شمال شهر نيستند؟ان مرد می گويد هلی کوفتر و در دور دست ترين روستاهای ايران هم مردم متوجه منظور او ميشوند.چه اصراری است پس از چهل پنجاه سال اين کلمه ابلهانه را برای هلکوپتر بسازيم؟توجه به زبان امری ضروری و شايسته است اما تنها هنگامی ثمربخش خواهد بود که صاحب نظران وازه سازی کنند.ان هم در بدو ورود يا اندک زمانی پس از ورود مفهوم.باز به ياد می اور کاريکاتوری از هفته نامه گل اقا را که در ان اشاره کرده بود که نام وزارت((پست و تلگراف و تلفن)) بايد وزارت ((...و...و..)) شود چون هر سه کلمه غربی هستند! و همايشی در فرهنگستان ادب پارسی را که رياست محترم سازمان اقای غلامعلی حداد عادل هنگاميکه برای پاسخگويی و رد اظهارات کارشناسان پشت تريبون قرار گرفت گفت:ما کامپيوتر های مجهزی خريده ايم که...چگونه انتظار داريد مردمان عادی اين لغات ابلهانه را استفاده کنند وقتی خود شما هنوز لفظ کامپيوتر را به کار می بريد؟؟؟با همه اين احوال من  باز معتقدم که در همه حال

کهن جامه خوش اراستن

به از جامه عاريت خواستن.


ديروز سالروز تولد دوست گل ما حرف هايی از دل زمان بود.اميدوارم در کنار همسر و  کوچولو های گلتون(پارسا و سحر) هميشه زندگی توام با موفقيت و سرشار از شادی را داشته باشيد.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

من يک زنم ولی شبيه هيچکدام از نقش های زنان در صداوسيما نيستم.

ما زنان به نقش هايمان در صداوسيما اعتراض داريم.

به الگوسازی های مردانه از زنان خاتمه دهيد.

تلويزيون ها را خاموش کنيد.به سياست های زن ستيز صداوسيما اعتراض کنيد.

ساعاتی از برنامه های تلويزيونی و راديويی بايد به نهادهای مدنی و سازمان های غيردولتی زنان اختصاص يابد.

نوشته هايی که بر ديوارهای سالن اجتماعات انجمن صنفی روزنامه نگاران به چشم ميخورد.ديروز زنان و تنی چند از مردان که متاسفانه تعداد چشمگيری نداشتند دور هم جمع شده بودند تا اعتراض خود نسبت به برنامه های زن ستيز اين رسانه فراگير رانشان دهند.مجری برنامه اگر نام را اشتباه نگفته باشم خانم((عفت ماهباز)) بودند.وی اشاره ای به عملکرد صداوسيما در دو دهه اخير نمود و گفت که تصاويری که از زنان در صداوسيما پخش ميشود با واقعيت زنان جامعه جور در نميايد و متذکر شدند که امروز عده ای از اين تجمع در تعجبند اما تعجب انها از اين است که چرا ما اعتراض خود را اينقدر دير نشان داده ايم نه اينکه چرا تجمع کرده و اعتراض داريم.

نخستين سخنران خانم مرضيه مرتاضی لنگرودی بود که در قسمتی از سخنان خود به اين موضوع اشاره کردند که در قانون اساسی به ويژه در اصل ۲۱ درباره حقوق زن بسيار سخن گفته شده است و دولت موظف به حمايت از اين حقوق گرديده است اما متاسفانه مسئولين قوانين مربوط به زن را بيشتر مربوط به حيطه خصوصی خانه ميدانند و توجهی به حقوق زن در خارج از اين محيط ندارند.در بخشی ديگر از سخنرانی شان  خانم مرتاضی لنگرودی اظهار داشتند که صداوسيما در يک دسته بندی عقل را به مردان و عشق را به زنان ميدهد و بنا بر باور انها مردان چون در حوزه های عقلی به سر می برند تمام عرصه های سياسي,اجتماعی و اقتصادی متعلق به انها و زنان در چارچوب خانه به سر می برند و اين باور را تبليغ می کنند که چون عقل در وجود زنان مخدوش است وقتی زنی وارد جامعه ميشود خود را مضحکه ميکند.تبليغ اين باور ابلهانه که زن همچنان حوزه های خصوصی را به حوزه های عمومی ترجيح ميدهد.

سخنران بعدی خانم فيروزه مهاجر بودند.وی اظهار داشت که بر اين باور است که قرار نيست تلويزيون دموکرات تر شود يا به اعتراضات ما توجهی کند اما معتقد است که ما بايد ارزش های خود را مطرح کنيم.ايشان ادامه دادند که معتقدند جامعه به جای عمودی بودن بايد افقی باشد و مردم بايد بخواهند تا از حقوقی مساوی برخوردار باشند و متذکر شدند که نبايد فراموش کرد که اين ما هستيم که جامعه را بازسازی می کنيم.

فريبا داوودی مهاجر سخنران بعدی مراسم بود.ايشان اظهار داشتند که صداوسيما امروز پرده از تفکر حاکمی برداشته که هميشه وجود داشته و امروز بيش از پيش بر ما اشکار گرديده است و به ذکر اين نکته پرداختند که به کار بردن کلمات مبتذل و سخيفی همچون((ضعيفه)) که در تلويزيون به کرات استفاده ميشود نشان از نگاهی دارد که زن را رعيت می داند.نگاهی که زن را نه جنس دوم که جنس چندم ميداند و مدام در حال نشان دادن زنانی است که کاری جز خودارايی,مکاری,تجمل پرستی و ابلهی ندارند.زنانی که هيچ هدف,نقش يا دغدغه اجتماعی ندارند.ايشان به سخنی از محمدتقی جعفری اشاره کردند که می گويد:((نه زن سالاری,نه مردسالاری,بلکه انسان سالاری.)) و اشاره خوبی به اين مسئله داشتند که زن در سريال های تلويزيونی هميشه معشوقه است و حتی بچه هايی که پای تلويزيون می نشينند منتظرند تا در اخر يکی به ديگری برسد و ادامه دادند که در قوانين ما زن فقط به تمکين دعوت شده است,مردان هميشه رياست دارند,زن جزيی از اموال مرد محسوب ميشود و برای تمام کارها همچون سفر کردن,گذرنامه گرفتن,درس خواندن و کار کردن بايد اجازه بگيرند.خانم داوودی مهاجر به جمله توهين اميزی از سريال ((بانويی ديگر))  اشاره کردند که مرد می گويد:((مشارکت در مستراح و هتل ۴ ستاره فرقی ندارد.)) و گفتند پس مشارکت ما در مستراح و ميدان انقلاب در تمام اين ۲۵ سال فرقی نداشت؟!!

 خانم ميترا شجاعی در سخنرانی خود اشاراتی به سريال های چند ساله اخير داشتند.از مجموعه مثلا طنز! پاورچين که در ان زن برای اثبات اين موضوع به همسرش که وی را دوست دارد می گويد حاضر است هرشب برای او فمينيسم و ابغوره بپزد!!تبليغ زن ابلهی که فرق يک نگرش را با يک چاشنی نمی داند!يا سريالی که چهارشنبه ها از شبکه دو پخش ميشود و در ان مرد که قصد سفر به خارج از کشور را دارد و زنش حاضر نيست او را همراهی کند همسر ديگری اختيار می کند!!و زن فقط بلد است گريه کند و شعر بگويد!و حتی توان نگهداری از بچه خود را هم ندارد چون مرد در نهايت بچه را می دزدد و با خود می برد!و همچنين اشاره ای به ترويج چند همسری در سريال هايی همچون ((پس از باران)) و ((مسافری از هند)) داشتند و اظهار داشتند که زن اول مرد در سريال مسافری از هند بيست سال سکوت کرده است!اين هم شيوه اعتراضی زنان صداوسيما!و دختر هندی هم انقدر ابله است که متوجه بد رفتاری هايی که با او ميشود نيست و با اصرار از پسر ميخواهد که هرچه زودتر ازدواج کنند! خانم شجاعی متذکر شدند که بايد تلويزيون ها را روشن کرد تا ديد که چگونه به زن توهين ميشود.

خبرنگار نام اشنای عرصه مطبوعات خانم ليلی فرهادپور ابراز خوشحالی کردند که به عنوان يک عضو قديمی انجمن صنفی روزنامه نگاران نخستين بار است که سالن را تا اين اندازه مملو از جمعيت می بينند.ايشان اشاره ای به تبليغات کانال های عربی ماهواره داشتند که در تيزرهای تبليغی پودر لباسشويی و مايع ظرفشويی و لوازم اشپزخانه هميشه زنانی با حجاب را که مشتی بچه قدونيم قد دورش هستند را نشان ميدهند که سر و وضع نا مرتبی دارند و بالعکس در تبليغات عطر و لوازم ارايش دختری جوان و زيبا با موهای افشان نشان داده ميشود که معشوقی را هم به همراه دارد!

ويراستار,مترجم و محقق نام اشنا خانم نيره توکلی در ابتدای سخنان خود ار حاضران درخواست کردند تا در تجمع اعتراضی ۲۰ ارديبهشت ماه که در کافی شاپ خانه هنرمندان برگزار خواهد شد شرکت کنند.ايشان به اين موضوع اشاره کردند که صداوسيما عموما زنان زنان بيسواد و به غايت فداکار را در برنامه های خود نشان ميدهد و اگر احيانا زنی سوادی دارد او را اخمو و بداخلاق در حال حل جدول نشان ميدهد که به شوهر امر ميکند برای او يک ليوان چايی بياورد!

خانمی که ميترا صادقی نام داشت در سخنان خود اظهار داشت که وی زنی کاملا معمولی است.از همان هايی که صبح بچه ها را به مدرسه می فرستند و تا ظهر می شويند و می پزند و اتو می کشند و بعد از ظهر تا شب نيز باز خريد می کنند و می پزند و جمع و جور می کنند و شب هنگام وقتی ميخواهد دقايقی پای تلويزيون بنشيند تا چيزی ياد بگيرد با اين تصاوير از زنان نادان روبرو ميشود.وی متذکر شد که نبايد فکر کرد تنها زنانی در اين تجمعات حضور می يابند که متفاوتند و گفت که خود او با دو کودک ۸ ساله و پنج ماهه اش به اينجا امده است.

سخنرانان ديگر خانم ها پريسا عشقی و شيوا نظرابادی و دو اقا بودند که متاسفانه نامشان را فراموش کرده ام.در پايان مراسم قطعنامه نهايی که با نظر همه کسانيکه همچون ما از نخستين روزها به کمپين پيوسته بودند نگاشته شده بود قرائت شد.

در حاشيه

*متاسفانه بيشتر چهره هايی را که در مراسم ديدم چهره هايی اشنا بودند که در تمامی مراسم مشابه همچون ۸ مارس حضوری فعال دارند.اين موضوع نشان از بی توجهی زنان و جامعه نسبت به اين موضوع دارد.

*خبرنگارانی از اسوشيتد پرس و بی بی سی در مراسم حضور داشته و به تهيه گزارش و مصاحبه با حاضران مشغول بودند.

*خبرنگاری از صداوسيما در پايان مراسم بيرون از ساختمان به مصاحبه با شرکت کنندگان مشغول بود.

*تصاويری از سيمای زن در برنامه های تلويزيون به ديوارهای انجمن صنفی اويخته شده بود که جالب و قابل تعمق بودند.

*لوگويی که روزبه گل برای اين تجمع طراحی کرده بود يک ايراد داشت که هيچ کس جز خودش متوجه ان نشد.حالا اگه گفتيد ايرادش چی بود؟

*دوست نازنين ما ارش ديروز مادر بزرگ خود را از دست داد و نتوانست در جمع ما حضور پيدا کند.از همين جا بار ديگر به ارش عزيز تسليت می گويم و اميدوارم روزهای اتی روزهای بهتری برای او باشد.

*پيامی خصوصی به تاريخ شفاهی!کمپوت ديگر لازم نيست!!ما هنور هستيم!!اما در بازگشت از کيش پاستيل و کاکائو فراموش نشود!

*من هم که با روزبه هميشه همراه در مراسم شرکت کرده بودم و بعد از پايان مراسم هم چون نطق هردومان باز شده بود به خانه هنرمندان رفته و تا ۱۰ شب به امر نيک وراجی مشغول بوديم!

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

مراسم روز جهانی سروانتس

روز گذشته برای نخستين بار در ايران مراسمی برای بزرگداشت نويسنده و نمايشنامه نويس شهير اسپانيايی سروانتس در سالن سينمای موزه هنر های معاصر برگزار گرديد.بانيان اين مراسم سفارت اسپانيا در ايران و موزه هنرهای معاصر بودند.من به همراه دوستان گلم روزبه,ارش,محمد و روشنک در اين مراسم شرکت کرده بوديم.مراسم با سخنان دکتر نجمه شبيری که اجرای برنامه را عهده دار بودند اغاز شد و سپس سفير کشور اسپانيا در ايران سخنانی را بيان داشتند و از سفرای کشورهای برزيل,ارزانتين و مکزيک برای حضور در مراسم تشکر کردند و متذکر شدند که اسپانيا يک زبان به اين کشورها داده است و اين کشورها يک ادبيات به اسپانيا اهدا کرده اند.زان پس کاردار اول سفارت اسپانيا که خود در جرگه فرهيختگان اسپانيا هستند درباره سروانتس سخن گفتند و سه دغدغه مهم سروانتس را عشق,جنگ و ادبيات و سروانتس را بانی رمان نويسی مدرن دانستند.خانم دکتر شبيری نيز متذکر شدند که يکی از بزرگترين ارزوهای سروانتس اين بود که شاعر باشد و متاسف بود که پروردگار وی را از اين موهبت محروم گردانيده است.سپس دکتر فريد زاده  مشاور رياست جمهوری سخنانی فلسفی درباره سروانتس و تاثير او در حوزه های گوناگون ايراد کردند که متاسفانه چون صدای بسيار ارام و خسته ای داشتند ما کمی  تا قسمتی خوابمان برد!يکی از نمايشنامه های مشهور سروانتس نيز توسط دانشجويان رشته زبان اسپانيولی دانشگاه ازاد اجرا گرديد که چون به زبان اسپانيولی اجرا شد و مترجم هم ديگر نمايشنامه را ترجمه نکرد ما چيزی نفهميديم و فقط هر بار ديگران می خنديدند ما هم با کمی تاخير می خنديديم!!در اين مراسم بزرگانی از حيطه ادب پارسی نيز حضور داشتند که در ميان انان محمود دولت ابادی,سيد رضا حسينی,عمران صلاحی,محمد علی سپانلو,منوچهر اتشی و رضا قاسم زاده چهره هايی اشنا برای تمامی ادب دوستان هستند.در اين مراسم همچنين خانم دکتر شبيری سخنانی چند درباره مترجم توانای مرز و بوممان شادروان محمد قاضی مترجم شاهکار سروانتس((دن کيشوت)) ايراد کردند و دکتر شبيری به احترام ايشان از جای خود بلند شده و لحظاتی رو به جمعيت ايستادند.


دوستان نازنين تجمع اعتراضی روز چهارشنبه عليه ترويج زن باره گی و تحقير زن در بزرگترين رسانه کشور را فراموش نکنيد.شما نازنينانی که مايل به حمايت از اين تجمع هستيد لوگوی زير را که دوست خوب من گفتار نيک(روزبه) طراحی کرده است در وبلاگ های خود قرار دهيد.دوستان نازنينی هم که مايل هستند در جريان متن بيانيه ای  که در انتهای مراسم خوانده خواهد شد باشند به من ايميل بزنند تا بيانيه را برايشان ارسال کنم.نظرات خود درباره بيانيه را نيز بايد با خانم نوشين احمدی خراسانی در ميان بگذاريد.و اين هم لوگو:

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

   چهار شنبه ۹ ارديبهشت ماه روز تجمع اعتراضی ما عليه سيايت های زن ستيزانه صدا و سيما است.مراسم به همت تريبون فمينيستی ايران در انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار خواهد شد.شما نازنينانی هم که همچون ما به اين بزرگترين رسانه ملی و ترويج زن بارگی اعتراض داريد در اين کمپين شرکت کرده و تريبون را ياری دهيد.بنر زير نيز برای اين مراسم توسط روزبه گل طراحی گرديده است.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

مدت ها بود که به اين مساله فکر می کردم که چرا دو کشور المان و لهستان تا اين اندازه((نابغه پرور)) هستند.به اين نتيجه رسيدم که مهم ترين دليل زبان است.بر اين باورم که زبان و تفکر ارتباطی تنگاتنگ با يکديگر دارند.هرچقدر زبان مردمان يک کشور بيشتر در ورطه سقوط و بازاری شدن بيافتد تفکر مردمان ان سرزمين نيز سطحی تر و ساده تر ميگردد.متوجه شده ايد که بسياری از انديشمندان,هنرمندان,فيلسوفان و نويسندگان شهير جهان از دو کشور مذکور برخاسته اند؟درنگ کرده ايد که زبان ما و متعاقب ان تفکر ما تا چه اندازه پيش پا افتاده گرديده است؟


فکر نمی کنيد که زندگی شمار قابل توجه و رو به افزايشی از ايرانيان يک Restoration Comedy يا همان Comedy of manners به تمام معناست؟؟

*معذرت ميخواهم!نميدانم اين دو کلمه را به فارسی چه ترجمه کرده اند و ترجمه لغوی انها را نيز به اين دليل که نمی دانم در فارسی اينگونه ناميده ميشوند يا خير ننوشتم.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

-ليلا ۲۶ ساله است.در خانواده ای کاملا سنتی و مذهبی متولد شده و بزرگ است.از همان بدو تولد او را ناف بر پسر عمويش که هفت سال از او بزرگتر است کرده بودند.ليلا در تمام دوران مدرسه دانش اموزی بسيار ممتاز و باهوش بود.اما وقتی ۱۸ ساله شد و دیپلم خود را گرفت با وجود انکه در رشته مهندسی کامپيوتر در يکی از بهترين دانشگاه ها پذيرفته شده بود علی رغم ميل خود مجبور به ازدواج با پسر عمويش شد.پدرش ميگفت:((درس به چه درد زن ميخوره!به درد مرد هم نميخوره!درس مال بچه سوسول هاست.دختر بايد زود سر خونه و زندگيش بره.دستور خدا و پيغمبرشه مه دختر را بعد از ۹ سالگی هرچه زودتر شوهر بديد.))ليلا بعد از ازدواج خيلی زود بچه دار ميشود.تمام روز را به انجام کارهای خانه(پختن و شستن و رفتن) می پرداخت و وجود مادر شوهری که در نيش زبان بی هتاست را در طبقه پايين می کرد(خانه ای که  درش به دستور شوهر هرگز بسته نيست و مادر شوهر هر وقت که می خواست حتی اگر ليلا در خانه نبود به ان وارد ميشد.)ليلا اما شوق درس خواندن را هنوز از دست نداده بود.انقدر به شوهر التماس ميکند تا بالاخره شوهر به او اجازه شرکت در کنکور را ميدهد.شوهر مطمئن بود که ليلا نمی تواند در دانشگاه پذيرفته شود و همان زمان های اندکی هم که ليلا را مشغول درس خواندن می ديد بهانه ای برای دعوا و جنجال راه انداختن پيدا ميکرداما ليلا که بسيار باهوش بود در دانشگاه پذيرفته ميشود.انقدر التماس ميکند تا شوهر با هزار منت به او اجازه ثبت نام ميدهد.روز ثبت نام ليلا در صف جلوی من ايستاده بود.شوهرش هم با او بود.مرد سر و وضع نا مناسبی داشت.لباس های بدقواره,حرف زدن جاهل مابانه,کفش هايی که شت ان را خوابانده بود و ادامسی در دهان که بی وقفه با سو و صدا ان را باد ميکرد.با صدای بلند غرغر ميکرد و می گفت:((چه معنی داره زن شوهردار اين اداها را در بياره!هوس درس و کتاب به سرش بيافته!الان تو بيای اين خراب شده کی بچه را نگه داره؟کی واسه من هر وعده غذا بپزه؟بيای اينجا وسط يک مشت پسر سوسول بلولي؟!!))ليلا از همان اول کار به يک دانشجوی ممتاز تبديل شد.درس ها را با عشق و علاقه ميخواند و توجه همه را به هوش و استعداد وافر خود جلب ميکرد.شوهر ليلا اگر می ديد که او در خانه درس ميخواند روزگارش را سياه ميکرد.ليلا فقط در نيمه های شب و صبح های زود می توانست درس بخواند.چيزی به فارغ التحصيلی  نمانده بود و همه اساتيد از ليلا می خواستند که در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کند.او که شيفته ادامه تحصيل بود با هزار ترس و لرز موضوع را با شوهر در ميان گذاشت.شوهر جنجالی حسابی به راه انداخت و به ليلا گفت:((جوت زياد شده!هار شده ای زنيکه علاف)).سپس موضوع اين بی ناموسی!را به پدر و پدر زنش گفت.پدر و عموی ليلا(که همان پدر شوهرش است) به خانه انها امدند و جلو چشم مادر شوهر و خواهر شوهر و بچه ليلا کتک مفصلی به او زدند و گفتند:((بيجا ميکنی ديگه پاتو تو اون ج... خانه(يعنی همان دانشگاه!!) بگذاری.))ليلا درست در هفتمين ترم تحصيل ناچار به انصراف دادن شد و اينک کنج خانه نشسته و شوهرداری و بچه داری ميکند.

۲-پريا بيست ساله است.در خانواده ای سنتی متولد شده است.پدر و مادر پيرش به جز پريا پنج فرزند ديگر دارند که همگی چندين سال ار پريا بزرگتر هستند.پريا هم در تمام دوران تحصيل بسيار کوشا و درسخوان بوده است.پدر و مادر او از زمانيکه او ۱۵ ساله بور در پی شوهر دادنش بودند.ميگفتند پريا بايد شوهر کند تا ان دو با خيال راحت بميرند.به پريا اجازه تحصيل در دانشگاه داده نشد  و پريا بعد از گرفتن ديپلم در يک ارايشگاه مشغول کار شد.اولين خواستگار جدی که پيدا شد پدر و مادر و برادرهای پريا او را ناچار به قبول اين ازدواج کردند.شوهر پريا مردی ۲۵ ساله است.او پريا را به اتاقی در خانه پدريش برد و پريا در ان خانه با پدر شوهر,مادر شوهر,دو برادر شوهر و خواهر شوهرش زندگی ميکند.تنها دلخوشی پريا اين بود که که شغلی دارد و اندک استقلال مالی.اما خاندان شوهر و خود شوهر او را از از کار کردن منع می کنند و می گويند:((ما ابروداريم!ارايشگاه جای زن های ... است.همين مونده ناموسمون بره اين جور جاها کار کنه و چشم گوشش باز بشه!))بعد شوهر برای خودی نشاد دادن و اثبات اين موضوع که خيلی مرده!و ناموس پرست جلو چشم کس و کار خودش و پريا کتک مفصلی به او ميزند.پريا هم حالا خانه نشين شده است و فقط اجازه دارد هفته ای يک بار در معيت همسر بزرگوار به حانه پدر و مادرش برود.

چند تا ليلا و پريا می شناسيد؟تا حالا در برابر ظلمی که به انها رفته است درنگ کرده ايد؟هيچ متوجه شده ايد که چطور استعدادهای انها با بی رحمی تمام زير پاهای فرهنگ مرد سالارانه له شده است و انچه برای انها باقی مانده است سرنوشتی محتوم و درناک است؟ما چند تا ليلا و پريا در سرزمين گل و بلبلمان داريم؟!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳

 

شوهر کبری رحمانپور با مراجعه به دادسرا خواهان اجرای حکم اعدام شد.

مصاحبه ای خواندنی با شهرنوش پارسی پور

گزارشی از ميزان اگاهی دانشجويان از شروط ضمن عقد

شيخ رفسنجان!

قاچاق زنان تجارتی کثيف برای يک مشت دلار

ققنوس هايی که در ديار ما افسانه نميشوند.

اقای قاضی جلوی مسافرکشی زنم را بگيريد!

کبری رحمانپور باز در يک قدمی اعدام قرار گرفته است.چه بايد کنيم؟شماها راه حل ديگری به نظرتان ميرسد؟بايد تلاش هايمان بعد تازه ای بيابد...زود...خيلی زود...تا قبل از اينکه دير بشه.

*چرا حکم زندان اين مردک لندهور (شوهر کبری رحمانپور) اجرا نميشود؟نکنه قرار برای قدر دانی از زحمات اين مردک شصت و چند ساله در تجاوز های پی در پی به کبری سيمرغ بلورين و لوح افتخار و نشان جمهوری اسلامی هم بهش تعلق بگيره؟

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

 

همه ما فراوان ديده ايم شير زنانی را که بار زندگی را همچون کوهی برداشته بالای سر گرفته,تاب اورده و هرگز فخر نفروخته اند.همه ما فراوان ديده ايم زنانی را که رنج زندان و اسارت شوهر و فرزند را ساليان دراز تاب اورده اند و هرگز استواری خود را از دست نداده اند.فراوان ديده ايم بزرگ زنانی را که عمری کمر به خدمت همسر جانباز و فرزند معلول بسته اند و هيچ سخنی از سر خستگی بر زبان نياورده اند.بسيار ديده ايم زنانی را که در خانه شسته,پخته,رفته و دوخته اندو در خارج از خانه نيز از بامداد تا شامگاه فعاليت کرده اند و شباهنگام بی انکه کوچکترين گله و شکايت و ناله ای کنند تن به بستر کشيده اند.چطور ميتوان ابلهانه  اين موجود نيرومند را ((ضعيفه و ناقص العقل)) خواند؟!و چطور فرهيختگانی(به زعم خود البته) همچون اساتيد دانشگاه به خود اين اجازه را می دهند که شير زن ايرانی را ((ضعيفه و ناقص العقل)) خطاب کنند؟و بزرگترين رسالت زن را ((شستن هرچه بهتر کهنه های بچه)) بدانند و تنها تفاوت دختران تحصيلکرده يا به اصطلاح خود ان فرهيخته!((شماهايی که چهار کلمه انگليسی بلغور ميکنيد و پشت کامپيوتر مينشينيد)) را با دختران تحصيل نکرده در اين دانند که ((دانشگاه ياد ميگيريد که با لنگه دمپايی دنبال بچه تون نکنيد))؟!!

**سخنان گوهر بار داخل پرانتز از يکی از اساتيد محترم دانشگاه ماست!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

 

راستی بالاخره يک گوسفند بينوا کشته شد تا بلا و نحسی از خانه ما دور بماند.فراموش نکنيم که از برکات همين گوسفند کشی هاست که در ايران امار طلاق صفر است,هيچ کودک معلولی متولد نميشود,هيچ خانه ای مورد دستبرد قرار نميگيرد,هيچ ماشينی به سرقت نميرود و هيچ کس بيماری لاعلاج نميگيرد و همه خوش و خرم در رفاه و اسايش زندگی می کنند!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳

 

چند روز پيش مامانم که طبق روال هميشگی برادرم را به مدرسه برده بود وقتی برگشت به پدرم گفت:اين هفته يک گوسفند بکشيم.چند وقته مدام اتفاق های بد برامون می افتد.يک خونی ريخته بشه اين نحسی دست از سرمون بردارد!!((اتفاق های بد هم يکی اين بود که روز اولی که به تايلند رسيديم جيب بابام را زدند!البته دزد را بابام گرفت و روز اول سفر ما در ايستگاه پليس گذشت!بعد که به تهران برگشتيم زاپاس ماشين بابام را با صد هزار تومان پول دزديدند.اون روز هم مامانم از يک تصادف وحشتناک جسته بود))

من با هيچ منطقی نميتونم اين قضيه را درک کنم که چرا يک حيوان بايد کشته شود يا به قول مامانم يک خونی ريخته بشه تا ديگه بلايی سر کسی نياد!اين قساوت و بی رحمی که مردمان ما خيلی راحت با ان برخورد می کنند از چی ناشی ميشود؟چرا ما تا اين اندازه بی شفقت شده ايم و بر اين باوريم که  خونی را بايد ريخت تا زندگيمان از بلا به دور باشد؟چرا تا ماشين جديدی می خريم راهی مراکز گوسفند کشی ميشويم و با سر بلندی خون حيوان بينوا را به چرخ های ماشين می ماليم و بعد با خيالی اسوده سوار ماشين ميشويم؟يا زمانيکه خانه جديدی می خريم؟چرا جلوی پای عروس و داماد بينوا قبل از وارد شدن به خانه شان خون و خونريزی راه می اندازند؟و چطور بسيارانی خيلی راحت و عادی صحنه کشته شدن و جان دادن حيوان زبان بسته را می بينند و هيچ احساسی هم ازارشان نمی دهد؟اين قساوت همگانی را چطور ميتوان توجيه کرد؟

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳

 

((ای زرتشت پاک!همانا نشان به پايان رسيدن هزارمين سال تولد تو و اغاز بدترين دوره ها اين خواهد بود که:صد گونه,هزار گونه,ده هزار گونه ديوها با موهای ريشان از نزاد خشم,کشور ايران را از سوی خاور فراگيرند.همه چيز را بسوزانند و نابود کنند-ميهن,دارايی,مردانگی,بزرگ منشی,کيش راستی,خوشی و اسايش و همه کارهای اهورايی را پايمال کرده و هئين مزديسنان و اتش ور هرم از بين برود و انگاه با درندگی و ستمگری فرمانروايی کنند.اين تقصير خودمان بود که طرز مملکت داری را به عرب ها اموختيم,قاعده برای زبانشان درست کرديم,فلسفه برای...فکر,روح صنعت ساز و علوم و ادبيات خودمان را دو دستی تقديم انها کرديم تا شايد بتوانيم روح وحشی و سرکش انها را رام و متمدن سازيم.ولی افسوس! اصلا اصليت انها و فکر انها از زمين تا اسمان با ما فرق دارد و بايد هم همين طور باشد.اين قيافه های درنده,رنگ های سوخته,دست های کوره بسته برای گردنه گيری درست شدهاند.))

به قلم زنده ياد صادق هدايت

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

 

نرگسانه

ياس ها را به نخ می کشد

ناوک چابک سوزنم

                       اين گلوبند بر گردنم

وان حرير تن از وی پديد

ان خيال افرين سپيد

-ياد ايام ديرينه-را

                      بر بر و دوش می افکنم

کيستم کيستم کيستم؟

پيش ايينه می ايستم

پای تا سر خود شيفته

                            راستی نرگسم يا زنم؟

اه,ای امن دلخواه من!

بام و ديوار و درگاه من!

با تو سرگرم اوهام خويش,

*

می پرم ناگهانی ز جا

اين صدا اين صدا اين صدا

انفجار است يا رعد يا...

                           می دوم,پرده پس می زنم:

پشت اين خانه خون می رود,

جان به باد جنون می رود

رخشه ها در شب قير گون

                                 رعشه می افکند در تنم

من چنين ناتوان از دو پا

دل غمين,دست ها بی نوا

خلق را از نهانگاه خود

                            نعره ی ((فتنه بس!)) می زنم

گرچه کس نشنود بانگ من,

لاف زن از نجات وطن

غرق خود بينی خويشتن

                               سخت بيهوده جان می کنم

*

جون بيايد زمانم به سر

گر کسی جويد از من خبر:

نرگسی در بر ابدان

                         خيره در عکس خود...ان منم!

سروده بانوی شعر فارسی سيمين بهبهانی


دوستی داشتم که اقايی ۳۲ ساله بود و بعد از ۱۲ سال زندگی در کانادا به ايران امده بود . هميشه می گفت منظور از دعوت کردن يک دختر به قهوه کاملا مشخص است و coffee dosen't mean coffee! coffee means sex! حالا چرا اينو ميگم چون يکی از دوستانم در دانشکده ديروز با شوق و ذوق ميگفت که فردا ((يعنی امروز)) به صرف قهوه دعوت داره!!!!!!نتيجه گيری موقوف!!!!!

*کسی يک وکيل ماهر برای مهاجرت به استراليا سراغ دارد؟؟ 

 

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

 

خوب من برگشتم.قبل از هر چيز از همه شما دوستان خوبم که در اين مدت به من سری زده بوديد ممنونم.از تمام ايميل های دوستانه شما نازنين ها هم سپاسگذارم.ان اقای غير محترم!هم که تو اين عيد خودشو کشت!!چهار تا ايميل زده که من از هيکل و اطوار های!!تو نديده !!!!!خوشم مياد ميخواهم با هم سکس داشته باشيم.جان مادرت نه نگو!!!!!!!!!اولا من مطمئن هستم که شما اشنا هستی.راستی چرا اينقدر ترسو تشريف داريد؟در ايميل هايی که می فرستيد اسمتون unknown writer! هست.اين يک نمونه کاملا بارز از خشونت کلامی است که در جامعه ما عليه زن صورت ميگيرد.در واقع اين اقا با اين ايميل های خود قصد تحقير کردن من را دارد کاری که متاسفانه بسيارانی در اين مرز و بوم انجام ميدهند و با اينگونه صحبت های سخيف جنسی قصد خرد کردن شخصيت زنانی را دارند که مستقلند و از جنسی ديگر.اقای عزيز جدا برای شما متاسفم و برای تمامی انانی که به قول گلی ترقی ((مغزی به اندازه مغز گنجشک و دنيايی به وسعت يک گل کلم دارند.))

خوب بيشتر پرداختن به اين خزعبلات تلف کردن وقت نازنين است.عيد بهتون خوش گذشت؟...خوب استراحت کرديد؟...من چند تا کتاب جديد خوندم.مجموعه داستان های کوتاه ((شهری چون بهشت)) نوشته بانوی قصه فارسی دکتر سيمين دانشور که مثل تمام کارهای ديگر ايشون بسيار دوستش داشتم.کتاب خاطرات شاعر ه محبوبم سيلويا پلات که در بعضی لحظه ها جدا نفسم را بند اورد.يک سری شباهت های حيرت انگيز بين سيلويا پلات و فروغ وجود دارد.شماره اخر مجله وزين بخارا به سردبيری علی دهباشی را هم مطالعه کردم که از ميان مطالب اين شماره مقاله ((درباره اسم باستانی خليج فارس)) به قلم همايون صنعتی و ((گفت و گو با عيدی امين))ديکتاتور سابق اوگاندا به قلم ريکاردو اوريزيو و برگردان خجسته کيهان و نقد کتاب ((پنج گلوله برای شاه)) که توسط هرمز همايون پور نگاشته شده است توجه من را جلب کرد.

خوب فعلا وراجی بسه...تا بعد.

*من دلم برای يک نفر بيشتر از هر وقت ديگری تنگ شده و هيچ خبری هم از يگانه ترين يار نيست.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳

 

اميدوارم در سال جديد همه شما نازنينان تندرس باشيد.همه شما ياران کامياب باشيد.خداوند خانم های زيبا و عشوه گر نصيب همه اقايون گرداند و اقايون پولدار نصيب همه خانم ها!...(هی بگيد بدبين مينويسی!)

...و اميدوارم سال ۸۳ سال بهتری برای ايران زمين باشد و خوشبينانه اينکه اين سال اغاز بهار ازادی باشد.از ايزد يکتا ميخواهم امسال سال بهتری برای زنان ايران زمين باشد و اميدوارانه ارزو ميکنم که در اين سال دختر ۹ ساله را به اذن پدر شوهر ندهند هيچ مردی اجازه کتک زدن زن و فرزندش را نداشته باشد و جامعه ما حداقل تلاش کند که به زن به چشم موجودی برابر با مرد بنگرد.از افريد گار ميخواهم رنج ملت ايران را کمتر کند و فرزندان ايران زمين را  از بلا ها محافظت کند و جنبش زنان ايرانی را پاسدار باشد.

اه ه ه ........چقدر ارزوهای خوشگل دارم.....با با ارزو هم نکنيم که ميميريم.

راستی من فردا ميرم مسافرت تا ۱۲ فروردين.وقتی برگشتم اپديت ميکنم.....دوستان من نوروز بر همکيتان مبارک باد!

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳

 

نوروز

در تقويم مزديسنانی جشن نوروز به دنبال يک دوره ی ده روزه قرار دارد که ((همسپثه ئه ديه)) يا ((فرورديگان)) ناميده ميشود . اخرين جشن فصلی سال يا ((گاهانبار)) است که افرينش افريده های مختلف را به ياد می اورد و اخرين انها مربوط به خلقت انسان است.بنا بر بيشتر روايات اسطوره ای-افسانه ای ايران دوره پيشدادی زمان پيدايش نوروز و جمشيد چهارمين پادشاه پيشدادی بنيانگذار نوروز به شمار ميرود.

ايرانيان قديم باور داشتند که در هنگام تحويل سال زمين از روی يک شاخ گاو به شاخ ديگر گاو انتقال می يابد و در اين لحظه تخم مرغ روی ايينه و برگ سبز روی تنگ اب سفره نوروزی می چرخند و ماهی در تنگ اب از حرکت می ايستد.هفت سين نوروزی که در سفره چيده ميشد نقش مهمی در ايجاد وحدت و همبستگی ميان اعضای خانواده دارد.امروزه متاسفانه قبل از تحويل سال ايرانيان ((قران)) را گشوده و دعايی از قران را ميخوانند و من متحيرم که ايين باستانی ايران زمين چه سنخيتی با قران کتاب اسمانی مسلمانان دارد!!و چرا ما تا اين اندازه بی تفاوت از کنار اين مسئله ميگذريم!

 

نوروز ماندگار است...

نوروز ماندگار است تا يک جوانه باقی است

باقی است جمع جانان تا اين يگانه باقی است

بار دگر بريدند نای و نواش اما!

اين ساز مينوازد تا يک ترانه باقی است

سينه به سينه گفتند کوتاه تا شود شب

کوتاه ميشود شب وقتی فسانه باقی است

عيد است و نامه دارم از من رسان سلامی

بشتاب ای کبوتر تا اشيانه باقی است

گم کردمش!نشانيش يک کوچه تا جوانی

پيداش کن پرنده!تا اين نشانی باقی است

ميچينمت دوباره از اسمان کرمان

پرواز کن ستاره!تا بام خانه باقی است

نور نگاه کورش بر بردگان بابل

بعد از هزارها سال در هگمتانه باقی است

زيباست حرف باران در کوچه های تبريز

اواز مولوی هست تا يک چغانه باقی است

دود اجاق وصلی کو در سفر برافراشت

بعد از هزار منزل در بلخ و بانه باقی است

در حيرتم که بعد از کشتار عشق اينک

در زير سقف تاريخ عطر زنانه باقی است

تازی و کينه توزی,جهل و سياه روزی

نفرين بر انکه عدلش با تازيانه باقی است

عصر دگر برايد,اين نيز هم سر ايد

گر نيستت يقينی,حدس و گمانه باقی است

يغماييان ربودند محصول عمر مارا

بشتاب و کشت ميکن تا چند دانه باقی است

افراط کرد و تفريط اين ساربان گمراه

ای کاروان سفر خوش!راه ميانه باقی است.

سروده عليرضا ميبدی

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

 

اينو حتما حتما بخونيد.فوق العاده جالب و حاوی نکات بسيار مهمی است که کاش استاد  پرت من هم اين را بخونه شايد کمی روشن شود.

*بسيار ممنونم از گفتار نيک عزيز که اين لينک را برای من فرستاد.

راستی امروز چهار شنبه سوری است.اين سنت نيک را که يادگار پاکان است گرامی بداريد.البته کار خطر ناک ممنوع است!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

 

فروغ

از خانه سياه که امد

به همه نشان داد

خانه سياه نيست

ميشود در اين خانه عروس شد

ميشود

پشت چهره های زشت

زيبايی را به وضوح ديد

خانه سياه هست

اما به سياهی قلب شما نيست.

سروده کريم رجب زاده


 

زنم

زنم با لباس هايش غيب شده

فقط دو جوراب به جا گذاشته و

برسی که پشت تخت افتاده.

 

بايد جوراب های خوشگلش را نشانتان دهم

و اين موی سياه سفت را که لای دندانه های برس گير کرده.

 

جوراب ها را در کيسه زباله می اندازم,برس را

نگه ميدارم و استفاده می کنم.فقط تخت است

که غريب افتاده و نمی شود بی خيالش بود.

سروده ريموند کارور(برگردان محمد رضا فرزاد)

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢

 

اخر سر من و اين استاد درس بررسی اثار ترجمه شده اسلامی يک بلايی سر هم مياريم!گوشه ای ديگر از کل کليات!!

استاد:روزی شخصی به خانه حضرت محمد وارد شد و بی انکه در بزند وارد خانه شد.همان موقع ايه نازل شد که نبايد بی انکه اجازه دخول بگيريد وارد خانه شويد.ببينيد اين دين متعالی چه اندازه ظريف بين بوده و به جزئيات توجه داشته است.اونوقت ما هی دعوای اين داريم که ما تمدن داريم.

من:ببخشيد در همين زمان که اين حضرات عرب نمی دانستند که برای وارد شدن به منزل کسی بايد در بزنند در ايران امپراتوری وجود داشت و اين مسائل جزو بديهيات بوده است.خوب اينا هم از اشخاصی مثل سلمان فارسی اين ريزه کاری های تمدن را ياد می گرفتند.

استاد:در همان دوران ما يک شاعر نداشتيم اما مردم عربستان همه از ذوق شاعری بهره مند بودند و عروض و قافيه می دانستند.

من:البته مستحضر هستيد که استعداد والای اقايون در سرودن هجويه بوده است و در ضمن بعد از  ان هجوم وحشيانه که تمام کتاب خانه های ديار پاک مارا ويران کردند نشانه ای باقی نماند و گر نه مطمئن باشيد شاعر های توانای بسياری داشتيم.البته اين رفتار وحشيانه کاملا توجيه پذير است .برای اينکه نادانی و بی تمدنی خودشان معلوم نشود تمام مظاهر تمدن را نابود کردند.

استاد:اما فراموش نکنيد که مردم ايران با اغوش باز به استقبال اين دين اسمانی رفتند.

من:يکی از بزرگترين دروغ هايی که باب شده همين است.ابن عربی مورخ مشهور خود عرب ها مينويسد که مردم ايران با دل و جان مقاومت کردند و اصلا به دشت جلولا به اين خاطر جلولا می گويند که از اجساد ايرانيان پوشيده شده بود.(جلولا به معنای پوشيده شده است) . ابن الاثيری مينويسد هنوز بعد از ۱۰۰ سال که از مسلمان شدن اجباری ايرانيان می گذرد مردم در پستو های خانه هايشان اوستا و تمثال های زرتشت را نگهداری می کنند.تازه خود تاريخ بزرگترين گواه است.از همان زمان هجوم اعراب تا امروز ايرانيان حتی يکبار با ديگر مسلمان ها متحد نشدند تا به گشور های ديگر هجوم ببرند و هميشه با غير مسلمان عليه مسلمان متحد شده اند و با مسلمان جنگيده اند.حتی بعد از انقلاب هم تنها جنگ ايران با مسلمان يعنی عراق بوده است.مردم مصر با ان تمدن و پيشينه کاملا عرب شده اند.لباس و زبان و اعيادشان همه عربی است اما ايران هنوز ايين ها و اعياد باستانيش را حفظ کرده است.هنور به زبان پارسی تکلم ميکنند و هنوز بر اساطير و پيامبر خوديش می بالد.حالا کجا اين مردم با اغوش باز دويدند به طرف اعراب وحشی؟

استاد:(نگاه طولانی می اندازد و چيزی نمی گويد)

من:چه زيبا گفت ان بزرگ مرد که(اعراب ملتی وحشی و بی تمدن هستند.انها وقتی عمارت زيبا و با شکوه را ميبينند تنها تا اين اندازه ميفهمند که چوب بنا را برای درست کردن اتش و ميخ هايش را برای بنا کردن چادر استفاده کنند.)همين الان هم کمترين سهم را از تکنولوژی و دانش جهانی دارند.البته خوب خانم بازی و غذاهای جورواجور خوردن واقعا اوقات فراغت براشون باقی نميگذاره!

استاد:(صورتشو مياره دو سانتی صورت من ) خانم نازنين به جاش همين عرب به قول شما وحشی ميگه نه تنها حق نداری دخترتو زنده بگور کنی بلکه بايد نصف پسرت هم به او ارث بدی.

من:من منکر نميشم که برای ان جامعه وحشی اين مذهب واقعا مفيد بوده و گرنه اين ادمها همديگر را ميخوردند.ولی چرا اين قوانين هنوز بايد اجرا شوند؟چرا دختر در قرن بيست و يکم هنوز بايد نصف پسر ارث ببرد؟

استاد:ببين عزيزم شما مسئله را تجزيه تحليل نميکنی!دختر نصف ارث می بره بعد ازدواج ميکنه با پسری که دو تا اون ارث اورده است.خوب اون پسر هم ارث را برای زن و زندگيش خرج ميکنه.پسر هم که دو برابر دختر ارث ميبره ميبره واسه دختر خانواده ديگری خرج ميکنه!!!

من:ببخشيدا يکی مثل من که نخواهد ازدواج کنه تکليفش چيه؟بعد هم چرا لقمه را دور سرمون بچرخونيم؟!تازه کم نيستند مواردی که پسر از خانواده فقيرتری نسبت به خانواده دختره.

استاد:اه...چرا ازدواج نکنيد؟؟خانمی به وجاهت و زيبايی شما!مگه خدای نکرده مگه ا يرادی داريد؟!!!!!!!!

من:به هر دليلی دلم نمی خواهد ازدواج کنم.من بايد سر کلاس برم.فعلا با اجازه.خداحافظ!

فعلا با اجازه خداحافظ!بايد برم برای امتحان فاينال شاگرد هام سوال درارم!

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

قانون خانواده اصلاح بايد گردد.

افسانه نوروزی ازاد بايد گردد.

کنوانسيون زنان امضا بايد گردد.

حقوق زن در ايران اصلاح بايد گردد.

ازادي,عدالت,مرگ بر جنايت.

اين ها گوشه ای از شعار های زنان و مردان شرکت کننده در مراسم ۸ مارس که در پارک لاله برگزار!(البته اصولا چيزی برگزار نشد) شد بود.

از ساعت چهار و سی دقيقه زنان و مردانی را در گوشه کنار پارک ميديدی که به سمت امفی تئاتر روباز پارک در حرکت بودند.برای شرکت در مراسم روز جهانی زن که چند هفته پيش اعلام شده و مجوز لازم را نيز اخذ کرده بود.همين که به محل برگزاری مراسم ميرسيدی ماموران نيروی انتظامی و لباس شخصی ها را ميديدی که ايستادند و ميگويند:بريد.برگرديد.مراسم بهم خورد!!چرا؟جريان چيه؟هيچی اتفاق هميشگی ۳ يا ۴ ساعت قبل مجوز را لغو کرده اند!!!(درست مثل کتاب چاپ کردن در ايران که بعد از اينکه چاپ شد تازه ميفهمند که اه ....کتاب بد بود.ضد منافع دولت بود!اينجا هم تازه سه ساعت قبل ميفهمند که تجمع اخه!!)زن ها در ابتدا به عنوان يک اعتراض نزديک محل نشستند و سکوت کردند,بعد که شمار حاضران افزوده شد شروع به دست زدن و خواندن سرود ای ايران و يار دبستانی من  کردند.نيروی انتظامی هم مدام ميگفت متفرق شيد . هيچ کس برای اخطار های نيروی انتظامی تره هم خرد نمی کرد.کم کم زن ها دست در دست هم از دو طرف به سمت سکوهای محل تجمع رفتند,خبرنگاران خارجی هم مدام اينور و اونور رفته و سرگرم تهيه گزارش و صحبت با شرکت کنندگان بودند.

فيروزه مهاجر به نمايندگی از طرف سازمان فرهنگی زنان شروع به صحبت کرد و گفت که قرار بود امروز اينجا جمع شده و عليه خشونت به صحبت بپردازيم و تئاتری با اين مضمون را نيز اجرا کنيم که متاسفانه وزارت کشور چند ساعت قبل مجوز را لغو کرد!بنابراين مراسمی اجرا نميشود.اما زنان شرکت کننده باز شروع به شعار دادن کردند و دست در دست هم به طرف پايين پارک حرکت کردنند.يک مامور جمعيت را متوقف کرد و گفت:خانم هايی که همگی باشخصيت هستيد ما همکاری کرديم به شما اجازه داديم با اينکه مجوز لغو شده تجمع کنيد!!(چه تجمعي؟؟با کدام سخنراني؟؟با اجرای کدام برنامه؟؟!) شرکت کنندگان توجهی نکردند و همچنان شعار ميدادند که ناگهان گفت و گوی تمدن ها!شروع شد و باز هم مثل هميشه تنها منطق و گفت و گوی حاکم يعنی منطق خشونت شروع شد.نيروهای انتظامی درست مثل تاتارها به جمعيت حمله کردند و با باتوم به جان زنها و مردها افتادند.من و دختری را که در اين مراسم باهم اشنا شده بوديم را يک سرهنگ گرفت و گفت اين دوتا سياسی بودند تحويلشون بديد به مفاسد!!!!!!!مجرم سياسی را به مفاسد تحويل ميدن اونوقت؟؟...دو خانم مسن با شجاعت خودشون را ميان ما و مامور قرار دادند . کتک هم خوردند تا مامور ما دو تا را دستگير نکند.چقدر متاسفم که اين دو بانوی نازنين را گم کردم و نتونستم از دليری و حمايتشون تشکر کنم.با منطق حيوانی خشونت مردم را متفرق کردند و تا جايی که من ديدم يک پسر و دو دختر را دستگير کردند.ما هم به انسوی خيابان رفتيم و گفتار نيک و اقايی از سايت ايران سکولار را ديديم و بعد هم نخود نخود هر که رود خانه خود!

و اين بود مراسم روز زن در ايران و تجليل از مقام شامخ و زحمات زن ايرانی و اثبات دوباره اين موضوع که در هيچ کجای دنيا به اندازه ايران دموکراسی نيست و تا اين حد به زن ارزش و بها نميدهند!**

*از ته دل ممنونم از تمام اقايان ازاده ای که در اين تجمع شرکت کرده و ما را ياری دادند.باز هم ميگويم برای پرواز به دو بال احتياج داريم و برای ايجاد شرايط مطلوب برای زنان دوشادوش هم بايد تلاش کنيم.

*دموکراسی يک مفهوم ,يک فرهنگ و يک پروسه است نه فقط يک کلمه.

 


**از سخنان گوهر بار رهبر معظم انقلاب!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢

 

گوشه ای از کل کل های من و استاد محترم درس بررسی اثار ترجمه شده اسلامی

استاد:خانم شما چون مطالعه عميق درباره دين متعالی اسلام نداری با اين ديد راجع بهش صحبت ميکنی.

من:اگر يک مرد بودم ميتونستم راجع به اين دين به قول شما متعالی عميق فکر کنم ولی زمانيکه دينی تا اين حد من را خوار و خفيف کرده و زن را با شتر و غنايم يکی کرده چطور انتظار داريد من راجع بهش برم عميق فکر کنم؟!

استاد:تعاليم اين دين والاست هر چيزی حکمتی داره.

من:مثلا حکمت اينکه مرد ميتونه ۴ تا زن عقدی و کلی صيغه بگيره چيه؟چرا به زن اين حق را نداده؟

استاد:اولا که گفته اگه ميتونی عدالت را رعايت کنی

من:ببخشيدا چطور چنين چيزی ممکنه؟خود حضرت محمد که اسوه و الگو بقيه بود مدام پيش عايشه بود با بعضی از زنهاش حتی يک بارهم به بستر نرفت.مگه علاقه مفهوم کمی هست که بگی به هر کس ۳ کيلو علاقه ميدم؟!!

استاد:(کم اورد زد يک جای ديگه) اصلا خانم فکر کردی همه مثل شما فکر می کنند خيلی ها با دل و جان!زن دوم ميشوند.هيچ مشکلی هم پيش نمياد.(اينکه زن اول چه حال و روزی پيدا ميکنه هم که اصولا جزو مشکلات نيست!) خيلی ها مشکل مالی دارن و..

من:اهان!خودتون فرموديد استاد.مشکل مالی دارند.دختری که مشکل مالی نداشته باشه هرگز تکرار ميکنم هرگز حاضر نميشه زن دوم  مرد بشه و تازه اصولا هيچ انسان سالمی از هوو و قسمت کردن کسی را که دوست داره با نفر سومی خوشش نمياد.جواب مرا هم نداديد چرا زن حق چند همسری نداره؟اگه عملی قبيح هست برای همه قبيحه مرد و زن نداره که!

استاد:بذار حکايتی از پيامبر اسلام (ص) برات تعريف کنم تا ببينی با دليل و منطق اين کار برای زن ممنوع شده است.روزی تعدادی از زنها که مثل شما همين فکر را می کردند که چند همسری اگه بده برای مرد و زن هر دو قبيح است نزد پيامبر اسلام رفتند و به او گفتند ما هم بايد حق چند همسری داشته باشيم.پيامبر فرمود نميشود.پرسيدند چرا؟فرمود:يک ظرف بزرگ اوردند به هر کدوم از اين زن ها هم يک پياله اب داد و گفت حالا اب های داخل پياله را در اين ظرف خالی کنيد.زنها اين کار را کردند.پيامبر فرمود حالا هر کس ابی را که در پياله خودش بود از اين ظرف بردارد.زنها گفتند نميشود.پرسيد چرا؟جواب دادند:ما از کجا بدونيم اب پياله ما کدوم بود؟پيامبر فرمود:اهان!به همين دليل هم هست که زن نميتواند چند شوهر داشته باشه.زمانيکه زنی حامله شد بايد از کجا فهميد نطفه متعلق به کيست؟شوهر ها که نميتوانند اب منی خودشان را جدا کنند.زن ها هم قانع شدند و رفتند.اميدوارم شما هم قانع شده باشی.

من:(اين شکلی) ببخشيدا ولی مثالی از اين سخيف تر و توهين اميزتر ممکن نبود ديگه.البته از يک ادم بيسواد تحليل و مثالی بهتر از اين هم نميشه انتظار داشت.جالبه پيامبر هم شدند!!!!

نتيجه:من يا از دانشگاه اخراج ميشم يا مرتد و مهدور الدم شناخته شده و به عنوان قربانی به پيشگاه سالار شهيدان تقديم ميشوم!!يا استاد جان به بنده پيشنهاد... ميدند که اين اخری احتمالش خيلی زياده چون درسته حدودا ۸۰ سال را شيرين دارند اما بزنم به تخته اجنه ها چشم نزننش حسابی هيز تشريف دارند و البته اين لازمه اسلام ناب محمدی است!

قصه ما به سر رسيد استاد جان به کلاس ساعت بعد دير رسيد!به علت کل کل با من

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

 

فراخوان ۸ مارس

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

دوشنبه ۱۸ اسفند ماه (۸ مارس) روز جهانی زن را فراموش نکنيد.امفی تئاتر روباز پارک لاله از ساعت ۱۷ تا ۱۹ پذيرای همگی ماست.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

فاطمه سياح

فاطمه رضازاده محلاتی که به نام فاطمه سياح شناخته شد نوه ی محمدرضا محلاتی دختر ميرزا جعفر محلاتی و برادر زاده ی ميرزا محمد علی محلاتی که معروف به حاج سياح بود که همگی انان از رجال روشنفکر دوره ی قاجار و پس از ان هستند.

وی که نخستين بانوی مدری دانشگاه تهران است در سال ۱۲۸۱ در شهر مسکو  جايی که پدرش در صورت ظاهر به مدت ۴۵ سال به تدريس زبان های شرقی سرگرم بود اما در باطن بيشتر به کار سياسی می پرداخت متولد شد.تحصيلات عاليه ی خود را در مسکو گذراند و از دانشکده ی ادبيات مسکو در رشته ی ادبيات اروپايی دکترا گرفت و به مدت ۴ سال در همان دانشگاه تدريس کرد و سپس در سال ۱۳۱۳ به ايران امد.وی به زودی با پسر عموی خود حميد سياح ازدواج کرد اما عمر اين پيوند بسيار کوتاه بود و وی به زودی هز همسر خود جدا شد هرچند هرگز از نام فاميل او جدا نشد و همواره به نام فاطمه سياح شناخته ميشد.

دکتر فاطمه سياح نخست در وزارت فرهنگ در پست معاونت اداره ی تعليمات نسوان به کار پرداخت و پس از تشکيل کنگره ی هزاره ی فردوسی به اعضای ان کنگره پيوست.در سال ۱۳۱۵ دانشسرای عالی از وی که به زبان های روسي,المانی,فرانسه و انگليسی تسلط کامل داشت برای تدريس زبان های خارجی دعوت کرد و به رغم مخالفت شديد وزارت فرهنگ به دليل نياز شديد به وجود اين زن دانشمند درخواست وزارت فرهنگ رد شد و با ورود دکتر فاطمه سياح به دانشسرای عالی تدريس زبان روسی در کنار ساير زبان ها باب شد.در همان دوران کانون بانوان تشکيل شد و وی که به سرنوشت زن ايرانی و کوشش هايش برای به دست اوردن ازادی سخت علاقه مند بود به عضويت ان درامد و به دليل شايستگی های شخصيتی به عنوان عضو هئيت نمايندگی ايران در هفدهمين دوره ی جامعه ملل به مقر سازمان ملل رفت.

وی با وجود مخالفت های شديد سرانجام به دانشگاه راه يافت و بر کرسی سنجش ادبيات زبان های خارجه جای گرفت و ۵ سال تمام به درازا کشيد تا سرانجام سمت استادی او در شورای عالی فرهنگ تصويب شد و در همان سال در هئيت مديره ی انجمن روابط فرهنگی ايران و شوروی نيز به فعاليت پرداخت و نه تنها در کميته ی موسيقی اين انجمن بلکه در هويت تحريريه ی مجله ی ((پيام نو)) که ناشر افکار اين انجمن بود نيز به همکاری پرداخت.وی در دی ماه سال ۱۳۲۴ نخستين شماره ی مجله ی ((حزب زنان)) را منتشر کرد و در همان سال همراه با صفيه فيروز در کنگره ی زن و صلح پاريس شرکت کرد.

وی که بانويی پر توان و کوشا بود با وجود ابتلا به بيماری قند و ناراحتی های شديد جسمانی هم چنان به کوشش هايش در معرفی چهره ی جديد زن ايرانی ادامه ميداد و به جز مقالاتی که پی در پی از وی به چاپ ميرسيد  و تدريس در دانشگاه هم چنان به فعاليت های اجتماعی خود ادامه ميداد و در سال ۱۳۲۵ به عضويت کميته مرکزی سازمان زنان ايران در امد و همزمان در جمعيت شير و خورشيد بانوان ايران نيز فعاليت ميکرد و به عضويت نخستين کنگره ی نويسندگان ايران نيز درامده بود.وی اخرين سخنرانی خود را روز پنجشنبه ۶ اسفند سال ۱۳۲۶ دربارهی نفوذ داستايوسکی در ادبيات فرانسه ايراد کرد  و ۷ روز بعد بر اثر سکته ی قلبی در سن ۴۵ سالگی درگذشت و پيکرش در ميان سيل عظيم تشييع کنندگان در ابن بابويه به خاک سپرده شد.

از ميان اثار دکتر فاطمه سياح ميتوان به ((مقام زن در اجتماع و ادبيات)) ((زن در مغرب زمين پنجاه سال پيش و امروز)) ((زن در ادبيات المان)) ((زن در ادبيات انگليس)) ((نثر فارسی معاصر)) ((رمانتيسم و رئاليسم)) ((ادبيات معاصر ايران)) ((سنت ادبی)) ((زن و انتخابات در ايران)) ((زن در ادبيات جديد انگليسی)) و ((مسئله ی نبوغ در بين زن ها)) اشاره کرد.ياد و خاطره اين بانوی پيشرو گرامی باد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢

 

يک کم بخنديم

 

وقتي مردان مي گويند .... يعني : ؟  

براي من فرقي نميكنه ديوار آشپزخونه چه رنگي باشه .
يعني : تا وقتي كه آبي، سبز، زرد، صورتي، مشكي، يشمي، خاكستري، عنابي، سفيد و ... نباشه اشكالي نداره .

اين يه كار، مردونه است .
يعني : تو اين كار هيچ منطق درستي نيست و تو هم سعي نكن دليلي برايش پيدا كني.

ميخواهي تو درست كردن شام كمكت كنم؟
يعني : پس چي شد اين شام ؟ چرا رو ميز آماده نيست ؟

چه فكر خوبي !
يعني : اين كار شدني نيست و من كل روز رو برات كركري مي خونم وحالت رو مي گيرم .

بله عزيزم يا حتما حتما
يعني : اين يكي اصلا معني نداره و چون شرطي شده ام از دهنم پريده .

زنم منو درك نميكنه !
يعني : همه قصه ها و خاطره هاي منو شنيده و ديگه خسته شده .

ماجرايش طولانيه و سر فرصت برات تعريف مي كنم .
يعني : اصلا خودم هم نفهميدم چي شد .

من اخيرا" خيلي ورزش مي كنم .
يعني : باتري كنترل از راه دور تلويزيون تمام شده.

دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم مي مونه.
يعني : تو هم كه غذا رو مي سوزوني.

كمي استراحت كن عزيزم خسته شدي!
يعني : بابا اين جارو برقي رو خاموش كن مي خوام فيلم ببينم.

چه جالب!
يعني : آخ كه چقدر حرف مي زني!

عزيزم ماديات در عشق ما هيچ نقشي نداره !!
يعني : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش كردم و كادو نخريدم.

اين واقعا" فيلم خوبيه !
يعني : تو اين فيلم پر از بكش بكش و بزن بزن و ماشين سواريه.

اين يه كار زنونه است!!
يعني : اين كار سخت كثيف و بي جيره و مواجب است.

با من ازدواج مي كني؟
يعني : رخت چركهام تلنبار شده و كسي نيست دكمه هاي پيرهنم رو بدوزه؟

تو كه مي دوني من چه حافظه ي بدي دارم!!
يعني : من شعري رو كه كلاس سوم ابتدايي خوندم از حفظم نمره ماشينم رو كه سالها پيش فروختم ازبرم و ... اما تاريخ تولد تو رو يادم رفته

من براي اين كارم دليل دارم !!
يعني : بذار فكر كنم ببينم چه دليلي مي تونم براي اين كارم پيدا كنم .

منظورت چيه؟ تو كه لباس داري؟
يعني : يادت رفته چهار سال پيش براي خودت لباس خريدي؟

دلم برات تنگ شده!!
...يعني : نمي تونم جورابامو پيدا كنم. بچه ها گشنشونه و ...

ما تو كار خونه با هم مشاركت مي كنيم!!
يعني : من ريخت و پاش مي كنم او جمع و جور مي كند.


 

اخ اخ شرمنده...ساعت مراسم ۸ مارس ۱۷ تا ۱۹ يعنی همون ۵ تا ۷ است.ببخشيد بابت اشتباه.   
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢

 

اگه دوست داريد اطلاعات بيشتری درباره امشاسپندان داشته باشيد اينجا را ببينيد.

سايت خوب ديگری هم درباره ايران باستان هست.کليک کنيد.

به ويولت سر ميزنيد؟روحيه اين دختر تحسين برانگيزه.

*ممنونم از دوست R جونم که لينک های ايران باستان را برام فرستاد.


 

۱۸ اسفند ماه را فراموش نکنيد.وعده ديدار پارک لاله ساعت ۱۵ تا ۱۷.   
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢

 

دوشنبه ۱۸ اسفند ماه(۸ مارس)روز جهانی منع خشونت عليه زنان را فراموش نکنيد.وعده ديدار فرهنگسرای روباز پارک لاله-ساعت ۱۵ تا ۱۷

*اخبار را از سايت زنان ايران و تريبون فمينيستی ايران دنبال کنيد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢

 

دئنا

دئنا که يکی از نمادهای مونث اوستاست در کالبد يکی از خدای بانوان باستانی می درخشد و نيرويی اسمانی است که در اعماق وجود ادمی به وديعت گذاشته شده است تا نيکی ها را ستايش و بدی ها را نکوهش کند.اين واژه کهن که در زبان های اوستايی پهلوی و فارسی دری تغيير شکل داده و سرانجام به صورت دين درامده است به نگره ی برخی زبان شناسان با واژه دين در زبان عربی که از زبان عبری به معنای قانون امده همريشه نيست گرچه در اين باره اتفاق نظر وجود ندارد.

دئنا که بيشتر با صفت اهورايی می ايد نمايانگر شريف ترين قوه ی ادمی است که به وجدان هم تعبير ميشود.دئنا نه تنها در انتخاب راه راستين ادمی را همراهی می کند که در روز واپسين نيز روان را ياری ميدهد و در نشان دادن راه بهشت و دوزخ نگاهبان اوست.وی بر نيکوکاران به چهره ی دوشيزه ای برازنده و زيبا و بر بدکاران به صورت زنی زشت رو پديدار می شود.

در ايين های باستان روز ۲۴ هر ماه دين روز نام دارد که نگهبانی از ان با خدای بانو دئنا است.


 

دارم يک کتاب خيلی خوب می خونم به اسم ((فرهنگ نمادهای سنتی)).اگه اهل مطالعه درباره تمدن های باستان و تاريخ هستيد حتما اين کتاب را بخونيد.   
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢

 

کلارا ابکاريان

استاد کلارا ابکار که تمامی لحظات عمر مفيد خود را پايريز افرينش هنرهای ملی ايران مينياتور,تذهيب,تشعير,گره چينی و نقاشی زيرلاکی کرد به سال ۱۲۹۴ در خانواده ی سرشناس ابکاريان از ارامنه ی جلفای اصفهان زاده شد.وی سه سال در هنرستان دختران هنراموزی کرد و زان پس در هنرستان هنرهای زيبا ادامه تحصيل داد و با رتبه ی ممتاز در رشته ی مينياتور گواهی نامه خود را دريافت کرد.وی از محضر اساتيد برجسته و ممتازی همچون هادی تجويدی,طاهر زاده بهزاد,مقيمی تبريزی و استاد زاويه بهره برده بود و هنر پيچيده و دشوار گره چينی را نيز از استاد حسين کاشی تراش اموخته بود.وی به مدت چهل سال در وزارت فرهنگ و هنر به فعاليت پرداخت.

اين بانوی نگارگر همانند نياکانش,هنرمندانی که سه قرن پيش در جلفای نو اصفهان درخشيدند شيفته ی هنر ارمنی و ايرانی بود و در نيمه های عمر به اوردن مضامين ارمنی در اثار خويش توجه نشان داد و با مهارتی شگفتی افرين خطوط مينياتور ايرانی را با حرکات لطيف دختران دامنه ی ارارات دراميخت و توانست از ويزگی جامه های سنتی انان نقوشی را در اثار بديع خود به ثبت برساند.کلارا ابکار که بانويی ارام,با وقار و عاشق بود تمامی زندگی خود را به خلق اثار خويش واگذاشت و با ايثاری عارفانه جز به هنر به هيچ يک از ديگر نمادهای زندگی نينديشيد.

وی که از سرشتی خوددار برخوردار بود با بی نيازی تمام هرگز به فروش اثار ارزنده خويش تن نسپرد و در خانه ی ساده و دور از تجملش عمری را به تنهايی در ميان اثارش گذراند و پيش از مرگ نه تنها تمامی اثار بلکه خانه مسکونيش را هم به سازمان حفظ ميراث فرهنگی اهدا کرد.

کلارا ابکار در نخستين ساعات نوروز ۱۳۷۵ در بيمارستان اريا بدرور حيات گفت و اينک اثار منحصر به فردش در موزه ای اختصاصی در مجموعه سعد اباد جای دارد.موزه ای که به واقع از برترين موزه های ايران زمين است.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

 

تصميم گرفته ام گاه گاه درباره يکی از بانوان برجسته دوران معاصر بنويسم.برای اين منضور از کتاب کارنمای زنان کارای ايران به کوشش پوران فرخزاد,سالنمای زنان و تمام مقالاتی که درباره زنان مطرح ايرانی در نشريات چاپ ميشوند بهره ميگيرم.

زهرا خانلری

دکتر زهرا کيا همسر دکتر پرويز ناتل خانلری که بيشتر به نام خانوادگی همسر شهرت يافته بود  از زنان ايرانی است که جايگاه والايی را ميان زنان به خود اختصاص داده است.وی به سال ۱۲۹۴ در تهران زاده شد و همراه نخستين زنان ايرانی که به دانشگاه راه يافتند در رشته زبان و ادبيات فارسی به تحصيل پرداخت و پس از گرفتن ليسانس در حين کار در اداره ای دولتی در رشته دکترای ادبيات فارسی به تحصيل پرداخت و با درجه عالی موفق به گرفتن مدرک دکترای خود شد.

وی چند گاهی رياست مدرسه نوربخش را بر عهده داشت و زان پس به تدريس دانشگاهی مشغول شد و کرسی استادی ادبيات فارسی در دانشگاه تهران را در اختيار داشت.وی در ۲۶ سالگی با دکتر پرويز ناتل خانلری ازدواج کرد و زوج فرهنگ دوست به زودی دست به انتشار مجله ادبی ((سخن)) زدند که توجه تمامی ادب پروران را جلب کرد.دکتر زهرا خانلری در شورای زنان همراه با دکتر فاطمه سياح  و چند بانوی ديگر فعاليت ميکرد و از پرشورترين زنان دوران خود بود.و در کنار تمام مسئوليت های مادری خود به تحقيق و نوشتن داستان و مقاله نيز می پرداخت.پس از مرگ نابهنگام پسر ۸ ساله ی دلبندش ناگهان وی از تمامی فعاليت های اجتماعی خود دست کشيد و تمامی اوقات خود را پايريز تربيت تنها دخترش و پرداختن به امور فرهنگی کرد.

زهرا خانلری که همسر فرزانه ی خود را بسيار دوست ميداشت پس از مرگ وی ديری نپاييد و دفتر زندگانيش در سال ۱۳۷۱ بسته شد.از ميان اثار اين بانوی اديب و پيشرو که به نثر در اوردن اثار منظوم توجه بسياری داشت ميتوان به ((بکتاش و رابعه)) ((داستان سياوش)) ((شيخ صنعان)) ((داستان بختيار)) ((بهرام در گنبد سياه)) ((همای و همايون)) ((برگزيده قابوس نامه)) اشاره کرد.از ديگر اثار اين بانوی کارا نيز ميتوان به ((فرهنگ ادبيات فارسی)) ((فرهنگ ادبيات جهان)) ((اقای رئيس جمهور)) ((پاپ سبز)) ((دنيای خيال)) ((بيست داستان)) اشاره کرد.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢

 

مطلب زير از وبلاگ حسين انتخاب شده است.

 

يک پسر از مادرش پرسيد چرا گريه ميکنی؟

مادرش به او گفت: زيرا من يک زن هستم.

پسر بچه گفت: من نمی فهمم.

مادر او را در آغوش گرفت و گفت: تو هيچ گاه نخواهی فهميد.

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد : چرا مادر بی دليل گريه ميکند؟

پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنها برای هيچ چيز گريه ميکنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل گشت ولی هنوز نميدانست که

چرا زنها بی دليل گريه ميکنند؟

بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کردومطمئن بودکه خدا جواب را ميداند.

او از خدا پرسيد ک خدايا چرا زنها به آسانی گريه ميکنند؟

خدافرمود: زمانی که زن را خلق کردم ميخواستم که او موجود بخصوصی باشد

بنابراين شانه های او را آنقدر قوی آفريدم تا بار همه دنيا را بدوش بکشد.

و همچنين شانه هايش را آنقدر نرم که به بقيه آرامش بدهد.

من به او يک نيروی درونی قوی دادم تا تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد

ووقتی آنها بزرگ شدند تحمل بی اعتنائی آنها را نيز داشته باشد.

به او توانائی دادم تا جائی که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود.

و همچنين پيش برود.

به او توانائی نگهداری از خانواده اش رادادم حتی زمانيکه مريض يا پير شده بدون

اينکه شکايتی کند.

به او عشقی دادم که در هر شرايطی بچه هايش را عا شقانه دوست داشته

 باشد.

حتی اگر آنها به او آسيبی برسانند.

به او توانائی دادم تا شوهرش را دوست داشته باشدو از تقصيرات او بگذرد

و هميشه تلاش کند تا جائی در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين

شعور را دادم تا درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب

نمی رساند اما گاهی اوقات توانائی همسرش را آزمايش ميکند.

و به او اين توانائی را دادم تا تمامی اين مشکلات را حل کرده و با

وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند.

و در آخر به او اشکهائی دادم که بريزد...

اين اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست برای هر زمانی

که به آن نياز داشته باشد .

او به هيچ دليلی نياز ندارد که توضيح دهد چرا اشک ميريزد.

خدا فرمود: ميبينی عزيزم! زيبائی يک زن در لباسهائی که

میپوشد نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه

زيبائی يک زن در چشمانش نهفته است.زيرا چشمهای

او دريچه روح اوست و در قلب او يعنی جائی که عشق

او به ديگران در آن نهفته است

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢

 

اين مطلب از سايت زنان ايران انتخاب شده است.

 

صبح روز دوشنبه گذشته از شبکه معارف صدا (راديو) برنامه اي پخش شد که در آن يک روحانی به سئوالهاي تلفني درباره مشکلات خانوادگي پاسخ مي داد. وي در پاسخ خانمي که گفت: من زندگي با شوهرم را از صفر و در يک اتاق شروع کردم. حالا بعد از سي سال، او صاحب همه چيز شده و با وجود داماد و عروس و بچه هاي بزرگ، رفته و يک زن جوان گرفته است. وقتي از او مي پرسم چرا اين کار را کردي، مي گويد به تو ربطي ندارد و اگر زياد اصرار کنم مرا به باد کتک مي گيرد. به سراغ آن زن هم رفتم. او هم فحاشي کرد و به من گفت: ما عاشق هم هستيم.
مشاور برنامه در پاسخ به اين زن گفت: ممکن است شما فکر کنيد من دارم از آن آقا طرفداري مي کنم ولي اولا که ايشان کار خلافي نکرده بلکه زن گرفته است. دوم اينکه عشق کور است و عقل و منطق نمي شناسد، سوم اينکه
با رفتار بد و فحاشي و دعوا که رفتار ايشان بهتر نمي شود. شما سعي کنيد وقتي ايشان به خانه مي آيد رفتار خوبي داشته باشيد و اصلا به روي خودتان نياوريد مطمئنا برخورد ايشان در زمينه مالي بهتر خواهد شد.
گفتني است اين برنامه و توصيه هاي آن تعجب و عصبانيت پاره اي از مخاطبان را پديد آورده است.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

تصميم گرفتم از امروز نظرات و ديدگاه های مردان نام اور در عرصه های نويسندگي,سياست,تاريخ و در يک کلام روشنفکری را درباره زنان بنويسم تا از اين به بعد ما زنها تو نگرشمون به اين اشخاص بيشتر دقت و بازبينی کنيم.

زشتی در زن هولناک تر از زشتی در اهريمن است.(ويليام شکسپير)

زن ملکی است که مرد با قرارداد صاحب ان ميشود.زن به بيان دقيق چيزی بيش از زائده ی مرد نيست.برده ای است که بايد او را به تخت نشاند.(اونوره دو بالزاک)

زن محصول يک استخوان اضافی است.(بوسوئه)

زنان فقط يک جنس تزئينی هستند.هرگز چيزی برای گفتن ندارند اما به نحوی دلفريب حرف می زنند.(اسکار وايلد)

ضروری است که مرد هوشمند زن را ملک و دارايی ای به حساب اورد که بايد او را محبوس ساخت.موجودی که برای خدمتکاری ساخته شده است فقط در حالت فرودستی به کمال ميرسد.(فريدريش نيچه)

زنان چيزی نيستند جز زهار ناطق و بهره مند از توانايی خرج کردن تمام پول ادم.(ويليام فاکنر)

تحمل زنی که ريش دارد برايم مطلوب تر از زنی است که دانشمند بازی در می اورد.(اونوره دو بالزاک)

هميشه در شگفت بوده ام که چرا زنان را به کليسا راه ميدهند.انان چه گفت و گويی می توانند با خداوند داشته باشند؟(شارل بودلر)

زن مغز نيست فقط زهار است و بس.او در جهان يک نقش بيشتر ندارد:همبستر شدن با مرد.(اوکتاو ميربو)

وقتی در خانه ای پير دختری وجود دارد هيچ نيازی به سگ محافظ نيست.(اونوره دو بالزاک)

زن همين که به اداره ای پا بگذارد تمام زنانگی خود را از دست ميدهد.(الکساندر دومای پدر)

سخنان نغز!!بزرگواران انقدر گويا هست که من ديگر چيزی نگويم.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

به قمارخانه رفتم

همه پای باز ديدم

چو به صومعه رسيدم

همه زاهد ريايی

متاسفانه من سراينده اين ابيات را نمی شناسم از عزيزانی که ايشان را ميشناسند خواهش ميکنم به من هم نام ايشان را بگويند


ای ادمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يک نفر در اب دارد می سپارد جان.

فکر کنم همه شما نازنين ها خورشيد خانم گل را بشناسيد و مهمان وبلاگ صميمی او شده باشيد.خورشيد خانم چند روز پيش درباره زن زحمتکشی به نام مريم خانم نوشت که بايد عمل جراحی روش صورت بگيره,زنی که بچه های يتيم داره,دختر جوانش هم مرده و بچه کوچک او را هم مريم خانم نگهداری ميکند.برای عمل قلب او يک ونيم ميليون تومان پول لازمه.به خورشيد خانوم يا پينکفلويديش ايميل بزنيد و همه کمک کنيم و نگذاريم چند بچه معصوم يتيم و بی سرپرست بشوند.کمک کنيم و شادی را به خانه کوچک يک زن بی پناه برگردانيم.

*شعر از نيما يوشيج


در موسسه ای که تدريس ميکنم کلاسی دارم که شاگردانش دختر های ۱۵ تا ۱۸ ساله هستند.جلسه قبل درسی درباره ولنتاين و سنت های ازدواج در کشورهای مختلف بود.با بچه ها discussion داشتيم.نميدونيد چه عقايد جالبی داشتند و با چه ذهنيت بازی درباره ازدواج و شريک زندگی اينده شان حرف ميزدند.من جدا تعجب کرده بودم و از اينکه اين دخترها برای خودشون تا اين اندازه ارزش قائلند و با حقوق خود اشنا بی نهايت خوشحال و ذوق زده شدم.دارم به نسل بعدی حسابی اميدوار ميشم.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢