آسانسور خراب است.با عجله پله ها را دو تا يکی پايين می آيم.ديرم شده.ناگهان پايم  می لغزد. نزديک است با سر زمين بخودم که دستانی نيرومند وسط زمين و آسمون مرا می گيرند.کيفم از دستم افتاده است وپايين پله ها ولو شده است.نفس زنان سرم را بلند می کنم و مرد ناجی! را می بينم. از ميان  نفس های منقطعم از مرد تشکر می کنم. مرد ناجی خم می شود و کيفم را از زمين بر می دارد و می گويد: خواهش می کنم خانم. ماشاالله با چه عجله ای از پله ها پايين می آييد. توضيح می دهم که ديرم شده است و باز از مرد تشکر می کنم. مرد لبخند پت و پهنی می زند و می گويد: خواهش می کنم. بالاخره کار ما مرد هاست که مواطب شما موجودات لطيف يا به قول قديمی ها همون ضعيفه ها باشيم !!!!!!!! خنده چندش آوری که کثافت از ان می بارد سر می دهد.خيلی سخت بود. خيلی سخت بود که جلو خودم را گرفتم و در گوش مردک نزدم و تنها ريشخندی کرده و جواب اين بابای پسر شجاع را لفظی دادم.

به موسسه می رسم. کلاس که تمام می شود وارد دفتر میشوم تا چايی بنوشم. يکی از همکاران که در ميان اين جمع تعطيل اندک فهمی و دغدغه ای دارد رو به من می پرسد: جريان تحصن دانشجويان برای حمايت از کارتن خواب ها چيه؟ شروع به توضيح دادن می کنم. از حرکت علی نازنين هم می گويم و حمايت بلاگرها. توجه بقيه نيز جلب شده است. سرها را به افسوس تکان می دهند و مدام می گويند آخی! نازی! طفليا! از ترحم نفرت انگيزشان احساس چندش می کنم اما از طرفی با خود می گويم همين که موفق شوی توجه جماعت بی خيالی که دغدغه ای جز شوهر پولدار تور کردن ندارند را جلب کنی جای شکر دارد. وسط توضيحات من و آخی گفتن های آنهاست که يکی از معلم ها می گويد: راستی! بچه ها ديديد گوگوش و عليرضا امير قاسمی افتادند به جون هم؟! همهمه در می گيرد. آره....گوگوش چه گريه ای می کرد...شنيدی با مهرداد ريخته روهم؟...آره مهرداد زنش رو هم طلاق داده...نه؟جون من؟راست ميگی؟..اره بابا....امير قاسمی بابا کلی مدرک آورد نشون داد...ديدی گفت تا حالا پنج ميليون دلار به گوگوش پول داده؟... حالی کنه گوگوش!...موهاش چه باحال شده بود....

سا کت نشسته ام و نگاهشان می کنم. خاله زنک بازی های لس آنجلسی خيلی با اهميت دار از مردن هم نوع در سرمای  سهمگين زمستان است. مدل موی گوگوش دغدغه جدی تری است از  آدم هايی که آسمان سقفشان است و زمين تشک آنها.

تمام حس خوبی که امروز داشتم دود شد و به هوا رفت. در سرمای عجيب امشب پياده به سمت خانه راه می افتم. بغض کرده ام. من نا اميدم از مردم اين روزگار. من ((جنس دوم)) هم نيستم حتی. جنس چندمی هستم که همنوعم کمک به مرا حمايت از ضغيفه ها می داند. در ساختمان را که باز می کنم زير لب با حرص می گويم: ضعيفه! دعوای گوگوش و امير قاسمی! هه!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳


 

خوب! يک سال ديگه هم گذشت و من بر همان منوال سابق هنوز هيچ گهی نشدم!! هنوز هم نفهميدم تو چرخه مزخرف زندگی جای من کجاست. هنوز هم نفهميدم اصلا واسه چی من بايد می آمدم و اين آمدن و رفتن بهر چيست! ( اوه اوه...کلی خيام شدم!). من هنوز زود می رنجم و به قول دوستی دلم  زود کوچولو ميشود. هنوز هم ياد نگرفتم که من مسئول مشکلات عالم و آدم نيستم. هنوز هم وقتی می شنوم دختر پسر خاله نوه عمه همسايه پايينی ده سال پيشمون مشکلی دارد می شينم ماتم اون را می گيرم و از کار و زندگيم می زنم! هنوز ياد نگرفتم که کاسه داغتر از آش نباشم.هنوز هم زبان تندی دارم. گاه بسيار تند. هنوز هم خيلی گريه می کنم. خيلی. هنوز هم در لحظه فرو می ريزم و می شکنم...تکه تکه می شوم.هنوز هم کلی آرزوی بلند پروازانه در سر دارم. هنوز هم کلی اراجيف می نويسم. رک بودنم  هنوز ديگرا ن را آزار می دهد. هنوز نتوانستم به خود حالی کنم که بابا جان!اجازه نده آدم های بی ارزش اعصابت را بهم ريزند. جواب جماعت بی مغز را نده. واسه کسی که شعور نداره دو ساعت توضيح و استدلال نيار!من...من هنوز گاهی به اين فکر می افتم که خودم را بکشم و خلاص شم! هنوز  هم کم حوصله ام.هنوز هم زود از کوره در می روم. هنوز هم ياد نگرفتم که بابا جان تو توی يک خراب شده زندگی می کنی که همه چيزش وارونه است. چرا انتظار بيخود داری آخه؟!

يک سال ديگه از عمر من گذشت و من هنوز.....هنوز....

ممنونم از تمام دوستان گلی که از چند روز پيش چه در ارکات و چه با ارسال ايميل و آفلاين و تماس تلفنی تولدم را نبريک گفتند. اعتراف می کنم که از اين همه تحويل ذوق زده و حتی ذوق مرگ شدم.  من سعی کردم جواب تک تک دوستان را بدهم. اگر احيانا دوستی را فراموش کردم جدا عذر می خواهم. همين جا ازشون تشکر می کنم.

اين آقای لات هم که حسابی مارا شرمنده کرد. اينجا را نگاه کنيد. نمرديم ملکه هم شديم!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳


 

بله! دانشگاه های امروز ديگر کاملا امن است. بله! می توانيد آسوده خاطر دخترانتان را به شهری که هزار کيلومتر بلکه بيشتر از اينجا دور است بفرستيد. فقط اجازه هست چيزکی گويم؟

رئيس دانشکده ما مرد طاس عنق انتری است که هفتاد و اندی سن دارد. رئيس دانشکده محترم ما به خودش زحمت  نمی دهد که جواب سلام دانشجو را بدهد و به اساتيد سفارش نموده است که شما هم جواب سلام دانشجو را ندهيد. دانشجو بايد استاد را که می بينيد لرزه بر اندامش افتد! جناب رئيس دانشکده که زن دارد و بچه هايی چند ويلايی در تاکستان دارد. آخر هفته ها چند تايی از استادانی را که يار غارش هستند بر می دارد و با چند دختر دانشجو تر گل ورگل راهی تاکستان می شوند. بساط عيش و نوشی بر پاست و.... رئيس دانشکده محترم ما وقتی کارت گير باشد دعوتت می کند تاکستان! همين چند وقت پيش بود که يکی از دانشجويان فوق ليسانس را دعوت کرده بود و دخترک هم که تازه از شهرستانی دور به تهران آمده بود و اصلا تو باغ نبود که چه خبر است به تاکستان رفته و وقتی فهميده است که مشکل چطوری قرار است حل شود فلنگ را بسته و برگشته است. دختر در سلف می نشست و ماجرا را تعريف می کرد. روزسوم دخترک را خواستند. دخترک از آن روز ديگر لام تا کام درباره اين موضوع حرف نمی زند.

بله خوب! بچه ات اگر در همان شهری که هستيد دانشگاه قبول شود عالی است. پيش خودتان است. خيالتان هم راحت! فقط در دانشگاه اسلامی! شايد دخترتان استادی مثل استاد زبان شناسی ما داشته باشد. از همان استاد هايی که بر اساس چشم و ابرو و لوندی نمره می دهد.پسرها هم که اصلا هيچ! از همان استاد هايی که نگاهش تنها روی پاهای دختر ها غور می کند و هر از چند گاهی آب از دهان کريه اش راه می افتد و می گويد: زن بايد تو پر باشد. اساس بدن زن بر پيه و چربی استوار است. زنی که باسن ندارد اصلا جذابيت ندارد.

البته حق با شماست! کاملا درست می فرماييد! دانشگاه به عقل و شعور آدمی می افزايد چه جور! فقط من سوالی برايم پيش آمده است.سر کلاس وصايای آقا( قدس السره و الشريف) خانم  استاد! می فرمودند: از من به شما نصيحت. خواهر شوهر و مادر شوهر هر چقدر هم گل باشند باز نيش می زنند. نيشی که از نيش افعی خطرناک تره. هميشه حساب کار دستتون باشه. از همين الان  ياد بگيريد که جواب نيش و کنايه ها را بديد! حال سوال من اين است که والا کلثوم ننه های فاميل هم همين ها را می گويند چه نياز است که اين دانشگاه پر بار خانوادگی ! را رها کرده و به دانشگاه متبرک اسلامی رويم؟

آن يکی بزرگوار! اصلا دختران را حفره ای برای خالی کردن خود می بينيد. بله! همان را می گويم که تنها چند دقيقه ای از خدا کوچک تر است. همان که روزی کتاب مرا گرفت و اخر زنگ که پس داد شماره تلفنش را در صفحه اول نوشته بود با چنين پيغامی: زنگ بزنيا کوچولو!!!!!

همين است! حقيقت اين مکان که ان را ساحت مقدس می نامند اين است.حالا هنوز هم می توانی بگويی قبل از انقلاب خيلی از خانواده ها به دخترانشان اجازه نمی دادند به دانشگاه حتی در شهر خودشان روند اما حالا به راحتی دخترشان را به شهری ديگر می فرستند.  باز هم می توانی بگويی از دستاورد های انقلاب که نور را ترکاند و اين حرف ها يکی هم همين است که سر هر کوره دهی هم دانشگاه هست و آمار ۶۸ درصدی قبولی دختران را آنقدر در بوق و کرنا کنيد که صدايش تا دهات های بور کينا فاسو هم برود. اين وسط اصلا ديگر مهم نيست که  آمار  مشارکت اجتماعی زنان از سال ۱۳۵۵ تا به امروز تغييری نکرده است و هنوز روی همان ۱۱ درصد کذايی ايستاده است. ابدا هم اهميتی ندارد که... ول کن بابا! باز من سر درد دلم باز شد.

*****************

کتابخانه کوچک ما نيازمند ياری شماست. اين کتابخانه نخستين کتابخانه تخصصی غير دولتی زنان است که با همت زنان فعال و علاقه مند پا گرفته است. اقلام مورد نياز را اينجا می توانيد مشاهده کنيد. اگر قصد ياری  داريد می توانيد با شماره تلفن های زير تماس بگيريد:

۲۲۲۰۰۸۷

۲۲۰۱۵۸۶

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳


 

من هم يکی از ان بسيارانی هستم که به  خاتمی رای دادم. من هم يکی از همين هايی هستم که روزی شوق در سينه ام می تپيد و نگاه های مثل امروز بی حالت و نا اميد نبود. يکی از ان سيل عظيمی که اميدوار چشم به آينده ای زيبا دوخته بوديم. به آرمان شهری  که امروز خوب می دانم وجودش  نا ممکن است. ۱۶ آذر ديگری فرا رسيد. آخرين ۱۶ آذری که خاتمی به دانشگاه ميان جوانان- همان هايی که اميد و چشم چراغ هميشه ملتتند!- آمد. از اولين ۱۶ آذری که خاتمی به دانشگاه آمد تا به امروز راهی طولانی را پيموديم. بارها بر خويشتن لرزيديم. فاجعه ۱۸ تير را تجربه کرديم. آن همه پلشتي, دد منشی و سبعيت را ديديم. باور کرديم که هنوز انسان ها را سلاخی می کنند به اسم آقا امام زمانشان ! هنوز داشتيم طعم شيرين مطبوعات جسور و وجود روزنامه های که ارزش خواندن داشتند را  مزه می کرديم که توقيف فله ای و کيلو کيلو  مطبوعات را نظاره گر شديم. قتل های زنجيزه ای را دوباره و چند باره مشاهده کرديم. دستگيری اصحاب قلم و روزنامه نگاران را ديديم. بازها لرزيديم, شکستيم, دوباره ايستاديم, مشت هايمان را گره کرديم, فرياد زديم, گريستيم, خنديديم و...

بی گمان فصلی  تازه- از جنسی ديگر- در انتظار ماست. هشت سال صدرات خاتمی با تمام دستاورد ها و نقايصش  در نزديکی خط پايان است. ۱۶ آذر امسال از جنسی ديگر بود. از جنس نفرت. از جنسی زهر آگين. برای هزارمين بار از ملت نا اميد شدم.با خود فکر کردم تا کی بگوييم اين ها تمرين دمو کراسی است؟ تا کی ضعيف کشی ؟ تا کی يک بعدی قضاوت کردن و تنها اشتباهات را ديدن و ار انها سندانی برای کوبيدن ساختن؟ امسال , روز ۱۶ آذر من عجيب از دانشجو بودن خود شرمنده شدم. ما مگر همان هايی نيستيم که آزادی را پرستش می کنيم و فرشته آزادی را پاس می داريم؟ مگر همان هايی نيستيم که می گوييم به تفاوت آرا و ديدگاه ها بايد احترام گذاشت؟ چرا اينگونه برخورد می کنيم؟ چرا  به تنها کسی که می دانيم می توانيم زل بزنيم به چشمانش و بی انکه دلواپس تبعات بعديش باشم انتقاد کنيم , اين چنين به دور از انسانيت توهين می کنيم؟ اين چنين به لجنش می کشيم؟ مگر ما همان ها نيستيم که خشونت را تقبيح می کنيم و می خواهيم منطق گفت و گو را ترويج دهيم؟ منطق گفت و گو اين است؟ باران توهين ها و کلمات سخيف را سرازير کردن؟ انسان ها را به لجن کشيدن؟ داد و فرياد راه انداختن؟ اين است منطق گفت و گويی که من و تو دانشجو خواسته ايم و می خواهيم؟!

می دانی ايراد اصلی از ماست. ما که عادت به بت ساختن داريم.ما ملتی که بی اسطوره توان زيستن نداريم. ما که آدم ها را بی دليل در جابگاهي اهورايی قرار می دهين و ظرفيت ها و اختيارات و محدوديت های او را نمی بينيم. پشت شيشه ماشين هايمان عکسش را می چسبانيم, پوسترش را به ديوار اتاق هايمان می کوبيم, او را خدای زمينيمان می کنيم و ذره ای نمی انديشيم که او هم آدمی است مثل من و تو. با اختيارات و محدوده عمل محدود. او هم مثل تمام سياست مداران  ديگر و تمام آدم ها مرتکب اشتباهاتی می شود.چرا غير عقلانی می انديشيم و انتظار داريم  خاتمی همچون زورو از آسمان فرود امده و  دردها و نا بسامانی های سرزمينی را که داغ هزاران ساله دارد را يک شبه درمان می کرد؟

خاتمی  محافظه کار است. لا اقل من ديگر در اين باره شک ندارم. اما مگر او گفت که تند رو است ؟ کی و کجا سخن از اين گفت که جواب بنيادگرايان را  خواهد داد و عين رفتار را به انها باز خواهد گرداند؟ غير اين است که هميشه گفت  به نظام جمهوری اسلامی معتقد است و در چارچوب قوانين ان حرکت خواهد کرد؟ از روز اول همين را گفت اما من و تو چون هميشه ايده آل های ذهنيمان را مرجع قرار داديم و چون او مطابق ايده آل من و تو نبود به او صفت خائن داديم.  کی ادعا کرد که امير کبير و مصدق ديگری است؟ غير از اين است که من و تو او را در ان جايگاه نشانديم و شعار امير کبير ايران, خاتمی قهرمان  را ساختيم؟ کجا وعده داد که ايران را بهشت و مدينه فاضله من و تو می کند؟ از همان روز نخست گفت به قانون اساسی جمهوری اسلامی  عمل خواهد کرد.

دوست دانشجو که هزار و يک دغدغه مشترک داریم! دوست دانشجو که اين راه طولانی را دست در دست هم و با هزاران دلهره طی کرديم ايم! باور کن که ايراد اصلی از خود ماست.من هم مثل تو بی شمار انتقاد از عملکرد خاتمی دارم اما منصف باشم. آن روی ديگر سکه را هم بنگريم. خدمات او را هم ببينيم. دستاوردهای اين هشت سال را هم ببينيم.

و بيا  قهر مان سازی و قهرمان پرستی را همين امروز, همين لحظه ببوسيم و برای هميشه کنار بگذاريم. بيا آدم ها را آنگونه که هستند ببينيم نه انگونه که باب ميل خود ماست. بيا من و تويی که می خواهيم محصول راستين آزاد انديشی باشیم اينطور مشمئز کننده زبان به تحقير و ناسزا نگشاييم و پير مردی را که می تواند جای پدر هايمان باشد اينطور به هيچ نکشيم و له نکنيم. امسال ۱۶ آذر من به دانشجو بودنم نباليدم, امسال تنها ايستادم و انديشيدم برای رسيدن به دموکراسی هنوز راه بسیار در پيش داريم. امسال بار ديگر مطمئن شدم که  دموکراسی يک فرهنگ است نه يک واژه که بخواهی به زوز به خورد ملتی دهی. و امسال  دلم عجيب گرفت از نگاه های مردی که روزی او را انتخاب کرديم. حرف خوبی زد. انشاالله نفر بعدی می ايد و به همه وعده های خويش عمل می کند! آه های حسرتمان ان زمان ديدن دارد!

**********

۲۱ آذر ماه سالروز تولد شاعر بزرگ همه زمان ها احمد شاملو است. يادش را گرامی می داريم. ياد انسان بزرگی که دغدغه انسان را داشت. شنبه, ۲۱ آذر ماه خانواده و دوستداران شاملو بزرگ بر مزار او در امامزاده طاهر کرج گرد هم می آيند تا بار ديگر ياد شاعر آيينه ها را پاس دارند.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳


 

ميايی و پشت کامپيوتر می نشينی. خبر آزادی اميد معماريان و شهرام رفيع زاده را می خوانی. عجيب سرخوش می شوی. می روی و مادرت را می بوسی. مادر حيران نگاهت می کند که چه شده است که دوست داشتنت اين همه قلنبه شده است؟! خبر را به مريم صورتک که آنلاين است می دهی و مريم آنقدر شاد می شود که تنها می گويند خوش خبر باشی فرناز جونم . می رود. می رود که با اميد معماریان تماس گيرد. وبگردی را ادامه می دهی.  صفحه پتيشنی را که برای نجات ليلا  تهيه شده است باز می کنی تا ببينی چه تعداد امضا جمع شده است. حال خوش به همان سرعت که امد دود می شود و به هوا می رود! باز بغض راه نفس را می گيرد. نکند ليلا هم اعدام شود؟ نکند روزی رسد که جنازه او هم بر فراز چوبه دار تکان خورد؟

زندگی ما ملغمه عجيبی از تضادهاست. ارکان زندگی من و تو هميشه دو رو دارد. همواره  غمگينيم و همواره شاد. من و تو دلخوشنک ها را می قاپيم. من و تو هر روز ماتم می گيريم. هر روز با مخ تو ديوار می رويم. هر روز دوباره می ايستيم و ادامه می دهيم. زندگی من و تو ايرانی همواره ترکيب تضاد هاست.

مريم می گويد دلم تنگ شده است. قراری بذاريم تا همديگر را ببينيم. دل تو هم عجيب برای دوستان تنگ شده است. می گويی: اره! حتما يک قرار بداريم. بشينيم بگيم بخنديم دلمون باز بشه. فوری حس عذاب وجدان می گيری! فکر می کنی بگو و بخند راه بندازی وقتی فرشته قاضی هنوز در بند است و ليلا...آخ ليلا! مريم می پرسد: آمادگی داری؟ ناگهان حس می کی عحيب دلت حلقه دوستا ن را می خواهد. می گوبيی: شما ها را که ببينم خوب ميشوم.

 

زندگی می کنيم. مردگی می کنيم! روی ريسمان باريکی گام بر می داريم. لحظه ای شاديم و لحظه ای ديگر غمگين...دمی می خنديم و دمی ديگر گريه سر می دهیم. گاه سرخورده ايم و مايوس و به اندک فاصله ای سرشار از اميد و تحرک. زندگی بايد کرد.زندگی می کنيم. به هر قيمتی!

********

سوالی از خانم ها دارم:)

می دانيد که واژه غيرت را به ندرت برای زنان به کار می برند و اين واژه تقريبا مردانه شده است. شما زنان  غيرت را برای زن چگونه معنا می کنيد؟ از ديدگاه شما زنان هم غيرت دارند يا انطور که آقايان می نامند حس انها حساسيت است نه غيرت؟ اگر عيرت است تا چه حيطه هايی را شامل می شود؟ بسيار ممنون می شوم اگر به اين سوالات پاسخ دهيد.

ايميل من:

iranianfeminist@gmail.com

farnaz_s@iftribune.com

ای دی ياهو مسنجرم هم که گوشه وبلاگ هست:)

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳


 

برای پروين اردلان

 

مغزم انباشته از سوال است. سنين بدی را می گذرانم. سنين بلوغ. نه دختر بچه ام و نه آدم بزرگ! همان سنينی که آدمی می خواهد سر از همه چيز در اورد. سری پر شور دارد و ذهنی پرسشگر. مهم ترين دغدغه های دخترک ان سال ها دغدغه های جنسيتی بود. ذهنش پر بود از سوالاتی چون چرا پسر ها می توانند تا هر وقت دلشون می خواهد بيرون باشند اما دختر ها نه؟ چرا هميشه زن ها بايد آشپزی کنند و بچه داری؟ چرا نظر بابا ها مهم تر است؟ چرا اصلا ما با مانتو مغنعه بايد به مدرسه بريم؟و... به طور کاملا اتفاقی به ماهنامه زنان آشنا شدم. در ان روزهای حيرانی زنان دريچه ای استثنايی برای من بود. صفحه های جامعه مجله را که می گشودی نام زنی را می ديدی که با ديدی عميق و کاوشگرانه به مشکلات انسان می نگريست. زنی که ان پژو هش های موشکافانه در باب نشريات زنان را انجام می داد و صفحه ((زنان نشريات زنان را معرفی می کند)) را می نوشت.زنی که آن گزارش خواندنی و موشکافانه درباره زنان فالگير را نوشته بود. و ان گزارش دردناک از وضعيت زنان گدا را. همان سال ها بود که نام (( پروين اردلان)) در ذهن من حک شد. چند سال بعد ديگر به ندرت نوشته ای از پروين اردلان در زنان  ديده می شد. هر ماه که مجله را می خريدم فهرست را با عجله از نظر می گذراندم اما پروين اردلان ديگر پر کار نيست. روزي, در خانه دوستی نسخه ای از مجله (( آدينه)) را می بينی.وصف نشريه را بسيار شنيده ای. می دانی که اين نشريه روزگاری حلقه روشنفکران و دگر انديشان بوده است. دوست آرشيو تقريبا کاملی از اين مجله را دارد. در حال تورق نشريه هستی که يک مرتبه دگر بار نام (( پروين اردلان)) را می بينی. نمی دانستی که پروين اردلان از اعضای تحريريه ((آدينه)) نيز بوده است. شروع به خواندن مقاله می کنی و مقاله های ديگر پروين اردلان.

 سال ۱۳۷۸ است و بازار روزنامه و روزنامه خوانی داغ. اميد در دل ها موج می زند و به نظر بسيارانی مشتاق مطلع بودن از اوضاع ايران و جهان هستند. طبيعی است. هميشه پس از دورانی سرشار از خفقان , انگاه که روزنه ای پديد می آيد شور و اشتياق جامعه را فرا می گيرد و می توانی احساس کنی که مردمان زنده اند. جشنواره مطبوعات است و مطبوعات پر رونق. ديگر بار نام پروين اردلان را می شنوی. به عنوان بهترين گزارشگر تحقيقی برگزيده شده است و تو با خود فکر می کنی که انتخاب بسيار شايسته ای بوده است.

مشغول وبگردی هستی. سرکی به وبلاگ خورشيد خانوم می زنی. از سايت تازه تاسيسی نوشته است به نام تريبون فمينيستی ايران. صفحه را باز می کنی.نام های آشنا بسيار می بينی. از تمام ان زنانی که نوشته هايشان را خوانده ای و از آنها بسيار آموخته ای. نوشين احمدی خراسانی- که بی اندازه به او مديونی و از وی آموخته ای- منصوره شجاعي,دکتر فيروزه مهاجرو ... و اينجا دوباره نام پروين اردلان را می بينی.

دخترک ان سال ها هرگز گمان نمی کرد که روزی همکار ان زن شود که نشريات زنان را معرفی می کرد و از سازمان های دانشجويی زنان می نوشت. اولين بار که تو را ديد جا خورد! شايد در اعماق ذهنش او هم پيرو همان تفکر سنتی و کليشه ای بود که زن فمينيست و مستقل تنومند است و صدايی زمخت دارد!! اما پروين اردلان زنی ريز نقش بود با صدايی ملايم که مهربانی در ان موج می زند. دخترک همکار ان زن شد و  از وی بسيار آموخت. بيش از هر چيز درس انسانيت , صبوری, پشتکار و آرامش. آرامش , وقار و دموکرات بودن زن از همان ابتدا  دخترک ان سال ها و دختر اين سال ها! را عجيب تحت تاثير قرار داد. دختر همکار خوبی نبوده است. بد قولی بسيار کرده است, گاه بد قلق بوده است و گاه زود رنج. اما پروين اردلان صبور است و آرام. پروين اردلان با ملاحظه است و بی اندازه مهربان. دخترک سال ها بود که از تو می آموخت. دخترک عجيب دوست دارد زن ريز نقشی را که کوله پشتی قهوه ايش را به دوش می گيرد و انرژی چندين نفر را يکجا دارد.

پ.ن : امشب بعد از انکه خسته از کار باز می گشتم عجيب دلم برايت تنگ شد.چند باری به تلفن همراهت زنگ زدم . همچون هميشه تلفن نا همراه بود. به خانه که آمدم ناگهان ميل شديدی  پيدا کردم که اينجا برايت بنويسم.من سنت نامه نويسی را هنوز دوست دارم و اينجا نوشتن همان حس زيبا را به من القا می کند. عذرخواهم که بی آنکه بگويم اينجا درباره تو می نويسم. اما دلم می خواست اينجا, در گوشه ای که متعلق به من است بگويم که چه اندازه دوستت دارم و چه اندازه از تو آموخته ام. همين!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳


 

روزی که وبلاگ نويسی را آغاز کردم از دشواری های احتمالی اين راه چندان مطلع نبودم. ديری نگذشت که آماج اظهار لطف مغز کلم پيچ ها قرار گرفتم. روزی نبود که با ايميل ها و نظرات گوهر بارشان! ما را به فيض نرسانند. ابلهان را خوب تحمل کردم. در واقع بيش از آنچه که از خود انتظار داشتم. به مرور دريافتم که اصولا نظرخواهی برای ما هنوز چندان معنايی ندارد. اصولا  درصد متاسفانه چشمگيری از جماعت وبلاگ خوان اصلا نظری ندارند يا بهتر بگويم هنوز  از شر پايین تنه خلاص نشده اند که بخواهند فکر هم کنند! اينجا, در فضای وبلاگستان تنها دنبال دوست دختری و پسری, شوهری و زنی هستند.  بی انصافی نکنم.  دوستان بزرگوار و نازنينی هم بودند که از نظرات انها بهره ها بردم و بسيار آموختم. همفکرانی را يافتم و نازنين دوستانی. اما تحمل آدمی نيز اندازه ای دارد. به فکر فرو رفتم که اصلا فلسفه نظر خواهی برای ما چيست؟ جز اين است که در هشتاد درصد مواقع  تنها پی اين هستيم که به تو سر زدم حالا بدو بيا به من سر بزن يا نظرت راجع به تبادل لينک چيست؟ يا اينکه نظر خواهی را محلی برای بد و بيراه گفتن و بيرون ريختن انواع و اقسام عقده های درون يافته ايم؟ بماند که در اين ميان از صدقه سر نظر خواهی واقعيت عده ای از دوستان را هم دريافتيم و خوشبختانه پرده از ماهیت واقعی انها  افتاد. لب کلام اينکه نظر خواهی اين وبلاگ بسته شد, نمی دانم تا چه زمان. اگر بگويم تا آن وقت که فرهنگ نظر خواهی و صحبت کردن را آموختيم که بسيار آرمانگرايانه سخن گفته ام  و همه می دانيم که  اگر چنين روزی هم باشد لا اقل به عمر ما قد نمی دهد چرا که نادانان دنيای حقيقی حماقت و لمپنی را با خود به دنيای مجازی هم می اورند و بنا به خصلت مالوف هر انگاه که از درک لحظه ای و نوشته ای و انديشه ای عاجز می شوند, ان را مطرود شمرده و  به بدترين شکل دست به تخطئه می زنند يا در بهترين حالت (( من اصلا دوست ندارم)) را دستاويز قرار می دهند. پس بهتر ان است که بگويم تا زمانی که  باز حوصله مزخرف شنيدن را باز يابم! من عذر خواهم از تمام ان عزيزانی که با دقت و خوصله برای مطالب اين وبلاگ  نظر می گذاشتند و من از انها می اموختم. چه کنيم که جماعت تهی مغز بسيارند.

**********

جالب است! واقعا جالب است! اصلا شاهکار است!  برای شرکت در مراسم فروهر ها بدهکار هم شديم. نظرات اين نوشته گلناز را بخوانيد.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳


 

خيابان سعدی- خيابان هدايت-کوچه شهيد مراد پور- پلاک ۲۲ منزل شادروانان پروانه و داريوش فروهر. امروز ششمین سالگرد شهادت اين زن و شوهر مبارز و آزاديخواه بود.  قرار بر اين بود که مراسم در حسينيه ارشاد برگزار گردد اما طبق رويه ای که باب شده است ابتدا مجوز برنامه را صادر و پس از آنکه تبليغات صورت گرفت درست يک روز قبل مجوز برنامه را لغو می کنند! امسال در پی لغو مجوز, مراسم در منزل شادروانان پروانه و داريوش فروهر برگزار گرديد. در منزلی که قتلگاه انها بود. سر کوچه چند ماشين نيروی انتظامی  و تعدادی مامور ايستاده اند. نگاه هايشان  هر شخصی را که وارد کوچه می شود تعقيب می کنند. ازدحام جمعيت در ساعت شروع مراسم قابل توجه است. امسال اجازه سخنرانی هم نداده اند. جمعيت به پرستو تسليت می گويند, با يکديگر سخن می گويند,از پروانه و داريوش سخن می گويند,  دنبال چهره های آشنا می گردند. پروانه و داريوش هم هستند. در دو تابلو نقاشی ... پروانه فروهر با پرچم سه رنگ ايران که بر دوش او ست در تابلويی که اثر (( فرح نوتاش)) است جمعيت را نظاره گر است و داريوش فروهر که چهره اش صلابت و اصالتی عجيب دارد در تابلويی ديگر دوستدارانشان را نظاره گر است. ساعتی بعد جمعيت شروع به خواندن سرود ای ايران می کند, صداها هماهنگ تر می شود, اوج می گيرد... و خاموش می گردد. عده ای شعار می دهند:(( زندانی سياسی آزاد بايد گردد.)) يک نفر فرياد می زند: شعار ندهيد. بابا اجازه سخنرانی هم نداده اند! صداها خاموش می شود و جمعيت دوباره آرام با يکديگر سخن می گويند. فاجعه را چند باره تکرار می کنند و سرها را به نشان افسوس و حسرت تکان می دهند.

امسال جمعيت در مقايسه با سال های قبل ( برای مثال در مقايسه با دو سال پيش که مراسم در صفی عليشاه برگزار شد) اندک بود. شايد عدم تبليغات چشمگير يا جابجايی محل مراسم و يا دوری راه دليل اين امر بود. شايد هم خيلی ساده حافظه مردم همچون هميشه تاريخ  و وقايع آن را فراموش می کند. حضور بلاگر ها هم باز اسباب شرمندگی بود و بس! باز هم تنها من , گلناز, جاويد ,ياسر و جلال حضور داشتيم. ( لا اقل از آن  عده ای که ما می شناسيم). عده ای بام تا شام دم از آزادی خواهی و عدالت می زنند اما در هيچ يک از آن مراسمی که يک آزادی خواه بايد حضور يابد شرکت نمی کنند. آدم ها را وقت عمل بايد شناخت!

شش سال از فاجعه دردناک مرگ فروهر ها گذشت. نام اين دو انسان آزاده بر تارک مبارزات آزادی خواهانه ايرانيان می درخشد...تا هميشه. خاطره شان را نيز گرامی می داريم...تا هميشه.

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳