-ليلا ۲۶ ساله است.در خانواده ای کاملا سنتی و مذهبی متولد شده و بزرگ است.از همان بدو تولد او را ناف بر پسر عمويش که هفت سال از او بزرگتر است کرده بودند.ليلا در تمام دوران مدرسه دانش اموزی بسيار ممتاز و باهوش بود.اما وقتی ۱۸ ساله شد و دیپلم خود را گرفت با وجود انکه در رشته مهندسی کامپيوتر در يکی از بهترين دانشگاه ها پذيرفته شده بود علی رغم ميل خود مجبور به ازدواج با پسر عمويش شد.پدرش ميگفت:((درس به چه درد زن ميخوره!به درد مرد هم نميخوره!درس مال بچه سوسول هاست.دختر بايد زود سر خونه و زندگيش بره.دستور خدا و پيغمبرشه مه دختر را بعد از ۹ سالگی هرچه زودتر شوهر بديد.))ليلا بعد از ازدواج خيلی زود بچه دار ميشود.تمام روز را به انجام کارهای خانه(پختن و شستن و رفتن) می پرداخت و وجود مادر شوهری که در نيش زبان بی هتاست را در طبقه پايين می کرد(خانه ای که  درش به دستور شوهر هرگز بسته نيست و مادر شوهر هر وقت که می خواست حتی اگر ليلا در خانه نبود به ان وارد ميشد.)ليلا اما شوق درس خواندن را هنوز از دست نداده بود.انقدر به شوهر التماس ميکند تا بالاخره شوهر به او اجازه شرکت در کنکور را ميدهد.شوهر مطمئن بود که ليلا نمی تواند در دانشگاه پذيرفته شود و همان زمان های اندکی هم که ليلا را مشغول درس خواندن می ديد بهانه ای برای دعوا و جنجال راه انداختن پيدا ميکرداما ليلا که بسيار باهوش بود در دانشگاه پذيرفته ميشود.انقدر التماس ميکند تا شوهر با هزار منت به او اجازه ثبت نام ميدهد.روز ثبت نام ليلا در صف جلوی من ايستاده بود.شوهرش هم با او بود.مرد سر و وضع نا مناسبی داشت.لباس های بدقواره,حرف زدن جاهل مابانه,کفش هايی که شت ان را خوابانده بود و ادامسی در دهان که بی وقفه با سو و صدا ان را باد ميکرد.با صدای بلند غرغر ميکرد و می گفت:((چه معنی داره زن شوهردار اين اداها را در بياره!هوس درس و کتاب به سرش بيافته!الان تو بيای اين خراب شده کی بچه را نگه داره؟کی واسه من هر وعده غذا بپزه؟بيای اينجا وسط يک مشت پسر سوسول بلولي؟!!))ليلا از همان اول کار به يک دانشجوی ممتاز تبديل شد.درس ها را با عشق و علاقه ميخواند و توجه همه را به هوش و استعداد وافر خود جلب ميکرد.شوهر ليلا اگر می ديد که او در خانه درس ميخواند روزگارش را سياه ميکرد.ليلا فقط در نيمه های شب و صبح های زود می توانست درس بخواند.چيزی به فارغ التحصيلی  نمانده بود و همه اساتيد از ليلا می خواستند که در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کند.او که شيفته ادامه تحصيل بود با هزار ترس و لرز موضوع را با شوهر در ميان گذاشت.شوهر جنجالی حسابی به راه انداخت و به ليلا گفت:((جوت زياد شده!هار شده ای زنيکه علاف)).سپس موضوع اين بی ناموسی!را به پدر و پدر زنش گفت.پدر و عموی ليلا(که همان پدر شوهرش است) به خانه انها امدند و جلو چشم مادر شوهر و خواهر شوهر و بچه ليلا کتک مفصلی به او زدند و گفتند:((بيجا ميکنی ديگه پاتو تو اون ج... خانه(يعنی همان دانشگاه!!) بگذاری.))ليلا درست در هفتمين ترم تحصيل ناچار به انصراف دادن شد و اينک کنج خانه نشسته و شوهرداری و بچه داری ميکند.

۲-پريا بيست ساله است.در خانواده ای سنتی متولد شده است.پدر و مادر پيرش به جز پريا پنج فرزند ديگر دارند که همگی چندين سال ار پريا بزرگتر هستند.پريا هم در تمام دوران تحصيل بسيار کوشا و درسخوان بوده است.پدر و مادر او از زمانيکه او ۱۵ ساله بور در پی شوهر دادنش بودند.ميگفتند پريا بايد شوهر کند تا ان دو با خيال راحت بميرند.به پريا اجازه تحصيل در دانشگاه داده نشد  و پريا بعد از گرفتن ديپلم در يک ارايشگاه مشغول کار شد.اولين خواستگار جدی که پيدا شد پدر و مادر و برادرهای پريا او را ناچار به قبول اين ازدواج کردند.شوهر پريا مردی ۲۵ ساله است.او پريا را به اتاقی در خانه پدريش برد و پريا در ان خانه با پدر شوهر,مادر شوهر,دو برادر شوهر و خواهر شوهرش زندگی ميکند.تنها دلخوشی پريا اين بود که که شغلی دارد و اندک استقلال مالی.اما خاندان شوهر و خود شوهر او را از از کار کردن منع می کنند و می گويند:((ما ابروداريم!ارايشگاه جای زن های ... است.همين مونده ناموسمون بره اين جور جاها کار کنه و چشم گوشش باز بشه!))بعد شوهر برای خودی نشاد دادن و اثبات اين موضوع که خيلی مرده!و ناموس پرست جلو چشم کس و کار خودش و پريا کتک مفصلی به او ميزند.پريا هم حالا خانه نشين شده است و فقط اجازه دارد هفته ای يک بار در معيت همسر بزرگوار به حانه پدر و مادرش برود.

چند تا ليلا و پريا می شناسيد؟تا حالا در برابر ظلمی که به انها رفته است درنگ کرده ايد؟هيچ متوجه شده ايد که چطور استعدادهای انها با بی رحمی تمام زير پاهای فرهنگ مرد سالارانه له شده است و انچه برای انها باقی مانده است سرنوشتی محتوم و درناک است؟ما چند تا ليلا و پريا در سرزمين گل و بلبلمان داريم؟!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳


 

شوهر کبری رحمانپور با مراجعه به دادسرا خواهان اجرای حکم اعدام شد.

مصاحبه ای خواندنی با شهرنوش پارسی پور

گزارشی از ميزان اگاهی دانشجويان از شروط ضمن عقد

شيخ رفسنجان!

قاچاق زنان تجارتی کثيف برای يک مشت دلار

ققنوس هايی که در ديار ما افسانه نميشوند.

اقای قاضی جلوی مسافرکشی زنم را بگيريد!

کبری رحمانپور باز در يک قدمی اعدام قرار گرفته است.چه بايد کنيم؟شماها راه حل ديگری به نظرتان ميرسد؟بايد تلاش هايمان بعد تازه ای بيابد...زود...خيلی زود...تا قبل از اينکه دير بشه.

*چرا حکم زندان اين مردک لندهور (شوهر کبری رحمانپور) اجرا نميشود؟نکنه قرار برای قدر دانی از زحمات اين مردک شصت و چند ساله در تجاوز های پی در پی به کبری سيمرغ بلورين و لوح افتخار و نشان جمهوری اسلامی هم بهش تعلق بگيره؟

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳


 

همه ما فراوان ديده ايم شير زنانی را که بار زندگی را همچون کوهی برداشته بالای سر گرفته,تاب اورده و هرگز فخر نفروخته اند.همه ما فراوان ديده ايم زنانی را که رنج زندان و اسارت شوهر و فرزند را ساليان دراز تاب اورده اند و هرگز استواری خود را از دست نداده اند.فراوان ديده ايم بزرگ زنانی را که عمری کمر به خدمت همسر جانباز و فرزند معلول بسته اند و هيچ سخنی از سر خستگی بر زبان نياورده اند.بسيار ديده ايم زنانی را که در خانه شسته,پخته,رفته و دوخته اندو در خارج از خانه نيز از بامداد تا شامگاه فعاليت کرده اند و شباهنگام بی انکه کوچکترين گله و شکايت و ناله ای کنند تن به بستر کشيده اند.چطور ميتوان ابلهانه  اين موجود نيرومند را ((ضعيفه و ناقص العقل)) خواند؟!و چطور فرهيختگانی(به زعم خود البته) همچون اساتيد دانشگاه به خود اين اجازه را می دهند که شير زن ايرانی را ((ضعيفه و ناقص العقل)) خطاب کنند؟و بزرگترين رسالت زن را ((شستن هرچه بهتر کهنه های بچه)) بدانند و تنها تفاوت دختران تحصيلکرده يا به اصطلاح خود ان فرهيخته!((شماهايی که چهار کلمه انگليسی بلغور ميکنيد و پشت کامپيوتر مينشينيد)) را با دختران تحصيل نکرده در اين دانند که ((دانشگاه ياد ميگيريد که با لنگه دمپايی دنبال بچه تون نکنيد))؟!!

**سخنان گوهر بار داخل پرانتز از يکی از اساتيد محترم دانشگاه ماست!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

راستی بالاخره يک گوسفند بينوا کشته شد تا بلا و نحسی از خانه ما دور بماند.فراموش نکنيم که از برکات همين گوسفند کشی هاست که در ايران امار طلاق صفر است,هيچ کودک معلولی متولد نميشود,هيچ خانه ای مورد دستبرد قرار نميگيرد,هيچ ماشينی به سرقت نميرود و هيچ کس بيماری لاعلاج نميگيرد و همه خوش و خرم در رفاه و اسايش زندگی می کنند!!

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳


 

چند روز پيش مامانم که طبق روال هميشگی برادرم را به مدرسه برده بود وقتی برگشت به پدرم گفت:اين هفته يک گوسفند بکشيم.چند وقته مدام اتفاق های بد برامون می افتد.يک خونی ريخته بشه اين نحسی دست از سرمون بردارد!!((اتفاق های بد هم يکی اين بود که روز اولی که به تايلند رسيديم جيب بابام را زدند!البته دزد را بابام گرفت و روز اول سفر ما در ايستگاه پليس گذشت!بعد که به تهران برگشتيم زاپاس ماشين بابام را با صد هزار تومان پول دزديدند.اون روز هم مامانم از يک تصادف وحشتناک جسته بود))

من با هيچ منطقی نميتونم اين قضيه را درک کنم که چرا يک حيوان بايد کشته شود يا به قول مامانم يک خونی ريخته بشه تا ديگه بلايی سر کسی نياد!اين قساوت و بی رحمی که مردمان ما خيلی راحت با ان برخورد می کنند از چی ناشی ميشود؟چرا ما تا اين اندازه بی شفقت شده ايم و بر اين باوريم که  خونی را بايد ريخت تا زندگيمان از بلا به دور باشد؟چرا تا ماشين جديدی می خريم راهی مراکز گوسفند کشی ميشويم و با سر بلندی خون حيوان بينوا را به چرخ های ماشين می ماليم و بعد با خيالی اسوده سوار ماشين ميشويم؟يا زمانيکه خانه جديدی می خريم؟چرا جلوی پای عروس و داماد بينوا قبل از وارد شدن به خانه شان خون و خونريزی راه می اندازند؟و چطور بسيارانی خيلی راحت و عادی صحنه کشته شدن و جان دادن حيوان زبان بسته را می بينند و هيچ احساسی هم ازارشان نمی دهد؟اين قساوت همگانی را چطور ميتوان توجيه کرد؟

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳


 

((ای زرتشت پاک!همانا نشان به پايان رسيدن هزارمين سال تولد تو و اغاز بدترين دوره ها اين خواهد بود که:صد گونه,هزار گونه,ده هزار گونه ديوها با موهای ريشان از نزاد خشم,کشور ايران را از سوی خاور فراگيرند.همه چيز را بسوزانند و نابود کنند-ميهن,دارايی,مردانگی,بزرگ منشی,کيش راستی,خوشی و اسايش و همه کارهای اهورايی را پايمال کرده و هئين مزديسنان و اتش ور هرم از بين برود و انگاه با درندگی و ستمگری فرمانروايی کنند.اين تقصير خودمان بود که طرز مملکت داری را به عرب ها اموختيم,قاعده برای زبانشان درست کرديم,فلسفه برای...فکر,روح صنعت ساز و علوم و ادبيات خودمان را دو دستی تقديم انها کرديم تا شايد بتوانيم روح وحشی و سرکش انها را رام و متمدن سازيم.ولی افسوس! اصلا اصليت انها و فکر انها از زمين تا اسمان با ما فرق دارد و بايد هم همين طور باشد.اين قيافه های درنده,رنگ های سوخته,دست های کوره بسته برای گردنه گيری درست شدهاند.))

به قلم زنده ياد صادق هدايت

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳


 

نرگسانه

ياس ها را به نخ می کشد

ناوک چابک سوزنم

                       اين گلوبند بر گردنم

وان حرير تن از وی پديد

ان خيال افرين سپيد

-ياد ايام ديرينه-را

                      بر بر و دوش می افکنم

کيستم کيستم کيستم؟

پيش ايينه می ايستم

پای تا سر خود شيفته

                            راستی نرگسم يا زنم؟

اه,ای امن دلخواه من!

بام و ديوار و درگاه من!

با تو سرگرم اوهام خويش,

*

می پرم ناگهانی ز جا

اين صدا اين صدا اين صدا

انفجار است يا رعد يا...

                           می دوم,پرده پس می زنم:

پشت اين خانه خون می رود,

جان به باد جنون می رود

رخشه ها در شب قير گون

                                 رعشه می افکند در تنم

من چنين ناتوان از دو پا

دل غمين,دست ها بی نوا

خلق را از نهانگاه خود

                            نعره ی ((فتنه بس!)) می زنم

گرچه کس نشنود بانگ من,

لاف زن از نجات وطن

غرق خود بينی خويشتن

                               سخت بيهوده جان می کنم

*

جون بيايد زمانم به سر

گر کسی جويد از من خبر:

نرگسی در بر ابدان

                         خيره در عکس خود...ان منم!

سروده بانوی شعر فارسی سيمين بهبهانی


دوستی داشتم که اقايی ۳۲ ساله بود و بعد از ۱۲ سال زندگی در کانادا به ايران امده بود . هميشه می گفت منظور از دعوت کردن يک دختر به قهوه کاملا مشخص است و coffee dosen't mean coffee! coffee means sex! حالا چرا اينو ميگم چون يکی از دوستانم در دانشکده ديروز با شوق و ذوق ميگفت که فردا ((يعنی امروز)) به صرف قهوه دعوت داره!!!!!!نتيجه گيری موقوف!!!!!

*کسی يک وکيل ماهر برای مهاجرت به استراليا سراغ دارد؟؟ 

 

 

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳


 

خوب من برگشتم.قبل از هر چيز از همه شما دوستان خوبم که در اين مدت به من سری زده بوديد ممنونم.از تمام ايميل های دوستانه شما نازنين ها هم سپاسگذارم.ان اقای غير محترم!هم که تو اين عيد خودشو کشت!!چهار تا ايميل زده که من از هيکل و اطوار های!!تو نديده !!!!!خوشم مياد ميخواهم با هم سکس داشته باشيم.جان مادرت نه نگو!!!!!!!!!اولا من مطمئن هستم که شما اشنا هستی.راستی چرا اينقدر ترسو تشريف داريد؟در ايميل هايی که می فرستيد اسمتون unknown writer! هست.اين يک نمونه کاملا بارز از خشونت کلامی است که در جامعه ما عليه زن صورت ميگيرد.در واقع اين اقا با اين ايميل های خود قصد تحقير کردن من را دارد کاری که متاسفانه بسيارانی در اين مرز و بوم انجام ميدهند و با اينگونه صحبت های سخيف جنسی قصد خرد کردن شخصيت زنانی را دارند که مستقلند و از جنسی ديگر.اقای عزيز جدا برای شما متاسفم و برای تمامی انانی که به قول گلی ترقی ((مغزی به اندازه مغز گنجشک و دنيايی به وسعت يک گل کلم دارند.))

خوب بيشتر پرداختن به اين خزعبلات تلف کردن وقت نازنين است.عيد بهتون خوش گذشت؟...خوب استراحت کرديد؟...من چند تا کتاب جديد خوندم.مجموعه داستان های کوتاه ((شهری چون بهشت)) نوشته بانوی قصه فارسی دکتر سيمين دانشور که مثل تمام کارهای ديگر ايشون بسيار دوستش داشتم.کتاب خاطرات شاعر ه محبوبم سيلويا پلات که در بعضی لحظه ها جدا نفسم را بند اورد.يک سری شباهت های حيرت انگيز بين سيلويا پلات و فروغ وجود دارد.شماره اخر مجله وزين بخارا به سردبيری علی دهباشی را هم مطالعه کردم که از ميان مطالب اين شماره مقاله ((درباره اسم باستانی خليج فارس)) به قلم همايون صنعتی و ((گفت و گو با عيدی امين))ديکتاتور سابق اوگاندا به قلم ريکاردو اوريزيو و برگردان خجسته کيهان و نقد کتاب ((پنج گلوله برای شاه)) که توسط هرمز همايون پور نگاشته شده است توجه من را جلب کرد.

خوب فعلا وراجی بسه...تا بعد.

*من دلم برای يک نفر بيشتر از هر وقت ديگری تنگ شده و هيچ خبری هم از يگانه ترين يار نيست.

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

اميدوارم در سال جديد همه شما نازنينان تندرس باشيد.همه شما ياران کامياب باشيد.خداوند خانم های زيبا و عشوه گر نصيب همه اقايون گرداند و اقايون پولدار نصيب همه خانم ها!...(هی بگيد بدبين مينويسی!)

...و اميدوارم سال ۸۳ سال بهتری برای ايران زمين باشد و خوشبينانه اينکه اين سال اغاز بهار ازادی باشد.از ايزد يکتا ميخواهم امسال سال بهتری برای زنان ايران زمين باشد و اميدوارانه ارزو ميکنم که در اين سال دختر ۹ ساله را به اذن پدر شوهر ندهند هيچ مردی اجازه کتک زدن زن و فرزندش را نداشته باشد و جامعه ما حداقل تلاش کند که به زن به چشم موجودی برابر با مرد بنگرد.از افريد گار ميخواهم رنج ملت ايران را کمتر کند و فرزندان ايران زمين را  از بلا ها محافظت کند و جنبش زنان ايرانی را پاسدار باشد.

اه ه ه ........چقدر ارزوهای خوشگل دارم.....با با ارزو هم نکنيم که ميميريم.

راستی من فردا ميرم مسافرت تا ۱۲ فروردين.وقتی برگشتم اپديت ميکنم.....دوستان من نوروز بر همکيتان مبارک باد!

 

  
نویسنده : amshasepandan ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳